افول اندیشه اعتزال؛ میراث تقابل اصحاب حدیث و معتزله

(مدت زمان لازم جهت مطالعه: 19 - 37 دقیقه)

 

چکیده

رویارویی عقل‌گرایان و نص‌گرایان در سده‌های نخستین اندیشه اسلامی، باعث شکل‌گیری مخالفت‌ها، تکفیرها و زد و خوردهایی از سوی هر دو طرف شد. اصحاب حدیث از معتزله با عناوینی همچون مرتد، زندیق، ملعون، عدوالله، گمراه و دروغ‌گو یاد می‌کردند و معتزله از اصحاب حدیث با عناوینی همچون حشویه، مشبهه و مجسّمه. این تقابل عقل‌گرایان و نص‌گرایان در ابتدا به سود معتزله بود؛ اما کم‌کم عموم مردم، به دلیل خصلت ظاهرگرایی، به اصحاب حدیث تمایل پیدا کردند. بدین‌ترتیب جایگاه مردمیِ عقل‌گرایان افول کرد و در طول چند سده از تاریخ محو شدند. گرچه هر دو جریان دغدغه تبیین دین داشتند اما به هر حال سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. در این مقاله می‌کوشیم برخی از نقاط تقابلی این دو اندیشه و افراط و تفریط‌های آنها را بررسی کرده، تأثیر آن را بر افول تفکر عقل‌گرایی و مباحث عقلی در اهل سنت بازکاوی کنیم. همچنین نشان می‌دهیم چگونه اختلاف در دستگاه فکری، تأثیر منفی بر‌رفتار ‌اجتماعی این دو‌جریان داشت.
کلیدواژه‌ها

عقل‌گرایی، نص‌گرایی، اصحاب حدیث، معتزله، معتزلیان شیعه‌شده،
اصل مقاله
مقدمه
اصحاب حدیث و معتزلیان، در میان اهل سنت، دو جریان فکری در حوزه دین هستند که از دو منظر متفاوت دغدغه تبیین دین دارند. اختلاف معتزلیان با اصحاب حدیث در اصل شریعت نبود، بلکه این اختلاف برخاسته از نوع نگاه آنها به دین است؛ اهل حدیث بر اساس وحی، و معتزلیان بر پایه عقل، با دو رویکرد متفاوت، در بازه زمانی قرن دوم تا اوایل قرن چهارم، نگاه ستیزانه نسبت به هم داشته‌اند. جریان اعتزال، تفکری انتقادی ناظر به مواضع اهل حدیث در دین بود. راه‌حل‌هایی که حدیثیان و معتزلیان عرضه می‌کردند، بیشتر در دو سوی افراط و تفریط قرار داشت که پایه‌گذار دو جریان متضاد در جهان اسلام شد: عقل‌گرایی و نص‌گرایی. عقل‌گرایان زمانی وارد عرصه دین‌شناسی شدند که احساس کردند برای فهم و دفاع از دین نمی‌توان به میراث اصحاب حدیث تکیه کرد. مخالفت با آموزه‌های جبری، تشبیهی و تجسیمی اهل حدیث یکی از محورهای اصلی بنیاد کلامی معتزلی بود. آنها به این باور رسیده بودند که با میراثی که بیان می‌کنند نمی‌توان در مقابل افکار بیرونی و مهاجمِ علیه اسلام دفاع کرد. نگاه معتزلیان در حوزه دین کاملاً مقابل نگاه اصحاب حدیث بود. معتزلیان عقل‌گرا منبعی برای وحی در حوزه کلام قائل نبودند. آنها معتقد بودند روایات برای فهم دین کافی نیست و قرآن در مقام بیان کلیات دین است؛ از این رو عقل را منبعی معرفت‌زا و اعتباربخش در حوزه کلام و عقاید می‌دانستند. این موضع راه را برای تأویلات عقلانی معتزلیان در مقابل تأویلات وحیانی اصحاب حدیث باز کرد. این تفاوت
دستگاه فکری، نقد نگره‌های اعتقادی را میان این دو جریان فکری در پی داشت. بدون تردید اختلافات اصحاب حدیث با معتزلیان در مباحث محتوایی دین، تأثیر منفی در
رفتار بیرونی این دو گروه داشته است؛ رفتاری که چه ‌بسا گاه خارج از چارچوب اخلاق
علمی و دینی قرار می‌گرفت. در این نوشتار به تبیین این رفتارها و موضع‌گیری‌ها
خواهیم پرداخت.

1. جایگاه کلام و متکلمان نزد نص‌گرایان
در ابتدای این بحث، نخست باید به جایگاه کلام و متکلمان در منظومه فکری اصحاب حدیث اشاره کرد. فقها و محدثان نگاه مثبتی به اهل کلام نداشتند و در آثارشان گزاره‌های بسیاری علیه کلام و متکلمان نقل شده است. آنها به شـدت در برابر جریان اعتزال به‌ عنوان پیش‌گامان این عرصه ایستادگی می‌کردند.

اصحاب حدیث با علم کلامی که معتزلیان حامی آن بودند، مخالفت می‌کردند (ذهبی، 1993: 10/ ‌144و390). آنها معتقد بودند سرانجامِ نظریات کلامی به کفر و زندیق‌شدن می‌‌انجامد (همان: ‌9/‌199)، از این‌رو اخذ دین از راه و شیوه آنها را نادرست می‌خواندند (ابن‌قتیبه، بی‌تا: 2-60). شافعی اشتغال به کلام را نهی می‌کرد و فقه را طریقه صحیح می‌دانست (سبکی، 1992: ‌15). محدثان در متون خود بابی را در توسل به حدیث و دوری از علم کلام و ذم آن باز می‌کردند و خود نیز از کلام دوری می‌جستند (بسوی، 1410: ‌3/‌487). شافعی در مذمت اهل کلام می­گوید: حکم من دربارة اهل کلام این است که آنها را با شلاق بزنند و سوار بر شتران، بین عشایر و قبایل بگردانند و ندا دهند: «هذا جزاء من ترک الکتاب والسنة و اخذ فی الکلام» (خطیب بغدادی، 1971: 78). برخی دیگر از محدثان، علم کلام را جهل و جهل به کلام را علم، بیان می‌کردند (همو، 1997: ‌7/66).

اهل حدیث معتقد بودند معتزلیان نسبت به سنت‌ها و آثار نبوی بی‌توجهی می‌کنند (همان: 13/87؛ ذهبی، 1993: ‌10/‌556)؛ آنها گزارش‌هایی را از تحریف‌هایی که اهل اعتزال از سنت داشتند نقل می‌کردند، و آنها را منکر سنت می‌دانستند (احمد بن‌حنبل، 1996: 2/‌439). برخی از محدثان نیز در آثار خود بابی را در لعن بر تارک سنت باز می‌کردند. آنها اصحاب حدیث را کسانی می‌دانستند که سنت رسول خدا را حفظ کرده باشند (ابن‌عدی، 1409: 1/‌121) و خود را «مُظهِرالسنه» می‌دانستند (مزی، 1980: ‌7 /‌247). در مقابل، اهل اعتزال را افرادی برمی‌شمردند که به حلیت شرب خمر، جواز ازدواج تا نه زن، حلیت گوشت و پوست خوک معتقدند (ابن‌قتیبه، بی‌تا: ‌59). اهل حدیث معتزله را اهل فواحش و افعال خبیثه (همان: ‌23) و منکر صفات خدا (همان: ‌59)، نبوت و قیامت می‌دانستند (ذهبی، 1993: ‌10/‌542). آنها معتزلیان را به انواع منهیات متهم می‌کردند (ابن‌قتیبه، بی‌تا: ص‌59).

اهل ‌حدیث جوانان خود را از مجالست با اهل اعتزال نهی می‌‌کردند (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/164ـ 165و‌2/‌436 و ‌441؛ الآجری، 1950: ‌1/‌500؛ ابن‌جعد، 1417: ‌203؛ خطیب بغدادی، 1997: ‌12/170) و معتقد بودند رفت و آمد در مجالس علمی آنها باعث فساد جوانان می‌شود (خطیب بغدادی، 1997: ‌2/ ‌439). از سلام و صحبت ‌کردن (همان: ‌1/‌165؛ احمد بن‌حنبل، 1996: ‌1/‌126و ‌2/‌435؛ الآجری، 1950: ‌1/‌500) و همسایه ‌شدن (خلال، 1994: 4/‌93ـ94) با آنها هم کراهت داشتند.

محدثان اقامه نماز با معتزله را باطل می‌دانستند (همان: ‌91ـ‌92 و97ـ‌98، عبدالقاهر بغدادی، 1978: ‌156؛ ذهبی، 1973: ‌9 /‌204؛ البسوی، 1410: 3/‌479)؛ نظری که شافعی، احمد بن‌حنبل و بخاری نیز آن را بیان کرده بودند (نک.: احمد بن‌حنبل، 1996: ‌1/‌105 و‌113 و ‌118 و ‌128 و موارد دیگر؛ بخاری، 1990: ‌12ـ13؛ محقق حلّی، 1364: ‌2/‌434). برخی از اصحاب حدیث عبادات معتزلیان را ناصحیح برمی‌شمردند (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌126). آنها قضاوت اهل اعتزال را غیرشرعی می‌دانستند و نماز بر جنازه آنها را منع می‌کردند (همان: ‌103)؛ و هیچ‌گونه حق ارثی برای آنها قائل نبودند (همان: 121 و ‌157؛ البسوی، 1410: 3/‌496). شافعی، مالک، فقهای مدینه و دیگر حدیثیان شهادت حقوقی و شرعی معتزلیان را جایز نمی‌دانستند (بغدادی، 1978: 156؛ بخاری، 1990: همان 13 و 17)، از معامله با آنها نهی می‌کردند (خلال، 1994: 4/‌96) و ازدواج با آنها را نادرست می‌دانستند (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌105 و ‌157؛ ذهبی، 1993: 9/‌204) و در صورت ازدواج حکم به جدایی همسر می‌دادند، اموالشان را فئ برای مسلمانان می‌دانستند (ذهبی، 1993:
12/ 456) و حکم کفر برای قائل به مخلوق ‌بودن قرآن صادر می‌کردند (احمد
بن‌حنبل، 1996: سراسر کتاب؛ خلال، 1994: 4/‌910؛ الآجری، 1950: 1/‌489ـ509؛ ذهبی، 1993: 9/‌178 و ‌362 و ‌11/‌13 و ‌57 و ‌69 و ‌12/‌478؛ البسوی، 1410: 3/‌497؛ ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 3/‌716).

اصحاب حدیث، پیروان اندیشه اعتزال را مرتد (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌164 و ‌167)، زندیق (همان: 1/‌107 و ‌111 و ‌114 و ‌122 و ‌170 و ‌173؛ خلال، 1994: 4/‌91؛ خطیب بغدادی، 1971: ‌74، 1997: ‌2/‌377؛ الآجری، 1950: 1/‌500 و ‌503؛ البسوی، 1410: 3/‌495 ـ ‌496؛ ذهبی، 1973: 10/‌545)، ملعون (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌122 و ‌167 و ‌169 و ‌170؛ خلال، 1994: 4/‌95؛ الآجری، 1950: 1/‌500)، دشمن خدا (الآجری، 1950: 1/‌500)، مشرک (ذهبی، 1993: 12/‌206)، دهری‌مذهب (همان: ‌6/‌105)، گمراه (همان: ‌14/‌381)، شرترین افراد روی زمین (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌108)، خبیث (همان، ‌123 و ‌165؛ خطیب بغدادی، 1997: 12/‌177) و کذاب (خطیب بغدادی، 1997: ‌2/‌434 و ‌438 و ‌442؛ ابن‌قتیبه، بی‌تا: ص‌45؛ خطیب بغدادی، 1997: 12/ 178 و ‌176) توصیف کرده، با الفاظ تحقیرآمیز (الآجری، 1950: 1/‌505) اتهام‌های ناروا به آنها می‌زدند (ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 6/‌599) و آنها را بلا و مصیبت می‌دانستند (ابن‌ماجه، بی‌تا: ‌1/‌516).

اصحاب حدیث معتزلیان را بر دین براهمه می‌دانستند که باید آنها را توبه داد (ذهبی، 1973: 10/‌542 و ‌12/‌456)؛ چراکه آنها افرادی بدعت‌گذار بودند (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌131ـ164 و ‌2/‌437؛ ذهبی، 1993: 14/‌381)، از این‌رو، اهل‌حدیث در آثار حدیثی خود احادیثی در رد بدعت و بدعت‌گذار و مذمت آنها، شر بودن بدعت، دوری از بدعت، قابل تبری بودن اصحاب بدعت و عدم قبول اعمال صاحب بدعت نقل می‌کردند (نک.: اوزاعی، 1993: ‌643؛ ابن‌ ابی‌عاصم، 1993: 52ـ62؛ مروزی، 2001: ‌89؛ البسوی، 1410: 3/‌487). آنها معتزلیان را «اشد بغضاً للاسلام» (خلال، 1994: 4/‌90) و «افسق خلق الله» (خطیب بغدادی، 1997 :12/134ـ‌135) معرفی می‌کردند؛ افرادی که شایسته حبس، کتک، ضرب، جرح و مهدورالدم هستند (نک.: احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌107 و ‌118 و ‌120 و ‌122 و 168 و ‌169؛ خلال، 1994: 4/‌96؛ الآجری، 1950: 10/‌501ـ503؛ ذهبی، 1993: 6/‌105 و ‌10/‌206 و ‌545؛ ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 3/‌607)؛ البته هیچ گزارشی مبنی بر قتل معتزلیان از طرف اصحاب حدیث نرسیده است؛ ولی احمد بن‌حنبل قائل است که معتزلیان در صورت توبه نکردن باید کشته شوند (احمد بن‌حنبل، 1996: 1/‌115، ‌120، ‌121 و ‌124). برخی از اهل حدیث، مانند محمد بن‌یحیی ذهلی، معتقد بودند معتزلیان حتی حق دفن شدن در قبرستان مسلمانان را نیز ندارند (ذهبی، 1993: 12/‌456). برخی دیگر، معتزلیان را نومسلمانانی می‌دانستند که سابقه یهودیت دارند (خطیب بغدادی، 1997: 7/‌65). اصحاب حدیث حتی در جلسات مناظراتی که مأمون ترتیب می‌داد، به معتزلیان بی‌احترامی می‌کردند (ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 3/‌290). آنها قاضیان معتزلیِ منسوب از طرف خلافت عباسی را فاقد صلاحیت لازم برای قضاوت دانسته، تکفیر می‌کردند (همان: 1/‌258؛ ذهبی، 1963: 2/‌328).

برخی دیگر از اصحاب حدیث حتی مکاشفاتی علیه معتزلیان می‌دیدند (ذهبی، 1963: ‌6/‌105) یا اینکه عده‌ای دیگر از محدثان ادعا کرده‌اند که از هاتفی غیبی شنیده‌اند که معتزلیان را لعن می‌کرده است (خطیب بغدادی، 1997: 7/‌68). عده‌ای دیگر نیز به تشییع جنازه معتزلیان نمی‌رفتند و در مرگ آنها خدا را سپاس می‌گفتند (همان: 7/70). اصحاب حدیث محدثانی را که با معتزلیان مصاحبت می‌‌کردند از درجه اعتبار ساقط ‌کرده، قول آنها را ثقه نمی‌دانستند. آنها فساد عقیده را دلیل نظر خود بیان می‌کردند (برای نمونه نک.: ذهبی، 1963: 2/‌20 و ‌1/‌544؛ مزی، 1980: 8/‌445).

در بررسی رابطه تقابلی اصحاب حدیث با اهل اعتزال، باید به رویکردهای علمی منتقدانه اصحاب حدیث نیز اشاره کرد. آنها از آغاز گسترش تفکر اعتزالی در جامعه اسلامی، به ‌ویژه در نیمه دوم سده دوم، جلسات نقد درون‌گروهی‌ای در خصوص آرا و نظریات اعتزالیان برگزار می‌کردند (برای نمونه نک.: ذهبی، 1973: 7/‌311 و ‌10/‌518). افزون بر این، مناظرات فراوانی حتی در دوران محنت، میان بزرگان هر دو جریان تشکیل شده است (نک.: همان: ‌10/‌544؛ ابن‌حجر عسقلانی،1416: 3/‌290)؛ مناظراتی که گفته شده است برخی از آنها، مانند مناظره شبیب بن‌شیبه با عمرو بن‌عبید تا طلوع فجر ادامه ‌یافته است (البسوی، 1410: 2/‌261).

محدثان همچنین آثار بسیاری در رد اعتزال نگاشته‌اند؛ مثلاً حارث بن‌اسد (ابن‌صلاح، 1992: 1/439)، احمد بن‌حنبل، مسلم بن‌حجاج (محمد ابوزهو، بی‌تا: 138)، ابن‌قتیبه دینوری (همان: 367) و بخاری (همان: 387) سعی در اثبات و تأیید اهل حدیث و رد اهل کلام و معتزله داشتند. در همین زمینه می‌توان به عثمان بن‌سعید دارمی (ذهبی، 1993: 10/‌202)، ابوعبدالله محمد بن‌عیسی (همان: ‌10/‌544)، ابوعبیدالله محمد بن‌عمر صیمری (همان: ‌14/‌480) و بسیاری دیگر از اهل حدیث اشاره کرد. اهل حدیث می‌کوشیدند اختلافات میان معتزلیان را به ‌شدت برجسته کنند (برای نمونه نک.: ابن‌قتیبه، 1971: ص‌21ـ62).

2. نگاه اصحاب حدیث به گرایش‌های فلسفی معتزلیان
علاوه بر موضع‌گیری‌های اصحاب حدیث در برابر معتزله، باید به یکی از سربزنگاه‌های اصلی اختلاف میان این دو جریان اشاره کرد که همان منهج علمی معتزله در خصوص اندیشه‌های فلسفی یونان است. جریان اعتزال گرایش‌های فلسفی یونانی زیادی داشتند. حتی گفته شده معتزلیان نخستین گروهی بودند که در مباحث علمی خود از فلسفه یونانی کمک گرفتند (اشعری، 1950: 1/23). آنها شیوه­ها و راه‌کارهای فلاسفه را به مباحث کلامی گره می‌زدند (بغدادی، 1978: 1/32). محدثان اهل اعتزال را به عنوان نخستین گروهی می‌شناختند که قواعدی خلاف آنچه در ظاهر سنت بود، در باب عقاید وارد کردند (ذهبی، 1993: 16/‌470).

به نظر می‌رسد معتزلیان با مطالعه متون فلسفی، کلام را با فلسفه درآمیختند تا به اهداف و مقاصدشان برسند (تفتازانی، 1411: ‌55؛ ذهبی، 1993: 18/‌58). اصحاب حدیث شیوه معتزلیان در این باره را منحرف و ناصحیح می‌دانستند (ابن‌قتیبه، 1988: 89). آنها استدلال‌های فلسفی و جدلی را در تضاد با متون قرآنی و روایی می‌دیدند. احمد بن‌حنبل افکار فلسفی را باطل می‌دانست (احمد بن‌حنبل، 1480: 1/67). محدثان در جامعه به گونه‌ای گرایش‌های فلسفی را تبیین کرده بودند که مردم فیلسوفان را ملحد می‌پنداشتند (ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 2/‌248).
آنها تکثر آرای معتزلیان و تفردات اندیشه‌‌ای آنها را برآیند همین گرایش‌های فلسفی می‌دانستند (ذهبی، 1993: 16/‌470)؛ البته به این نکته باید اشاره کرد که در خصوص نسبت معتزلیانِ نخستین با فلاسفه باید دقت بیشتری کرد. آنها هرچند به مطالعه و بررسی آرای فلاسفه می‌پرداختند، ولی اولاً در این‌باره اغراق هم شده است و ثانیاً آنها در زمره منتقدان سرسخت آرای فلسفی بودند، به طوری که معتزلة متأخر اتهام روی‌آوری به فلاسفه را به اشاعره نسبت داده‌اند.

3. برخورد معتزلیان با اصحاب حدیث
در برابر موضع سرسختانه محدثان، جریان اعتزال نیز رویکردی تهاجمی برگزیده بود. احمد بن‌حنبل با تلاش آنها تازیانه خورد (یعقوبی، 1414: 2/472؛ مسعودی، 1422: 3/355). برخی از آنها اصحاب حدیث را کافر می­دانستند (بغدادی، 1986: 130؛ ذهبی، 1993: 10/‌545 و ‌1/‌548). ابوالقاسم بلخی کتابی در طعن بر محدثان نوشت و عیب‌های آنها را جمع‌آوری کرد (همان: ‌3/‌716). جاحظ احادیث باورنکردنی و شاذ محدثان را نقل می‌کرد و به رخ آنها می‌کشید (ابن‌قتیبه، بی‌تا: ‌58). بسیاری از بزرگان اعتزال در رد اهل حدیث آثاری نگاشتند و برخی از رؤسای معتزله سلسله حدیثیِ ابوحنیفه به ابن‌مسعود را عامل خطا و انحراف در دین می‌دانستند (ابن‌‌ابی‌الحدید، 1959: 20/31). از سوی دیگر، نزدیکی معتزلیان با دربار عباسی باعث سوء استفادة معتزله از قدرت شد و رابطه اعتزال و اصحاب حدیث را تیره‌تر کرد؛ مسئله‌ای که تا زمان متوکل ادامه داشت.

در بسط سخن از این موضوع، باید گفت پس از مرگ واصل بن عطا (م.131 ه‍ .ق.) تا نخستین گزارشی که به طور جدی حکایت از ورود اعتزال به دربار عباسیان می­کند، قریب پنج دهه می­گذرد که مربوط به دوران هارون (170ـ193ه‍ .ق.) است. (نک.: ابن‌مرتضی، 1985: 42، 56 و 67). پیش از آن، این نکته را هم باید افزود که اخباری از رفاقت و دوستی منصور عباسی (138ـ152ه‍ .ق.) و عمروبن عبید پیش و پس از خلافت منصور حکایت دارد. بر اساس این اخبار، آن دو بسیار صمیمی و اهل رفت و آمد بوده‌اند. عمرو بن‌عبید به منصور توصیه‌های اخلاقی و راهنمایی می‌کرده است. منصور نیز عطاهای فراوان به او می‌بخشید و حتی پس از مرگ وی در وصفش اشعاری سرود (ابن‌ندیم، 1350: 203؛ راغب اصفهانى، 1420: 2/440).

ثمامة بن‌اشرس نیز از نزدیکان هارون‌الرشید بود. وی در حضور هارون با اصحاب حدیث به بحث می‌پرداخت و اصحاب حدیث به بدگویی از ثمامة بن‌اشرس می‌پرداختند (راغب اصفهانی، 1420: 1/89). میان برمکیان و معتزلیان هم رابطه‌های مثبتی وجود داشت. برامکه در دوران اقتدار خود در عصر هارون از اهل اعتزال حمایت می‌کردند (همان: ‌3/‌169). این علاقه بعد‌ها نیز ادامه پیدا کرد تا آنجا که وقتی یکی از برمکیان شنید عمرو بن‌بحر جاحظ در بصره مریض و رو به موت است، مشتاقانه به ‌سوی او رفت (قیروانی، بی‌تا: 2/233). در مقابل، معتزلیان نیز همواره به نیکی از این خاندان ایرانی یاد می‌کردند، به گونه‌ای که جاحظ عصر برامکه را «روضه الازمنه» توصیف می‌کرد (همان: 2/543).

علاقه مأمون به مباحث علمی به ‌ویژه کلام باعث شد که دربار او محل رفت و آمد متکلمان جریان‌های فکری مختلف شود. با این حال مأمون علاقه عجیبی به متکلمان معتزلی نشان می‌داد (خطیب بغدادی، 1997: 4/ 139). او جلسات مناظره بین اصحاب حدیث و اهل اعتزال (جاحظ، 1424: 7/101) و دیگر جریان‌های علمی برقرار می‌کرد (حموی، 1414: 5/2007؛ نجاشی، 1416: ‌202؛ خطیب بغدادی: 1997: 1/‌139؛ ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 3/‌291)، و به طرح عقاید اعتزال می‌پرداخت (ذهبی، 1993: ‌11/‌447) و تفکر اعتزال را در جامعه در مقام بالایی قرار داده بود (همان: ‌11/‌236). او معتزلیان را به خود نزدیک ساخته و رابطه خوبی با اصحاب حدیث نداشت (ابن‌کثیر، 1988: ‌1/‌337). مأمون حتی با شعار امر به معروف و نهی از منکر، یعنی یکی از اصول اساسی اعتزال، با مردم بیعت کرد (خطیب بغدادی، 1997: 5/ 384).

مأمون در سال 218 ه.ق. مسئله «خلق قرآن» را طرح کرد که به دوران «محنت قرآن» معروف شده است (یعقوبی، 1414: 2/467)؛ ولی در واقع ایام محنت اصحاب حدیث بود؛ دورانی که این اندیشة معتزلیان عاملی برای امتحان مردم و قاضیان شده بود (ابن‌جوزی، 2000: 2/267). هر کس «خلق قرآن» را نمی­پذیرفت، کافر به شمار می­رفت (همان: 6/239) و شهادتش در محاکم قضایی پذیرفته نبود (یعقوبی، 1414: 2/468؛ طبری، 2004:1820؛ ابن‌جوزی، 2000: 6/269). مأمون در این راه حتی از شکنجه، حبس و قتل نیز ابایی نداشت (طبری، 2004: ص‌1823ـ1824؛ ابن‌جوزی، 2000: 6/288). با افرادی که در برابر این اعتقادات ایستادگی می‌کردند ـ که بیشتر از اصحاب حدیث بودند ـ به‌ شدت برخورد می­شد (ابن‌جوزی، 2000: 6/288) و همچنین هیچ شأن و جایگاهی برای آنها قائل نبودند (همان: 6/270).

معتصم عباسی (218-227ه‍ .ق.) هم، مخالفان اعتزال را به تندی سرکوب می­کرد (ابن‌جوزی، 2000: 6/288). او در این راه حتی به احمد بن حنبل رحم نکرد و با شکنجه و تازیانه کوشید عقیده «خلق قرآن» را بر او تحمیل کند (یعقوبی، 1414: 2/ 427؛ ابن‌جوزی، 2000: 6/288). معتصم، مانند مأمون، قاضیان را از اهل اعتزال انتخاب می‌کرد (ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 1/‌257) و نسبت به اهل حدیث بدبین بود (ابن‌کثیر، 1988: 1/‌337).

تداوم این ادبیات را می‌توان در دوران واثق (م.227ـ232ه‍ .ق.) نیز یافت. او آخرین خلیفه­ای بود که به طور رسمی از این تفکر دفاع کرد (مسعودی، 2002: 3/345 و 353). وی عالمان معتزلی، مانند ابوالهذیل علاف (ملطی، 1997: ‌39) و جعفر بن‌حرب (خطیب بغدادی، 1997: 7/‌173؛ ذهبی، 1993: 10/‌549) را بر محدثان مقدم ‌داشته، آنها را به مناصب اداری منصوب می‌کرد (ذهبی، 1993: 10/‌532؛ ابن‌حجر عسقلانی، 1416: 1/‌257). واثق همان اندازه که معتزلیان را به خود نزدیک می‌کرد از اصحاب حدیث دوری می‌جست (ابن‌کثیر، 1988: ‌10/‌337) حتی گفته شده او احمد بن‌نصر خزاعی از محدثان معروف و مورد ثقه را، به سبب عدم پذیرش اعتقادات اعتزالی، گردن زد (خطیب بغدادی: 1997: 5/‌384).

بعد از واثق و در دوران متوکل (232ـ247ه‍ .ق) قدرت معتزله رو به افول گذاشت و عرصه برای اصحاب حدیث باز شد. او محدثان را گرامی داشت (همان: 6/‌353) و افزون بر پرداخت جوایز به آنها، بر ایشان مقرری وضع کرد. به آنها دستور داد احادیثی را نقل کنند که در آن رد بر معتزله باشد (ابن‌جوزی، 2000: 6/423؛ در این باره همچنین نک.: ابوزهو، بی‌تا: 321). او محدثان را به خود نزدیک کرده بود و حتی احمد بن‌حنبل را بین خود و خدای خود حجت قرار داد تا «سنت» و «جماعت» را اظهار کند (ملطی، 1997: ‌17). متوکل اکرام بی‌سابقه‌ای در حق او انجام داد (ابن‌کثیر، 1988: ‌10/‌337) بسیاری دیگر از محدثان نیز بودند که مورد احترام و عطای متوکل قرار گرفتند؛ از آن جمله می‌توان به عبدالله بن‌ابی شیبه کوفی، مصعب بن‌عبدالله زبیری، عثمان بن‌محمد بن‌ابی شیبه کوفی، ابراهیم بن‌عبدالله هروی و اسحاق بن‌اسرائیل اشاره کرد (خطیب بغدادی، 1997: 10/‌67ـ‌68). بر این اساس، متوکل از سوی اصحاب حدیث به ‌عنوان «محیی‌السنه» معرفی شد (سبکی، 1992: 1/ 215).

پس از عصر متوکل، حاکمان عباسی عموماً روی خوبی به معتزلیان نشان ندادند. اوج این جریان را باید مربوط به اواخر سده چهارم، در عصر القادر بالله (381-422ه‍ .ق.) دانست. او فرقه‌های مخالف اصحاب حدیث، از جمله معتزلیان را از مناظره و پرداختن به مسایل کلامی نهی کرد، و آنها را توبه داد (ابن‌اثیر، بی‌تا: 9/30)، آثار اعتزالی را سوزاند و خود کتابی در باب اصول نوشت. القادر بالله در آن کتاب معتزلیان را تکفیر کرده بود. محدثان کتاب القادر بالله را هر جمعه در مسجد المهدی بغداد قرائت می‌کردند و مردم نیز برای استماع آن حضور می‌یافتند (ابن‌صلاح، 1922: 1/325).

در این دوران، در سایه حمایت‌های عباسیان، اهل اعتزال به قدرت سیاسی و اقتصادی دست یافتند. آنها از این قدرت برای از بین بردن مخالفان علمی خود استفاده کردند. این فعالیت‌ها در کنار رفتار سیاسی مأمون، معتصم و واثق در حذف مخالفان سیاسی و ایدئولوژیک خلافت، تصویر ناخوشایندی از اندیشه اعتزال در جامعه نهادینه کرد؛ دورانی که تحقیر مردم و بزرگان مذهبی و سیاسی از ویژگی‌های آن بود. تزلزل جایگاه عقل‌گرایان و فزونی یافتن مرتبه اصحاب حدیث برآیند طبیعی این دوران بود که به روشنی پس از حذف معتزلیان از صحنه قدرت سیاسی، خود را آشکار کرد.

4. ظاهرگرایی جامعه و گسترش تفکر حدیث‌گرایی
جریان اصحاب حدیث در طول دوره‌های متفاوت تاریخ اسلام، به طور غالب، مورد حمایت حاکمان اسلامی بوده و همین امر می‌تواند یکی از علل عمده گسترش آن در جامعه باشد؛ گسترشی که همراه با مقبولیت مسلمانان بود. عموم جامعة دینی نگاه مثبتی به جریان اهل حدیث داشتند؛ حال آنکه معتزلیان دقیقاً نقطه مقابل این نگاه ایستاده بودند. اندیشه اهل اعتزال، که محدثان آن را