دکترين مهدويت و عقلانيت

مقاله حاضر با عنوان "دکترين مهدويت و عقلانيت" ابتدا ضمن توجه 0030236 دکترين مهدويت و عقلانيت

به ساختار مفهومي عقل و انواع آن به تحليل عملکرد آن ميپردازد و از آنجا که بدون تحليل و بررسي مدرنيته به عنوان بزرگترين مدعيان عقل‌گرايي، نميتوان به ارزش و اهميت دکترين مهدويت پي‌برد، از اين رو در فصلي جداگانه به مباحثي چون مفهوم مدرنيته،

و سير تطور عقلانيت در عصر روشنگري و در ادامه به تبيين محدودهي عقل مدرن ميپردازد. ضمناً در بخشي ديگر به مسئله تکامل تاريخي، و عقلانيت از منظر متفکران ميپردازد، در ادامه به بررسي ادعاي بزرگ مدرنيته که همان اعلام بينيازي از وحي است ميپردازد و نظريه کفايت خرد جمعي (بسندگي عقل) را مورد مداقه قرار ميدهد، و در فصل پاياني مقاله ضمن پرداختن به جايگاه تعقل و محدوده آن در دکترين مهدويت، به مسئله بسيار مهم عدم تعارض بين عقل و دين پرداخته شده است و به مسئله رهايي عقل از استخدام دل اشاره ميکند، چرا که مهم‌ترين مشکل عصر مدرنيته اين است که ادعاي حاکميت عقل دارد، در حالي که در واقع اين عقل نيست که حاکم است بلکه هوا و هوس بشر است که در اين عرصه ميدان‌داري ميکند و ضمن اشاره در اين فصل به کمال عقل به عنوان مهم‌ترين ره‌آورد عصر ظهور در نهايت هم نتيجهگيري شده است که ظهور و شکوفايي عقل به معناي واقعي و حاکميت آن در تمامي عرصههاي زندگي بشر بزرگترين ارمغان عصر ظهور است که با دست عنايت خداوند، زمينه کمال يافتگي عقلانيت بشر فراهم ميگردد؛ عقلانيتي که همواره در پرتو نور هدايت وحي قرار ميگيرد.

مقدمه

يکي از مسائل اساسي روز، بحث عقلانيت است که پيرامون آن آراء افراطي و تفريطي زيادي ابراز شده، مدعيان عقلانيت با نقدها و چالشهاي زيادي مواجه گرديدند، تا آن‌جا که بعد از پافشاري مدرنيته بر بسندگي عقل براي رفع تمامي نيازهاي جامعه و عدم تحقق اين ادعا، موجب گرديد از سوي پست مدرنها مورد چالش قرار گيرد و ماحصل آن ايجاد تفکر فرا‌مدرنيستها بود که در مقابل عقلانيت محض، مسئله "گفتمان" را مطرح نمودند. بشر متحير و سرگردان امروز متوجه گرديد که تکيه بر عقلانيت و ادعاي رفع تمامي نيازهاي بشر به وسيله خرد جمعي و اعلام بينيازي به وحي جز عدم يقين، سرگرداني، سيطره کميت، خلاء معنويت و رفاه زدگي چيز ديگري در پي نداشته است. در اين برهه حساس که کليه نسخههاي پيچيده شده توسط بشر رنگ باخته است، به نظر ميرسد تبيين و توجيه و معرفي دکترين مهدويت از منظر عقل و عقلانيت اصيل و مستحکم و تثبيت شده با مصباح وحي به عنوان مترقيترين دکترين ميتواند بهترين نسخه عملياتي را براي درمان دردهاي بشرِ بريده شده از وحي بپيچد. دکتريني که ضمن قائل بودن به جايگاه رفيع تعقل، عقل را در حل نيازهاي واقعي انسان بسنده نمي داند، و بنا دارد با شکوفايي عقل، نياز جدي بشريت به دين را احياء نمايد و با تسليم انسان در برابر فرمان‌هاي الهي، مسير حرکت به سمت صلح جهاني و جامعه پر از عدل و داد را که آرمان هميشگي بشر بوده است، تحقق بخشد.
مفهوم عقل

"عقل"، واژهاي عربي است که از جهت معناي لغوي با "عقال" تناسب دارد و عقال يعني زانو بند شتر، که به وسيله آن، زانوي شتر سرکش بسته ميشود و طغيانگرياش مهار ميگردد. عقل در لغت يعني "امساک"و "استمساک" و يا "عقد" و "امساک".
در کتب لغت از نظر اصطلاحي هم اين واژه مورد بحث قرار گرفته است و معاني چون "قوه شناسايي مجهولات و حابس از اقوال و افعال مذموم" و يا "نوري روحاني که نفس به وسيله آن، علوم بديهي و نظري را درک ميکند... و گاه از عقل حالتي مقدماتي براي ارتکاب خير و اجتناب از شر اراده ميشود."
در نتيجه ميتوان گفت معناي اصلي عقل، با توجه به مفهوم عقال "بستن" و "بازداشتن" است و به زانو بند شتر هم از اين جهت عقال ميگويند که شتر را از حرکت بي‌جا منع ميکند. به بيان ديگر عقل داراي دو گونه کارکرد علمي و عملي است. از يک سو قادر است که حق و باطل را در عرصه نظر تشخيص دهد و از سوي ديگر خير و شر را در قلمرو عملي از يک ديگر بازشناسي نمايد. به همين دليل عقل گاهي منشأ "فعاليتهاي علمي" عقل نظري و گاه مبدأ "فعاليتهاي عملي" عقل عملي است.
انواع عقل

عقل در اصطلاح به عقل نظري و عقل عملي تقسيم ميشود: عقل نظري، راهنماي انديشه بشر است. و عقل عملي، راهبر انگيزه او، عقل نظري نيرويي است که با آن هستها و نيستها و بايدها و نبايدها درک ميشود و عقل عملي نيرويي است که با آن عمل ميشود. امام صادق(ع) در تبيين عقل فرمودند:
العقلُ مَا عُبِدَ به الرَّحمن واکتُسِبَ به الجنان.
مقصود از اين عقل، عقل عملي است که با صِرف درس خواندن به دست نميآيد. آموختن دانش، عقل نظري را کامل ميکند. اما عقل عملي با تمرين مکرر عمل صالح، به کمال ميرسد.
عقل عملي، اصطلاح ديگري نيز دارد که به لحاظ معقول يعني حکمت عملي؛ منطق بايد و نبايد، نام‌گذاري ميشود. به طوري که معرفت آن‌چه بايد انجام شود و آن‌چه نبايد انجام شود، عقل عملي نام دارد.
کارکرد عقل

عقل کارکردهاي متفاوت و مختلفي در زندگي بشر دارد، که به چند عملکرد اساسي و مهم عقل در اين بخش از نوشتار ميپردازيم:
1. اعتدال بخشي و هم‌‌آهنگي بين انديشه و انگيزه

عقل نيروي راهنما و راهبر انديشه و انگيزه است و وظيفه اصلي او هم‌آهنگ ساختن اين دو است. بدين منظور، نخست عقل نظري، انديشه را از وسوسههاي حس و وهم و خيال ميرهاند، ولي از آنها به کلي دست نميشويد، بلکه با تعديل اين امور از آنها بهره ميبرد و از افراط و تفريط ميپرهيزد.
2. کنترل نيروي حس و خيال

حس و وهم و خيال، چونان مرکبهايي راهوار، در خدمت انسان در آيند و عقل به انديشه ميآموزد که زانوي اين نيروهاي چموش و سرکش را عقال کند، و از آن بهره عالمانه برد. عقال کردن يعني بستن زانوي جانور چموش، چنان‌که عقل نيز زانوي جهل سرکش را در بخش دانش و زانوي جهالت عنان کش را در بخش منش رام و تعديل و تنظيم مينمايد.
3. تعديل شهوت و غضب

عقل عملي، زانوي شهوت و غضب را عقال ميکند تا انسان از اين مرکبهاي راهوار و تعديل شده نيز به درستي بهره گيرد. از آن پس انسان خردمندانه تصميم ميگيرد و به جا عمل ميکند.
استاد فرزانه جوادي آملي بر اين باور هستند که:
اگر شهوت و غضب لجام زده شود، به نام جاذبه و دافعه يا تولي و تبري، در خور انسان سالک صالح قرار ميگيرد. آن گاه او خواهد دانست که از چه کساني بيزاري جويد و به چه کساني ارادت ورزد. شهوت و غضب لجام‌گسيخته، انسان را از حيوانات پستتر ميکند و زندگي او را به سطح نباتي تنزل ميدهد مانند نهال سبز و برومندي که جذب و دفعي خردمندانه ندارد و هر چيزي را جذب ميکند و ديري نميپايد که مواد سمي از راه ريشه جذب بدنه آن ميشود و او را پژمرده و خشک ميکند.
ايشان در ادامه ميفرمايند:
بارگاه منيع عقل نظري و عملي در موحد کامل به يک منظر باز ميگردد و دانش او عين قدرت و اراده و عملش همان عمل او خواهد بود. جز به خير و حق نميانديشد و جز به صلاح و فلاح عمل نميکند. و نيز به محض انديشيدن مصلحت خيري، تصميم ميگيرد و آن را به کار ميبندد.
4. عقل احيا کننده ارزشهاي اخلاقي

در اصول کافي تمثيل عجيبي در باب عقل مطرح است، مبني بر اين‌که خداوند سبحان به حضرت آدم(ع) ميفرمايد که يکي از سه عامل "عقل"، "دين" و "حيا" را انتخاب کند و بپذيرد. حضرت آدم(ع) عقل را انتخاب ميکند.
در اين تمثيل از قول "دين و حيا" نقل ميشود که ما مدافع "عقل" هستيم و مأموريم که هر جا "عقل" باشد، همراه او باشيم. پس تعقل، اساس "حيا" و ارزشهاي انساني و دين است. عامل مهمي که در سعادت و عاقبت به‌خيري و يا شقاوت انسان اثر دارد و دين هم بر آن تأکيد ميکند تعقل و عدم آن است. و عقل مهم‌ترين عامل براي احياء ارزشهاي اخلاقي و حاکميت بخشي به آنها در زندگي بشر است، چرا که هر جا عقل باشد، ارزشهاي اخلاقي هم حضور خواهد داشت.
5. عقل و تصميمگيري

مبناي رفتارهاي انسان تصميم است و اساس هر تصميم درست هم بر تفکر و تعقل سالم است. دين به ما آموزش ميدهد که چگونه تفکر سالم داشته باشيم و چگونه از اين تفکرات گزينش طريق کنيم. بررسي راههاي مختلف ارايه شده توسط فکر، ارزش گذاري آن راه‌ها و گزينش احسن، کار عقل است.
عاملي که تصميم اتخاذ شده را به عرصه ظهور و محقق ميرساند (حوزه اجرا) عقل است. علاوه بر اين به دليل آن‌که اساس ديانت بر "تعقل و تفکر" استوار است، سرنوشت انسان هم با "تعقل" رقم ميخورد.
Gوَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِF؛
مي گويند اگر ما گوش شنوا داشتيم يا تعقل ميکرديم در ميان دوزخيان نبوديم.
آيه به خوبي نشان مي‌دهد که نداشتن گوش شنوا و يا تعقل موجب جهنمي شدن فرد ميشود.
عقلانيت و سير تطور آن در عصر روشنگري

از آن‌جا که بدون بررسي عقلانيت و سير تطور آن بالاخص در عصر روشن‌گري نميتوان به بررسي عقلانيت در دکترين مهدويت پرداخت. از اين‌رو در اين فصل از نوشتار به بررسي مباحثي پيرامون عقلانيت و سير تطور آن در عصر روشنگري مي‌پردازيم.
مفهوم مدرنيته

واژه "مدرن" به معناي اکنوني، امروزي و جديد است، در قرن پانزدهم مقارن با دورة رنسانس، مدرن در نقطه مقابل "وسطا" قرار داشت. در قرن شانزدهم و هفدهم به مفهوم نوآوري و امروزي بودن، به کار ميرفت و در عصر روشنگري (قرن هجدهم) مفهوم نوآوري در آن تثبيت شد و صريحاً با مفهوم "سنت" به تقابل افتاد.
اما اصطلاح مدرنيته را اولين بار "ژان ژاک روسو" در قرن هجدهم به کار برد. واژه "تجدد گرايي" و "نوگرايي" معادل مدرنيسم است. به طور خلاصه مدرنيته يعني "شيوه زندگي جديد و امروزي".
از نظر "ماکس وبر" يکي از بنيان‌گذاران جامعهشناسي، مدرنيته عبارت است از: "فرآيند تعميم يافته و همگاني عقلاني شدن" يعني فرآيندي که در آن عقلانيت (ابزاري) بر تمام شئون جامعه سيطره مياندازد، و به تبع آن سنتها، خرافات و توهمات از جامعه زدوده ميشود. مدرنيته همواره خود را در ستيز و چالش با کهنگي، کهنه پرستي، رکود، عقب افتادگي و توسعه نيافتگي و نيز ستيز با هرگونه قدمت و سنت قرار ميدهد، و در عين حال، کشش و تمايل آن به سوي آينده است.
مدرنيته، مدعي ارائه بهترين شيوه "زيستن" است و همواره وعده و بشارت رسيدن به امنيت و نيک‌بختي را داده لذا با فلسفه اخلاق و فلسفه سياست کاملاً مرتبط ميشود.
ايده مدرنيسم، تحقق مدرنيته غربي را در سراسر جهان مطلوب ميداند. و طالب جهانگير شدن مدرنيته و اشاعة نهادهاي آن و منحل کردن فرهنگهاي ديگر و در نتيجه جانبدار "مدرنيزاسيون" است.
از آن‌جا که مدرنيته خود را در مخالفت با سنت فهم ميکند، ميکوشد براي خود دست‌آويزي در عقل بجويد و چارهاي جز اين نداشت که براي تثبيت خود به "عقل" توسل جويد و تنها با اين وسيله بود که ميتوانست سنت را بيمقدار جلوه دهد و بر آن غلبه نمايد. از زمان دکارت به بعد، فلسفه مدرن، نقطه مرکزش را متوجه خودآگاهي و ذهن کرد. هگل اين مدل "انديشه ورزانه از عقل" را انتخاب کرد تا عصر مدرن را با اصل ذهنيت مشخص کند.
بنابراين هگل در ساختار خود عقل و "اصل ذهنيت" را جا داد. کانت عقل عملي و قوه داوري را از عقل نظري جدا ساخت. از ديدگاه هگل، فرهنگ روشنگري تنها همتاي ديگري براي يک دين بود که با قرار دادن تفکر و تأمل نظري و عقلانيت ابزاري به جاي عقل در صدد ساختن بت از عقل بود.
و‌‌بر "نظريه روشنگري" را به پرسش ميکشاند. در آسيبشناسي وبر، بدبيني نسبت به "کارکردهاي عقل" وجود دارد، و هم‌چنان هم اين بدبيني باقي ماند. او راهي نميبيند که به جز با توسل به يک عقل کليت بخش، بتوان براي رسيدن به يک جامعه منسجم و مسالمت جوتر، با انشقاق اجتماعي مبارزه کرد. به نظر او از درون نميتوان بر قفسي که توسط عقل ابزاري آفريده شده و در همه ارکان جامعه نفوذ کرده است، فائق آمد. او "از دست رفتن معنا و از دست رفتن آزادي" را ارمغان اين تفکر ميدانست.
سير تطور عقلانيت در عصر روشنگري

قرن هجدهم را عصر عقل (Age of Reason) ناميدهاند، زيرا در آن عصر تصور بر آن بود که آرمان "عقلانيت" که فعاليت آن محدود به حوزههاي تجربي و علمي بود عرصه همه فعاليتهاي انساني را در بر ميگيرد.
اين قرن را عصر روشنگري (Enlighten ment) نيز ناميدهاند. در اين عصر عقل با بسياري از سنتها و باورها به نبرد برخاسته بود و تلاش ميکرد تا همه قلمروهاي انساني را تسخير نمايد. از پيشروان نهضت عقل گرايي روشنگري ميتوان از ولتر، منتسکيو، هيوم، کند پاک، دالامبر، ويدرو، ولف، لامبرت و زملر نام برد.
در نزد اينان عقل در برابر ايمان، مرجعيت سنتي جمود‌گرايي و خرافه پرستي قرار ميگيرد، و خصوصاً تعاملي با مسيحيت سنتي دارد. متفکران روشنفکري به قابليت و کفايت عقل در تمام حوزههاي مربوط به حيات انساني، اعم از علم، دين، اخلاق و سياست و غير آن، اطمينان داشتند. (عقل بسندگي)
به بيان ديگر، متفکران عصر روشنگري، عقل را در همه شئون حيات انساني مرجع ميدانند. به‌طور کلي عقلانيت و عقل گرايي روشنگري، يکي از ويژگيهاي دوران مدرن محسوب ميشود، و از آن با عنوانهايي چون "عقل ابزاري"، "عقل جزيي" يا "عقل استدلال‌گر" نيز ياد ميشود. نکته قابل ذکر اين است که نسل اول روشنگري، هم دين طبيعي (عقلاني) را قبول داشته و هم دين الهي (وحياني) نسل بعدي از دين طبيعي جانبداري و وحي را تخطئه ميکردند و نسل سوم، انواع دين را طرد نمودند. ناگفته نماند که عقل‌گرايي قرن هجدهم و انواع عقل گراييهاي صرفاً امروزه توسط بسياري از متفکران هم‌چون اگزيستانسياليستها، پست مدرنيستها و محافظه گرايان و زمينه گرايان و... به چالش و ستيز فراخوانده ميشود.
مهم‌ترين چالش از سوي پست مدرنيستها صورت ميپذيرد. آنان مؤلفههايي چون علم‌گرايي، تجربه گرايي، عقل‌گرايي، انسان محوري و... را مسئول خرابيها و خسارتهاي انساني عصر حاضر ميداند. آنان رجعت به تاريخ و سنت را مجاز ميدانند و فهم انسان را منوط و محصور به شبکه گفتماني و فضاي فرهنگي و سنتي ميدانند. تلقي سه دوره پيشامدرن، مدرن و پسامدرن نسبت به عقل کاملاً متفاوت است.
رويکرد سنتي پيشامدرن، عقل را عنصري لازم اما ناکافي ميداند و بر عوامل تکميلي، مثل سنت و تجربه نسلها و در انديشههاي ديني بر وحي نيز تأکيد ميشود (عقل نابسندگي). اما دوره مدرن، عقل استدلال‌گر و برنامه ريز را عنصري هم لازم و هم کافي و منبعي لايزال براي نيل به سعادت ميشمارد (عقل بسندگي)، در حالي که دوره پسامدرن به عنوان تاواني بر افراط‌هاي مدرنيته، معمولاً با بدبيني تمام، عقل سوژه محور مدرن را به چالش ميکشاند (عقل‌ستيزي). پست مدرنيستها در مقابل عقلانيت مدرن، بر احساس و غرايز آدمي تأکيد ميکنند.
محدودة عقل مدرن

در تفکر مدرنيته محدوده توانايي عقل کاملاً در حيطه امور تجربي است و رابطه آن را از روان و فطرت الهي انسان جدا کرده و محدودهاي تجربي براي آن تعيين کردهاند. يکي از ويژگيهاي عقل مدرن، آگاهي از توانايي تجربي خود است، در واقع عقل مدرن با به آزمايش گذاشتن نيروي داوري خويش درباره انسان و جهان، موقعيت عقلاني خود را در واقعيت تحقق ميبخشد و به اثبات ميرساند.
عقل مدرن دليل وجودي خود را در اصل خود مشروعيت يافتگي جست‌وجو ميکند. بنابراين، مدرنيته به مثابه فرآيند خود مشروعيت يافتگي سوژهاي سکولار، هرگونه رجوع به اساس مشروعيتي خارج از خود را رد ميکند.
ماحصل اين تفکر از نگاه انديشمندان قابل رؤيت نبودن معنا "لوک فري" تصور اينکه همواره پيشتر، همان همواره بهتر است. چرا که هميشه نگاه او به آينده است "اوگارسورني" عدم تعيين و وجود بر سر دو راهي "اوگارسورني" است که در مجموع، عدم يقين، سرگرداني، سيطره کميت، خلاء معنويت و رفاه زدگي. از دست‌آوردهاي توجه به عقل جزئينگر بدون وحي است.
اين آثار در زندگي اروپاييان کاملاً قابل مشاهده است. چرا که در آنجا روند زندگي صرفاً براساس عقلي جزيينگر و معيارهاي علمي تعيين ميگردد. عمدتاً همت مصروف ايجاد رفاه اجتماعي است و صرفاً به خاطر ثروت‌مند بودن رفاه بيشتر و يا عوض کردن اتومبيل در هر شش ماه يک‌بار زندگي ميکنند (لوک فري).
چنين شيوه زندگي به دليل تعارض اساسي با فطرت اصيل انساني، نميتواند افراد جامعه را به رضايت برساند. به همين دليل، انديشمندان مغرب زمين اين تفکر را همان‌طور که از زبان آنان ذکر شد، شديداً مورد انتقاد قرار دادهاند.
تکامل تاريخي، عقلانيت از منظر متفکران

متفکراني چون ولتر، کانت، هگل، کنت، اسپنسر، دورکيم، مارکس، تونيس، وبر، توين بي، پارسنز، ردفيلد و فوکوياما، معتقد به وحدت بسيط تمدنها هستند و بر اين باورند که تکامل تاريخي به معناي ظهور تمدن عقلي‌ـ علمي جديد است و تجارب فرهنگي سنتي در آن راه ندارد. ساير تمدنها در تمدن غرب حل ميشوند و منطق تمدن نوين مسلط ميگردد.
بر اساس نظر ولتر، تاريخ، گذار و انتقالي اجتنابناپذير از تاريکي عصر خرافات به روشنايي عقل و خرد است و اين گذار و انتقال امري بازگشتناپذير است. هم چنين کانت معتقد است که تکامل تاريخ داراي دو مرحله است: مرحله اول آن با اتمام دوران جنگ همه عليه هم از طريق تأسيس قدرت و دولتهاي ملي پايان يافت و مرحله دوم آن بايد به برقراري نظم بين‌المللي ميان دولتها بينجامد. بر اين اساس، تمدن اخلاقي‌ـ عقلاني در سطح مدني و بين‌المللي پديد ميآيد که مظهر تکامل نهايي تاريخ است.
بر طبق انديشه هگل، تاريخ مظهر عقل است و اين پديده خود را به گونهاي ديالکتيکي تکامل ميبخشد. هدف اين تکامل دست‌يابي به آزادي است، لذا چنين به نظر ميرسد که تمدنهاي گذشته از آزادي و عقل بهره کمتري داشتهاند و تمدن جديد مظهر کاملتري از تحقق عقل در زمان به شمار ميرود. بر پايه نظر مارکس، تمدن مسلط جديد تمدن علمي ـ صنعتي است که بر عقل گرايي، فردگرايي، ليبراليسم و تکنولوژي مبتني ميباشد. به اين ترتيب کليه تمدنهاي سنتي و ديني در تمدن مسلط جديد حل ميشوند. بر اساس نظريه ماکسوبر، تمدنهاي ديني جاي خود را به تمدن عقلي، علمي جديد ميسپارند.
مدرنيزاسيون، عقلاني شدن، بينيازي از وحي

مدرنيزاسيون مستلزم يک فرآيند دنيوي سازي است يعني به طور نظاممند عقل و علم جاي‌گزين نهاد، اعتقادات و کردارهاي مذهبي ميشود. اين فرآيند اولين بار در اروپاي مسيحي اواخر قرن هفده رخ داد. دنيوي سازي، تجلي يک فرآيند فرهنگي بزرگتري است که کل جوامع مدرن را متأثر کرده است. فرآيند عقلاني شدن، در حالي که فرآيند نمونه اعلاي ظهور جهان بيني علمي است، اما حوزههاي وسيعتري از حوزههاي علمي را متأثر کرده است. و به استمرار نظام عقلاني قوانين و اداره جامعه مدرن انجاميد، و بر اين مسئله تأکيد داشت که عقلاني شدن به اين معني نيست که مردمان جوامع مدرن افرادي معقولتر و پر معلوماتتر هستند، بلکه عقلاني شدن به اين معناست که دانشِ علميِ معتبريِ در دست مردمان مدرن وجود دارد که ميتواند در خصوص جهاني که در آن زندگي ميکنند، به آنها دانش دهد و بر رفتارشان حکم کند.
مهم‌ترين اصلي که در تفکر مدرنيته وجود دارد، اعلام بينيازي نسبت به وحي است. انديشه بينيازي از وحي و کفايت خردجمعي نخستين بار در شرق آسيا توسط برهماييان هندي مطرح شد. آنان خرد بشري را براي ادارة جامعه کافي پنداشتند و عقيده داشتند که انسان عاقل، نيازي به وحي و رهبران الهي ندارد. زيرا ره‌آورد وحي يا مخالف عقل است يا موافق آن، اگر مطابق عقل است، ديگر نيازي به وحي نيست و اگر مخالف عقل باشد، مردود است، زيرا عقل بر وحي مقدم است. بنابراين طبق رأي آنان، وحي مطلب تازهاي افزون بر فتواي عقل ندارد. غافل از آن‌که بسياري از ره‌آوردهاي وحي، اموري است که عقل بشر به آنها دسترسي ندارد و در عين حال، دانستن آنها براي انسان نياز ضروري است.
برخي از زواياي انديشه عقل گرايي، کم‌کم به غرب راه يافت و از آن‌جا با نام "سکولاريزم" سر برآورد. سخن غربيان عقل‌گرا، اين بود که دين از زندگي و معيشت جداست و نيازي به آن در سياست و اداره امور دنيا نيست بلکه عقل براي اداره جامعه بسنده است.
ديري نپاييد که با پيشرفت دانش و تکنولوژي اين انديشه تحول يافت، زيرا پس از آن‌که غربيان با اختراع زيردريايي و کشتي، اقيانوسها را در‌نورديدند و با فرستادن سفينهها و ايستگاههاي فضايي به آسمان، بر کرههاي ديگر پاي نهادند، علوم تجربي مياندار انديشه آنان شد و معرفتشناسي زير سايه علوم تجربي رنگ باخت. معرفت‌شناسان غربي، چيزي را ميپذيرند که از راه حس و تجربه اثبات پذير يا ابطالپذير باشد. يعني اگر چيزي را از راه حس و تجربه نتوان اثبات يا ابطال کرد، مهمل و بيمعناست. بنابراين اموري چون توحيد، معاد، حدوث و قدم جهان، وحي، نبوت، عصمت و معجزه چون حسي و تجربي نيستند معنايي ندارد. اين انديشه خام، نظير فکر خام بنياسرائيل است که به موساي کليم گفتند:
Gلَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّي نَرَي اللَّهَ جَهْرَةًF؛
تا خداي تو را آشکارا نبينيم هرگز به تو ايمان نمي آوريم.
يعني خدايي را ميپذيريم که ديده شود؛ اگر ماوراي طبيعت وجود دارد، آن را به ما نشان ده! اين تفکر تجربه‌گرا در مرحله بعد، اصول ارزشي را نيز به پرسش کشاند، زيرا مفاهيم ارزشي چون عدالت، ايثار، گذشت، مساعدت و... که جنبه معنوي دارد، طبق اين انديشه بيمعنا است. اينان معتقدند که اصول ارزشي و اخلاقي، عقايد و فقه و قانون را بايد بشر به استناد منابع حسي و تجربي خود تنظيم کند. بدين‌سان، نخست عقل‌گرايي، جامعه را از وحي محروم کرد، سپس علوم تجربي بر عقل سايه افکند و دست انسان از عقل تجريدي و برهاني نيز کوتاه شد، در حالي که تبيين مبادي نظري تجربي و حس، بدون استعانت از مباني نظري عقلي، نه معقول است و نه مقبول.
مدرنيته و نظريه کفايت خرد جمعي

اين نظريه در ميان دانشمندان غربي و شرقي از جايگاه ويژهاي برخوردار است. بنابر انديشه صاحبان اين نظريه، "خرد انسان به ويژه عقل جمعي بشر براي نيل به تکامل کافي است و براساس آن ميتواند تمام نيازمنديهايش را در مسير تکامل تأمين نمايد. لذا بشر به جز علوم بشري (معارف عقلي، حسي و تجربي) به چيز ديگري نيازمند نميباشد".
البته اين نظريه بر تحليل خاصي از تکامل انسان استوار است. در نظر اينان تکامل انسان تنها در سايه تکامل معيشتي صورت ميگيرد، و بهزيستي در اين دنيا آرمان نهايي اوست. بر اساس اين تحليل معتقد ميشود که براي رسيدن به اين مقصد، خرده دانش خود بشر کفايت ميکند و ديگر نيازي به منبع وحي نيست و يا وحي هم، پديدهاي مادي در جهت سازماندهي بهزيستي بشر تلقي ميگردد.
مايکل تيرسون ميگويد: قلمرو طبيعت را ميتوان به مدد عقل بشري شناخت. پوزيتويستها معتقدند که بايد اساس زندگي انسان بر پايه عقل "عقل نقاد" پايه‌گذاري شود، و اين عقل مستقل از دين و دين ورزي است و در تمامي عرصهها حق اظهارنظر دارد. پر واضح است که اين تفکر، اساس مدرنيزم غربي است. زير بناي مدرنيته خردگرايي به مفهوم عام و گسترده است. و خرد انساني را براي تمامي حوزهها کافي ميشمارد. بر اين اساس، عقل نقاد ميتواند تمامي ساحتها و عرصههاي وجودي انسان را پوشش دهد. در اين ديدگاه پيش از عقل به چيز ديگري نيازي نيست و اصولاً حوزه براي حضور الزامي وحي مورد پذيرش قرار نميگيرد و آن‌چه به عنوان موضوعات احکام وحياني قلمداد ميشود، به عنوان اوهام و خيالات پنداشته ميشود.
عقلانيت و ديدگاه فرامدرنيستها

از جمله رويکردهاي مطرح در مباحث عقلانيت، رويکرد فرامدرنيسم است. خاستگاه و بستر رشد و تکاپوي اين رويکرد، اروپا (به ويژه فرانسه) و امريکاست. از منظر فرامدرنيستها، تعقل، قطعيت و کليت که از ايدههاي اصلي مدرنگراهاست، از نظر فرامدرنيستها مردود است. و تنها طريق دست‌يابي به ملاکها و معيارهاي اخلاقي و افعال درست از نادرست را گفتمان ميداند.
به اعتقاد فرامدرنيستها، خرد بنيادين، معيارهاي منطقي و ارزشهاي جهان‌شمول، پرداخته فرهنگ مدرنيسم است. از‌اين‌رو در اين فرهنگ، اخلاق بايد با توجه به معيارهاي محلي و بومي هنجارگذاري شود و در عرصه هنجارها و بايدها و نبايدهاي اخلاقي نميتوان از مبناي عقلاني خاصي کمک گرفت. تنها ابزار قابل استفاده در اين رهگذر فرآيند گفتمان است.که طرفين درگير را به نتايج خاصي منتهي ميکند. از نگاه ميشل فوکو (M.Foucault)حتي در فرآيند گفتمان نيز، متغير روابط قدرت و نحوه ارتباط طرفين و نگاهي که به يک‌ديگر دارند، سازنده حقايقي است که به آن ميرسند. از اين‌روست که فرامدرنيستها به داشتن روابط صحيح، بيش از دست‌يابي به ايدههاي درست بها ميدهند.
عقلانيت در دکترين مهدويت

جايگاه تعقل و محدودة آن در دکترين مهدويت
حضرت مهدي4 آخرين وصي پيامبر(ص) براي تحقق اهداف جهاني دين مبين اسلام است و همان‌طور که حضرت رسول(ص) براي بيدار نمودن و فعال سازي عقول مبعوث شدند (ليثيروا لهم دفائن العقول)، حضرت هم به عنوان آخرين وصي پيامبر(ص) مهم‌ترين رسالت خود را با کمال بخشي به قدرت تعقل بشر آغاز مينمايند و به اين وسيله زمينه تحقق اهداف حکومت جهاني با حاکميت عقل کمال يافته بشر فراهم ميگردد. در دکترين مهدويت، طبق اسلام ناب محمدي و فرامين قرآن، آغاز حرکت و ساماندهي به برنامههاي حکومت جهاني حضرت4 براساس تفکر و تعقل است.
Gقُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْني وَ فُرادي ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَکُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍF؛
بگو شما را تنها به يک چيز اندرزي دهم که دو نفر دو نفر يا به تنهايي براي خدا قيام کنيد، سپس بينديشيد اين دوست و همنشين شما هيچ‌گونه جنوني ندارد؛ او فقط بيم دهندة شما در برابر عذاب شديد است.
تمام دين خدا بر يک موعظه تکيه ميکند و يک سخن بيشتر ندارد :
فراخواندن بشر به "سير الي‌الله" و "کشف حقيقت عالم خلقت" که بياييد با نيت تقرب الي‌الله، تک تک يا دو به دو يا جمعي اجتماع کنيد و بر اين پايه و اساس (اجتماع بر اساس تقرب الي‌الله) تفکر سالم داشته باشد.
همان‌طور که اسلام قبل از اين‌که انسان را به پذيرش دين دعوت کند، روش تفکر و تعقل را به بشر ميآموزد.
در دکترين حضرت مهدي4 هم همان‌طور که در روايات وارد شده است، ابتدا خداوند با عنايت، عقول بشريت را کمال ميبخشد و اين تکامل بهترين بستر براي تحقق اهداف متعالي حضرت خواهد بود.
عقل در دکترين حضرت مهدي4 از جايگاه رفيعي برخوردار است، چرا که در تعاليم مترقي اسلام آن مقدار که از عقل ستايش به عمل آمده از کمتر مقولهاي تمجيد شده است و اين ستايش به گونهاي است که به کاربرد و کارآيي عقل و تأثير آن در شناخت واقعيتها و تميز درستي از نادرستي در ابعاد مختلف اعتقادي، عبادي، فردي و اجتماعي و... نظر دارد. از مجموع آنها ميتوان اعتبار و اهميت و حجت ذاتي عقل را که مورد تصريح شرع نيز قرار گرفته است نتيجه گرفت.
روايات در باب مدح عقل و تعيين جايگاه آن بسيار وارد شده است. عقل ملاک هر خير، معرفت و ثواب معرفي شده و چيزي که در ميدان اصول و اعتقاد بشر مانند توحيد، عدل، معاد و... معتبر شناخته شده است.
بديهي است که والاترين معرفت، معرفت الله است و يکي از اصليترين ملاکها در معرفت خداوند عقل ميباشد. اگر عقل در وادي معرفت خدا معتبر باشد، دليل ندارد که پاي عقل را در وادي شناخت حسن و قبح احکام در‌بند کنيم و آن را از حجت بيندازيم. البته در دکترين مهدويت اعتبار عقلي اين نيست که حجت احکام عقلي را بيقيد و شرط بدانيم و هيچ حد و مرزي براي آن نشناسيم. بلکه منظور اعتبار عقل در حيطه مستقلات عقلي است. ولي غيرمستقلات عقلي، احکام و موضوعاتي است که نور عقل به تنهايي قادر به تشخيص و ادارک آنها نيست، بلکه بايد نور وحي بر آن احکام و موضوعات بتابد تا انسان در پرتو عقل و روشني وحي، به درک صحيح آن احکام و موضوعات نايل شود.
بنابراين، انسان در شناخت غيرمستقلات عقل، علاوه بر نيروي عقل به هدايت شرع نيز نيازمند است. و هرگاه بدون استمداد از شرع، حکمي از سوي عقل در زمينه غيرمستقلات عقلي صادر شود، قابل اعتبار نيست و ملاک اعتبار آن تأييد و امضاي شرع است و عقل در مباحث فوق عقلاني که ادراک آنها خارج از ظرفيت عقلي طبيعي بشر است و عقل اينها را تشخيص نميدهد، اما ميفهمد که بالاتر از ظرفيت ادراک عقل طبيعي است؛ عقل در مباحث فوق عقلاني نيازمند وحي است.
ميتوان گفت عقل بدون وحي به شکوفايي نميرسد. به طور کلي وحي در مقابل عقل دو وظيفه به عهده دارد:
الف) تأييد عقل؛

ب) شکوفايي آن.
وحي، عقل انسان را در مسايلي که عقل توانايي درک آن را ندارد، ميتواند از تشتت آراء و تشويش افکار باز دارد و با خاطر آسودهتر به دست‌آوردهاي عقل خود مطمئن و به آن عمل کند. وظيفه ديگر وحي در مقابل عقل، تبيين جزئياتي است که عقل به جهت محدويّت از درک آنها ناتوان است، مانند جزئيات مسايل عبادي و امور مربوط به ارتباط انسان با خود و با ديگران.
نکته مهم ديگر اين است که براي آن‌که حکم عقل، تحت‌الشعاع تمايلات نفساني انسان قرار نگيرد و هواي نفس بر احکام عقلاني غلبه پيدا نکند، نياز به حمايتهاي وحياني است.
عدم تعارض بين عقل و دين در دکترين مهدويت

در دکترين مهدويت، برخلاف نگاه متفکران غربي در عصر مدرنيته به عقل، که آن را در تعارض جدي با دين ميبينند و براي رهايي از دين، عقلانيت را مطرح مينمايند و در اين عرصه قائل به بسندگي عقل هستند، نه تنها عقل را معارض با دين نميداند بلکه عقل را يکي از منابع چهارگانه استنباط احکام شرعي در کنار کتاب، سنت، و اجماع ميداند. در اين دکترين، ميان عقل و شرع رابطه ناگسستني وجود دارد و به آن قاعده ملازمه عقل و شرع ميگويند و براساس آن هر‌چه عقل به آن حکم کند، شرع نيز بر طبق آن حکم خواهد کرد و هر آن‌چه شرع حکم کند، عقل نيز آن را تأييد ميکند. در دکترين مهدويت شارع خود جزء عقلا و بلکه رئيس آنهاست؛ اگر عقل مصلحت قاطعي را معين کرد، شارع نيز آن را تأييد ميکند و از آن‌جا که شارع حکيم و عاقل است، هر حکم او با عقل هم‌آهنگي خواهد داشت.
در نگاه دين، علاوه بر آن‌که عقل ميتواند حکم قطعي داشته باشد، ميتواند کاشف از قانون شرعي نيز باشد و ميتواند احکام را مقيد يا محدود کند يا تخصيص و تعميم دهد.
اهميت عقل در دکترين مهدويت، ريشه در مباني نظري آن دارد. آنها عقل را پيامبر دروني ميدانند، و تدبر، تفکر و تعقل را از اجزاي لاينفک دين ميشمارند. عقل در مسائلي که حکم قطعي و يقيني دارد، در درک مفاسد و مصالح قاطع است و به عنوان منبع قانون گذاري از ناحيه شرع مورد تأييد قرار گرفته است.
نکته قابل توجه در عصر ظهور اين است که در سايه رشد و پويايي عقل، زمينه پذيرش دين و عمل به قوانين آن فراهم ميگردد. در عصر ظهور در سايه رشد عقل هم نياز بشر به دين بيشتر ميگردد و هم دين‌پذيري و تسليم در مقابل قوانين بيشتر ميگردد.
رهايي عقل از استخدام دل

يکي از حوادثي که در عصر ظهور اتفاق ميافتد، رهايي عقل از وابستگيهاي نفساني است؛ در عصر ظهور، يکي از معضلات عمدهاي که موجب ميگردد کار‌آيي عقل به حداقل برسد، سامان دهي ميگردد.
بشر هميشه گرفتار اين مشکل بوده است که عقل وي که بايستي راهنماي او باشد، در استخدام دل و هواي نفس است. دل، عقل را استثمار ميکند و آن را به‌کار ميگيرد. و به سوي بر‌آوردن خواستهاش روانه ميسازد. عقلي که نماينده جنبه انساني بشر است، در خدمت جنبه حيواني او به سر ميبرد. بايستي به کمک عقل، شناخت وي را از استخدام و بيگاري نجات بخشيد و دل را مطيع و منقاد عقل قرار داد تا حق به حق‌دار برسد، چون حق عقل فرماندهي است نه فرمانبري.
مهر ايزدي و رحمت الهي اين کمک را فراهم کرده و نيک مرداني را فرستاده تا به کمک عقل بشتابند تا کارگر شهوت و بردهي تضعيف نباشد، و انحراف به سوي چپ و راست نداشته باشد...
اين‌جاست که رحمت الهي حضرت مهدي4 را ميفرستد تا عقل بشر را ياري کند و وي را از اسارت و بردگي نجات دهد و جامعه انساني تشکيل شود و عدل جهاني برقرار گردد. حضرت به عنوان انسان کامل که رهبري جهان را به دست خواهد گرفت، به کمک عقل بشر خواهد شتافت تا او را از استخدام دل نجات دهد.
کمال عقل مهم‌ترين ره آورد عصر ظهور

حضرت امام باقر(ع) فرموده است:
اذا قام قائمنا وضع الله يَدَه علي رئوس العباد فجمع بها عقولهم و کملت بها احلامهم...؛
هنگامي که قائم ما قيام ميکند، خداوند دست محبتش را به سر بندگان ميگذارد و عقول آنها را با آن کامل و افکارشان را پرورش داده تکميل ميکند.
در پرتو ارشاد و هدايت حضرت مهدي4 عقلها نيز رشد خود را به مرحلة کمال ميرسانند و عقول شکوفا ميگردد. و آثار رشد عقلي که بلندنظري، افکاري باز، سينههاي گشاده، همتهاي والا است، ديدهاي وسيع در جامعه ايجاد و کوته بينيها، تنگ نظريها و افکار دون و ناپسند از جامعه رخت ميبندد.
از آن‌جا که براي رشد عقلي و به‌کار افتادن کارخانه عقل نياز به علم است و علم به‌عنوان مواد اوليه براي فعاليت عقل ميباشد، از اين‌رو در عصر ظهور براي رشد و پويايي عقل، علم هم رشد قابل توجهي دارد تا حدي که عصر ظهور، عصر گسترش و شکوفايي علم و دانايي است، مرز دانايي و يادگيري در سراپرده منازل و اعمال وجود تک تک انسانها، گسترش مييابد. امام محمد باقر(ع) فرمود:
در زمان او (حضرت مهدي4) به شما حکمت خواهند داد، چنان که زن در خانهاش به کتاب خدا و سنت پيامبرش(ص) قضاوت خواهد کرد.
امام صادق(ع) فرمود:
العلم سبعة و عشرون حرفاً فجميع ما جائت به الرسل حرفان، فلم يعرف الناس حتي اليوم غير الحرفين، فاذا قام قائمنا اخرج خمسة وعشرين حرفاً فَبثها في الناس و ضَمَّ اليها الحرفين حتي يبثها سبعة وعشرين حرفاً؛
علم و دانش 27 حرف است و 27 شعبه و شاخه دارد. تمام آن‌چه پيامبران الهي براي مردم آوردند، دو حرف بيش نبود و مردم تاکنون جز آن دو حرف را نشناختهاند. اما هنگامي که قائم ما قيام ميکند 25 حرف و شاخه و شعبه ديگر را آشکار و در ميان مردم منتشر ميسازد و دو حرف ديگر را به آن ضميمه ميکند تا 27 حرف کامل و منتشر گردد.
با جهش فوق العاده علمي در عصر ظهور، تحول و پيشرفت، دوازده برابر نسبت به گذشته توسعه مييابد. بابهاي علوم مفيد و مؤثر به روي بشر گشوده ميگردد. حضرت صادق(ع) ميفرمايند:
وقتي که قائم ما ظهور نمايد، خداي تعالي در شنوايي و بينايي شيعيان ما افزايش و کشش ايجاد ميفرمايد...
دکترين مهدويت، صلح جهاني، عقلانيت

برپايي صلح جهاني يکي از آرمانهاي متعالي بشر در طول تاريخ بوده است، بر‌‌اساس مباني ديني، بستر صلح جهاني در سايه برپايي حکومت جهاني مهدوي تحقق مييابد. در حکومت جهاني مهدوي، با تکميل عقلي و رشد علمي که حاصل ميگردد، صلح عادلانه جهاني تأمين ميگردد. بهبيان ديگر، با بهرهگيري کامل از عقل، زمينه اقامه قسط و عدل را فراهم ميسازد.
در دکترين مهدويت در عين تکريم عقل و تجليل از ره‌آورد برهان عقلي و تجربه حسي و تأکيد بر استفاده از آنها در برقراري صلح عادلانه، براي تأمين تمامي نيازهاي علمي و عملي بشر اين را کافي نميدانند. هم علوم تجربي را بس نمي‌داند و هم علوم عقلاني را چراکه دست‌آورد توجه افراد به علومطبيعي و عقلاني بشر بدون توجه به وحي، به آن خواهد انجاميد که
Gظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ ...F؛
فساد و پريشاني به کردهي خود مردم در همه بر و بحر زمين پديد آمد.
تجربه تلخ تاريخ در گذشته و حال نشان ميدهد که ره‌آورد سلاح علمي، بدون صلاح ديني، چيزي جز ستم زورمداران و طغيان طاغيان نبوده. چرا که با تکيه بر عقل بدون تعبد ديني، منافع ملي به غارت برده ميشود و ناامني و تجاوز... مانع برقراري صلح عادلانه ميگردد.
به‌هرحال هرگونه توسعه جهاني، در امور اقتصادي، فرهنگي، در پرتو صلح عادلانه جهاني است و اين مسئله تحقق نمييابد، مگر اين‌که بشر خود به عدم کفايت عقل و تجربه پي ببرد و احساس نياز نسبت به وجود مصلحان الهي جهاني را با تمام وجود احساس نمايد و از خداوند طلب منجي نمايد؛
Gامّن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوءF؛
در دکترين مهدويت بناي توسعه بر اساس عقل و علم استوار است. بر اساس اين نظريه، عقل بايد بر همه شئون زندگي نورافکن شود و اشراف داشته باشد. نظام عقلاني، در اين ديدگاه ترويج ميگردد. توسعه اقتصادي بر اساس نظام عقلاني، موجب ميگردد که مال در همه شرايين جامعه جريان پيدا نمايد، و نظام سرمايه داري و ثروتهاي کلان در دست گروه خاصي قرار نگيرد.
معيار عقل و سفاهت در دکترين مهدويت

معيار عقل و سفاهت و ميزان عقلانيت و سفاهت در اطاعت از خدا‌ست. براساس اين دکترين، مخالف فرمان خدا سفيه است.
Gو من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه...F؛
کسي که از ملت و دين ابراهيم خليل(ع) فاصله گرفت، سفيه است، تبهکاران و اهل اسراف و اشراف، همگي سفيه هستند.
بر اساس اين ديدگاه براي توسعه اقتصادي نبايد مال به عنوان قوام و حيات جامعه در اختيار سفيه قرار گيرد.
Gوَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِياماًF؛
در اين دکترين رقابت به عنوان يک عامل توسعه مورد توجه قرار گرفته، اما رقابت عاقلانه، يعني رقابتي که براساس اتقان و ظرافت باشد، نه بر اساس تحقير، تخريب و اضرار به ديگران. در اين دکترين رقابتي را که وسيله جمع مال و چشمگير شدن باشد مذموم ميداند. به هر حال رقابت اگر در محدودة عقل و محورهاي عقلي باشد، قرآن کاملاً آن را ميستايد و دستور سرعت و سبقت ميدهد:
Gوَ سارِعُوا إِلي مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ، فاستبقوا الخيراتF؛
در فرهنگ مهدوي سبقت فرعِ بر هجرت، حرکت و سرعت است. که همه آنها بايد زيرمجموعه معرفت عقلي باشد.
تعاون هم در اين دکترين بايد براساس عقلانيت باشد، نه عاطفه. در اين دکترين هيچ برنامهاي عاطفي محض نيست بلکه عاطفه و خيال و وهم بايد تحت سرپرستي عقل عملي و نظري قرارگيرد. اگر کسي بخواهد تعاون داشته باشد، بايد عاقلانه برخورد کند. در اين نظام فکري، توسعه متوقف بر رقابت است و رقابت هم بايد بر محور عقل باشد.
پي نوشتها:

1. الطريحي، مجمع البحرين، ج 2، ص 224.
2. خواجه ناصرالدين طوسي، اخلاق محتشمي، ص 55.
3. عبدالله جوادي آملي، شکوفايي عقل در پرتو نهضت حسيني، ص 120.
4. همان، ص 121.
5. همان، ص 120.
6. مديريت در اسلام، ص 24.
7. سوره ملک، آيه10.
8. نک: درآمدي بر مکاتب و انديشههاي معاصر، فرهنگ واژهها، صص 507-513.
9. همان، ص 517.
10. يورگن هابرماس، جهاني شدن و آينده دمکراسي، منظومه يساملي، ترجمه کمال پولادي، نشر مرکز، 1380.
11. نک: درآمدي بر مکاتب و انديشههاي معاصر، فرهنگ واژهها، ص 385.
12. حسن ملکي، برگرفته از مقاله "تربيت عقلاني در نهج¬البلاغه"، ص 49، مطالب عيناً از مقاله مطرح گرديده است.
13. نک: عباس محمدي اصلي، "جامعهشناسي مناسبات فرهنگي تمدنها"، هفته نامه پگاه، شماره 32.
14. سوره بقره، آيه 205.
15. نک: شکوفايي عقل، ص 133 - 131.
16. نک: محمدمهدي بهراروند، "نگاهي به سه ديدگاه در مناسبات علم و دين"، نشريه پگاه، شماره 32، ص 21.
17. نک: عباسعلي شاملي، گذري بر سيره علوي، مجموعه مقالات همايش تربيت در سيره کلام امام علي(ع)، ص 522.
18. سوره سبأ، آيه46.
19. ولي الله نقي پورفر، مجموعه مباحثي از مديريت در اسلام، ص 23.
20. نک: محمدرضا مظفر، اصول الفقه، بخش مستقلات عقليه.
21. رابطه عقل و دين با زمان و مکان، مجموعه مقالات کنگره بررسي مقالات فقهي حضرت امام خميني، ج 8، ص 351.
22. مرتضي مطهري، آشنايي با علوم اسلامي، ج 3، ص 25.
23. سيد رضا صدر، راه مهدي، ص 29.
24. محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 52، ص 362.
25. نعماني، غيبت، باب 13، ح 30.
26. بحارالانوار، ج 52، ص 362.
27. محمدبن يعقوب کليني، روضه کافي، ص 241.
28. سوره روم، آيه 41.
29. سوره نمل، آيه 62.
30. نک: عبدالله جوادي آملي، انتظار بشر از دين، ص 177.
31. سوره بقره، آيه 30.
32. سوره نساء، آيه 5.
33. انتظار بشر از دين، ص 177 الي 230.
 
مريم معين الاسلام / انتظار شماره 17

هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام، بلامانع می باشد