تاریخچه وهابیت

shia-738 تاریخچه وهابیتدر ایام ساطنت سلطان سلیم سوم، یعنی در سالهای 1204 تا 1222، حوادث و آشوب های فراوانی پیش آمد. یکی از این فتنه ها، پیدایش فرقه وهابیت بود که در حجاز رخ داد. آغاز فتنه و آشوب وهابیت از زمان درگیری و کشتار بین سران این فرقه و مولا شریف غالب بن مساعد، آغاز شد. این حوادث در سال 1205 ه. ش و در زمان پادشاهی سلطان سلیم سوم، پسر  سلطان مصطفی وقوع یافت. البته ظهور این فرقه، سال ها قبل از این درگیری ها بود.

محمد بن عبدالوهاب در سال 1111 هجری قمری در یکی از روستاهای نجد به دنیا آمد. او در آغاز از طلاب علوم دینی در مدینه منوره بود. پدرش مردی صالح و اهل علم بود. اما مطالعه ی کتاب های مدعیان پیامبری مانند مسیلمه ی کذاب و اسود عنسی و کتاب های ابن تیمیه افکار و نظرات او در محمد بن عبدالوهاب تأثیر بسیاری گذاشته و راه و روش خود را بر مبنای افکار ابن تیمیه قرار داد و استغاثه و توسل به پیامبر اکرم(ص) را انکار کرد. استادانش که آثار گمراهی را در او می دیدند مردم را از او بر حذر می داشتند و نسبت به آینده ی او بیمناک بودند. او سرانجام پس از چهارسال زندگی در بصره، به حریمله رفت و بعد از مرگ پدرش آشکارا به انکار و مخالفت با عقاید مردم پرداخت. طرح آراء محمد بن عبدالوهاب در شرایطی رخ داد که جهان اسلام از چهارسو مورد هجوم استعمارگران بود، در چنین شرایطی که مسلمانان بیش از هر زمان دیگری به اتحاد برای مقابله با استعمارگران روس و انگلیس و فرانسه و آمریکا نیاز داشتند، محمد بن عبدالوهاب مسلمانان را به دلیل شفاعت خواهی و توسل و زیارت قبور اولیاء الله متهم به شرک و کفر کرده و ریختن خون مسلمانان را واجب می دانست. بعد از ورود محمد بن عبدالوهاب به درعیه و بسته شدن پیمان همکاری میان او با امیر درعیه محمد بن سعود(جد آل سعود)، محمد بن عبدالوهاب به پشتیبانی قوای نظامی محمد بن سعود توانست دعوت خود را در سراسر نجد بگستراند و محمد بن سعود هم از رهگذر ترویج عقاید محمد بن عبدالوهاب و به اسم جهاد علیه کفار توانست تمام سرزمین نجد را تصرف کند. سرانجام محمد بن عبدالوهاب در سال 1206هجری قمری در درعیه درگذشت و پس از درگذشت محمد بن عبدالوهاب پسر بزرگ او، عبدالله جای پدر را گرفت و به عنوان رهبر وهابیان در حکومت آل سعود قرار گرفت، بعد از عبدالله فرزندان او در جای پدر قرار گرفتند و هم اکنون تعداد زیادی از نوادگان محمد بن عبدالوهاب در شهر درعیه زندگی می کنند و به بیت«آل الشیخ» معروف اند.

مردم نجد به دلیل قرار گرفتن در منطقه ی صعب العبور نجد که توسط بیابان های اطراف محاصره شده بود، امکان ارتباط با خارج برای آنان بسیار دشوار بود، بنابراین علماء و دانشمندان به این منطقه کمتر رفت و آمد می کردند و بالطبع مردم از سطح علمی و فرهنگی پایینی برخوردار بودند و هیچ گاه شاهد مناظرات و مناقشات مذهبی نبودند. این در حالی است که مردم دمشق در زمان ابن تیمیه بارها شاهد مناقشات مذهبی بودند و به دلیل این که دمشق در آن زمان، یکی از مراکز علمی بزرگ جهان بود علماء و دانشمندان بسیاری به آن جا رفت و آمد می کردند و مردم دمشق همانند مردم نجد که دور از علم بودند خالی الذهن از مناقشات مذهبی نبودند. از دیگر علل پیشرفت دعوت محمد بن عبدالوهاب می توان به اتحاد او با امیر درعیه(محمد بن سعود) اشاره کرد، پس از اتحاد محمد با امیر درعیه، او با پشتیبانی قوای قهریه و پشتوانه ی مالی آل سعود و توسل به زور توانست وهابیت را در سراسر نجد گسترش دهد. البته علاوه برنقش آل سعود در انتشار وهابیت استعمار گران نیز  بی کار ننشسته بودند.

ریشه یابی عقاید محمد بن عبدالوهاب و وهابی ها

از جمله عناوین و القابی که وهابیان برای خود انتخاب کرده و  به آن افتخار می کردند، عنوان «سلفیه» است. وهابیان می گویند: «بهترین عصر، عصر سلف صالح است، عصری که به پیامبر اکرم (ص) و نزول وحی نزدیک تر است چون مسلمانان صدر اسلام سنت پیامبر اکرم(ص) و قرآن کریم را بهتر درک می کردند، لذا فهم آنان برای ما حجت است.» به این دلیل وهابیان سعی می کنند خود را منتسب به سلفیه کنند تا مردم تصور نکنند افکار و اندیشه های آنان تنها از محمد بن عبدالوهاب و ابتکار او سرچشمه گرفته است.

محمد بن عبدالوهاب در قرن دوازدهم هجری قمری، مذهب وهابیت را که ادعا می کرد همان عقاید سلف صالح است، بنیانگذاری کرد و با احیای روح خشونت و تعصب راه حقیقت یابی را بست. طرفداران سلفیه، هر آن چه که به تکنولوژی مربوط باشد را حرام می دانند. حسن بن علی بن خلف ابومحمد بربهاری، از علماء حنبلیان بغداد در سال 233 هجری قمری در بغداد متولد شد. او یکی از طرفداران سرسخت آراء احمد بن حنبل و پشتیبان آراء و عقاید سلف بود، از جمله عقاید او می توان به: اعتقاد به رؤیت خداوند در قیامت با چشم، نسبت کفر به شیعیان، منع شیعیان از زیارت قبور امامان معصوم(ع) اشاره کرد. او نوحه خوانی و مرثیه خوانی بر امام حسین(ع) را منع می کرد و دستور می داد تا نوحه گران را به قتل برسانند. او معتقد بود که پیامبر اکرم(ص) در آخرت از گناهکاران شفاعت می کند نه در دنیا. از ابن بطه عکبری به عنوان ادامه دهنده ی افکار بربهاری یاد شده است. او نیز یکی از مخالفان سرسخت شیعیان و از طرفداران روش سلفیه بود، او تفکر و آراء احمد بن حنبل را بسیار متعصبانه مطرح می کرد و در دفاع از ابوبکر، عمر، عثمان، معاویه بسیاری می کوشید و شیعیان را تکفیر کرده و خون شان را حلال می دانست. وی سفر به قصد زیارت پیامبر اکرم(ص) را حرام می دانست و طلب شفاعت از پیامبر اکرم(ص) را انکار می کرد.

یکی دیگر از اشخاصی که محمد بن عبدالوهاب عقایدش را از او گرفت احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه بود که در قرن 7 و 8 هجری قمری می زیست. ابن تیمیه نیز همانند بربهاری و ابن بطه با مخالفانش به ویژه شیعیان با سلاح اتهام برخورد می کرد. او متکلمان را اهل بدعت می دانست و معتقد بود که در فهم آیات و احادیث باید از سلفیه پیروی کرد، او طلب شفاعت و استغاثه را از ارواح اولیاء الله و زیارت قبور اولیاء الله حرام می دانست. محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را به طور عمده از ابن تیمیه گرفت که ابن تیمیه نیز عقایدش ریشه در عقاید سلفیه و بربهاری و ابن بطه عکبری داشت. محمد بن عبدالوهاب چیزی به عقاید ابن تیمیه نیفزود، اما نسبت به ابن تیمیه از شدت عمل بیشتری برخوردار بود و نظرات ابن تیمیه را که در زمان خودش، در حدّ یک نظریه باقی مانده بود به مرحله ی عمل درآورد و در این حیطه بود که دچار افراط گرایی های شدیدی شد. وهابیان نوشیدن قهوه، گذاشتن پرده بر روی قبر پیامبر اکرم(ص) و... را بدعت و حرام دانسته و مرتکبین به این اعمال را مشرک و مستحق توبیخ می دانند. وهابیان استفاده از امور جدیدی که در صدر اسلام وجود نداشته چون تلفن، تلویزیون، رادیو و... را بدعت و حرام می دانند.

عقائد وهابی ها
وهابیان مسلمانان را به بهانه های واهی تکفیر کرده و ریختن خون آنان را واجب می دانند و در مقابل با دشمنان اسلام از در سازش و مدارا وارد می شوند. از دیدگاه وهابیان توحید بر دو نوع است: توحید الوهیت و توحید ربوبیت و تمام فرق اسلامی نسبت به توحید الوهیت جاهل هستند چون توحید الوهیت عبارت است از: پرستیدن خداوند به تنهایی در حالی که فرقه های اسلامی با توسل و استغاثه به غیر خدا و شفیع قرار دادن یکی از اولیاء و انبیاء، غیر خدا را در جای خداوند قرار داده و پرستش می کنند و این موجب شرک و کفر است. وهابیان خداوند سبحان را به خلق تشبیه کرده و او را دارای اعضاء و جوارح می دانند و برای اثبات ادعای خود آیاتی از قرآن کریم را که دلالت بر صفات خبریه خداوند دارد، تأویل نکرده و بنابر ظاهر آیات به رأی خود آن را تفسیر می کنند. از دیگر عقاید محمد بن عبدالوهاب می توان به تأکیدی که او بر عدم گرامی داشتن پیامبر اکرم(ص) داشت اشاره کرد. محمد بن عبدالوهاب با انتشار عقایدش توانست طرفدارانی را جذب کند که در راه انتشار افکار و عقایدش به او کمک کردند. اما او مخالفان بسیاری نیز داشت که پدر و برادرش سلیمان جزء اولین کسانی بودند که با عقاید او مخالفت کردند و حتی برادرش سلیمان نیز در ردّ عقاید محمد بن عبدالوهاب، کتاب الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه را نوشت. علاوه بر پدر و برادر محمد بن عبدالوهاب، بسیاری از علمای اهل سنت نیز در ردّ افکار و عقاید محمد بن عبدالوهاب کتاب هایی نگاشته اند و شیعیان نیز در ردّ افکار محمد بن عبدالوهاب کتاب هایی نوشته اند چون کتاب منهج الرشاد لمن اراد

پیوند وهابیت و آل سعود
در سال 1157/1744 بين محمد بن عبدالوهاب و محمد ابن سعود، امير دِرعيه پيماني بسته شد كه به موجب آن، امير سعودي از سوي خود و اعقاب خويش پشتيباني و اطاعت از شيخ و اعقاب او و ساير علماي وهابي را برعهده گرفت و شيخ نيز قبول كرد كه خود و اولاد و پيروانش پيوسته راهنما و مدافع و ياور امير سعودي باشند و تمام نيرو و نفوذ خود را در حمايت از آن خاندان به كار برند. اين همان پيمان است كه عبدالعزيز و ساير ملوك سعودي و نيز مشايخ آل شيخ پيوسته محترم شمرده‏اند. ابن عبدالوهاب و فرزندانش تا امروز حامي جدي سلطنت سعودي و عهده‏دار امور شرعي و فرهنگي و قانوني و قضائي بوده‏اند و شاهان سعودي پيوسته فرمان پذير ايشان بوده و به حكم و فتواي شوراي ديني وهابي به شاهي مي‏رسند يا از سلطنت ـ چنان كه درباره سعود بن عبدالعزيز عمل شد ـ خلع مي‏گردند.

ابن سعود، به مدد عقاید خشونت آمیز ابن عبدالوهاب توانست بر تمام نجد و سپس بر حجاز مسلط شود. سرانجام محمد بن سعود در سال 1179 هجری قمری درگذشت و فرزند بزرگش عبدالعزیز جانشین پدر شد. عبدالعزیز زمانی که پدرش با محمد بن عبدالوهاب عقد اتحاد می بست او نیز با محمد بن عبدالوهاب متحد شد. او که در زمان حیات محمد بن سعود فرماندهی بخشی از سپاه پدر را به عهده داشت، توانست با پشتیبانی محمد بن عبدالوهاب عربستان را به تصرف خویش درآورد. یکی از مهم ترین حوادث اتفاق افتاده در زمان عبدالعزیز جنگ های متوالی او با حاکم مکه بود که سرانجام توانست آن جا را در سال 1220 هجری قمری، تحت فرمانروایی خویش درآورد و دیگر حمله ی فرزند عبدالعزیز یعنی سعود در سال 1216 هجری قمری به کربلا بود که در آن جا فجایع سنگینی را ببار آورد که همین حمله زمینه ساز مرگ عبدالعزیز شد، زیرا فردی شیعی مذهب از اهالی شهر موصل عراق به قصد انتقام فجایع وهابیان در کربلا به درعیه آمد و با تظاهر به وهابیگری به عبدالعزیز نزدیک شد. تا این که در ماه رجب سال 1218 هجری قمری در هنگام نماز عصر موفق شد عبدالعزیز را به انتقام فجایع سعود در کربلا به قتل برساند. بعد از مرگ عبدالعزیز فرزندش سعود در سال 1218 هجری قمری به حکومت رسید. هم زمان با حکومت سعود، حکومت عثمانی تصمیم گرفت به دلیل تصرفات آل سعود و هراس از تصرف حجاز به دست وهابیان، سپاهی را از مصر برای مقابله و جنگ با وهابیان در سال 1226 هجری قمری اعزام کرد و در سال 1228 هجری قمری، وهابی ها شکست خوردند. سرانجام در سال 1229 هجری قمری سعود درگذشت و فرزند سعود، عبدالله به حکومت رسید. تا این که سرانجام در سال 1233 هجری قمری با تصرف درعیه و دستگیری عبدالله بن سعود و رهبران مذهبی وهابی ها(آل الشیخ) و تبعید آنان به مصر، غائله ی وهابیان پایان یافت.

در فاصله ی سال های 1235 هجری قمری تا سال 1300 هجری قمری تعدادی از افراد خاندان آل سعود به طور مخفیانه و بسیار محدود بر درعیه حکومت کردند اما به دلیل سرکوبی حکومت توسط دولت عثمانی، این حکومت ها دوامی نداشتند و خیلی زود سرکوب می شدند. فاصله ی این سال ها را که دوران رکود و ضعف حکومت وهابی آل سعود می نامند با تصرف ریاض توسط عبدالعزیز بن عبدالرحمن در سال 1319 هجری قمری پایان یافت و دوران اقتدار آل سعود آغاز شد و سپس منجر به تصرف همه ی عربستان توسط دولت سعودی وهابی شد. از مهم ترین وقایع زمان عبدالعزیز برقراری روابط سیاسی با انگلستان بود عبدالعزیز با پشتیبانی انگلستان توانست جای پای خود را در عربستان محکم کند و بر رقبا فائق آید. یکی دیگر از این وقایع تشکیل جمعیت اخوان التوحید در سال 1330 هجری قمری بود که به وسیله ی این گروه توانست نیروی محکمی برای خود به وجود آورد. البته این گروه در عقائدشان راه افراط را در پیش گرفته و مشکلات زیادی را برای عبدالعزیز به وجود آوردند.




بر طبق پیمانی که در سال 1333 هجری قمری میان انگلستان و عبدالعزیز منعقد شده بود، انگلستان متعهد شد سالانه شصت هزار لیره به آل سعود کمک کند و از عبدالعزیز و فرزندانش در مقابل حمله ی هر دولت بیگانه پشتیبانی نماید و در عوض ابن سعود بر سرزمین های«تحت الحمایه» انگلیس در عربستان حمله نکند و به دشمنان انگلستان امتیازی ندهد. این پیمان نامه با حمله ی عبدالعزیز به حجاز (یکی از هم پیمانان انگلستان) نقض گردید و از این به بعد بود که انگلستان خود مستقیماً وارد جنگ با آل سعود شد و توانست جلوی پیشروی های آل سعود را بگیرد.



ابن سعود که در فتح برخی از شهرهای حجاز بیش از حد تندی نشان داده و نفرت همگان را برانگیخته بود، برای پیشبرد مقصود خود وجلب توجه مسلمانان دست به ابتکاری زد و پس از تصرف دو شهرمقدس مکه و مدینه، بهتر دید که تعیین تکلیف و چگونگی حکمروایی در این دو شهر را به نظر مسلمانان واگذار نماید، بدین جهت ازکشورهای مستقل اسلامی: ترکیه، ایران، افغانستان، یمن و همچنین از رؤسای سرزمین های دیگر از قبیل: مصر، عراق، شرق اردن و نیز امیر عبدالکریم ریغی و حاج امین الحسینی مفتی بزرگ فلسطین و والیان تونس، و دمشق و بیروت و دیگر زعمای اسلامی دعوت کرد تابرای انعقاد یک کنفرانس اسلامی نمایندگان خود را اعزام دارند،این دعوت در دهم ربیع الثانی سال 1344 انجام گرفت.



بیشتر سرزمین های اسلامی به خاطر نفرتی که از ابن سعود داشتند،این دعوت را رد کردند و تنها چند کشور، آن را پذیرفتند و درتشکیل کنفرانس شرکت نمودند از جمله شرکت کنندگان، مسلمانان هند بودند ] در آن زمان هند و پاکستان یک کشور بود[ ایشان پیشنهاد کردند در حجاز یک حکومت جمهوری که تمام مسلمانان در آن شرکت داشته باشند، برقرار گردد که قسمت مهمی از هزینه آن را به عهده بگیرند  و این پیشنهاد به عللی عملی نبود.



در این کنفرانس که در مکه دایر شده بود، تعداد 69 نفر ازنمایندگان برخی از کشورهای اسلامی شرکت داشتند و با تأسیس این کنفرانس برای عبدالعزیز دیگر شکی باقی نماند که او زعیم و رهبر سرزمین حجاز است گرچه برخی از شرکت کنندگان با او به مخالفت برخاستند ولی مخالفت آنها فائده ای نداشت و نتوانستندچیزی را تغییر بدهند و به خصوص این که مفتی و رئیس گروه مسلمانان روسیه «رضا الدین سحرالدنیوف » از طرف کنفرانس قطعنامه ای را صادر کرد که در آن تصریح شده بود که حامی ونگهبان حرمین شریفین(مکه و مدینه) ابن سعود می باشد. بدین ترتیب ابن سعود به مقصود خود رسید و خود را به عنوان سلطان نجد و حجاز در مجامع اسلامی و سطح بین المللی مطرح ساخت.



«جواهر لعل نهرو» می نویسد: «کنگره اسلامی که در مکه تشکیل شد، تصمیم مهمی نگرفت و شاید اصولا به منظور اتخاذ تصمیمی هم تشکیل نشده بود و فقط وسیله ای بود که ابن سعود با آن موقعیت خویش را مخصوصا در مقابل قدرت های خارجی تحکیم و تثبیت کند. هیئت نمایندگی کمیته خلافت مسلمانان هند که در آن کنگره شرکت کردند، مأیوس و خشمگین از ابن سعود به هند باز گشتند. اما این وضع برای ابن سعود اهمیت زیادی نداشت او در موقعی که لازم داشت، کمیته خلافت هند را مورد استثمار قرار داده بود و اکنون می توانست بدون هواداری این کمیته هم به خوبی کار خود را ادامه دهد».



طبق نوشته مرحوم علامه امین، دولت ایران در نظر داشت نماینده خود را برای شرکت در انجمن مذکور به مکه اعزام دارد ولی چون از ویرانی قبور ائمه بقیع اطلاع یافت، از فرستادن نماینده خودداری نمود و به عنوان اعتراض بر این امر، تصمیم به عدم شرکت گرفت و برای این که مبادا خطری متوجه حجاج ایرانی شود،سفر حج را تا سال 1346 ه قمری ممنوع ساخت و چون از وجود خطرمطمئن شد، اجازه به مردم داد.



بعد از کنفرانس اسلامی، سی تن از اعیان جده به مکه آمدند و درآن جا به اتفاق سی تن از شخصیت های مکه، انجمنی تشکیل دادند ودر 22 جمادی الثانی سال 1344 به اتفاق آراء مقرر داشتند باسلطان عبدالعزیز آل سعود، به عنوان پادشاه حجاز بیعت کنند و خواستند وقتی را برای بیعت معین نماید. روز جمعه 25 ماه مزبور بعد از نماز جمعه مردم جلو باب الصفا گرد آمدند. ابن سعود نیز در آن مراسم حاضر شد، سید عبدالله دملوجی، یکی از نزدیکان او، صورت بیعت را بر مردم خواند و در این موقع یکصد و یک تیر هوائی شلیک شد. بدین ترتیب، ابن سعود عنوان پادشاه نجد و حجاز را پیدا کرد.نخستین دولتی که او را به رسمیت شناخت، دولت شوروی بود، سپس انگلستان و فرانسه و هلند و ترکیه و به تدریج دیگر دولت ها آن را به رسمیت شناختند.



سلطان عبدالعزیز از این پس کوشش های فراوانی برای تثبیت وضع کشور و حکومت خود به کار برد و با بسیاری از دولت ها روابط برقرارنمود. جمعیت اخوان که در به قدرت رسیدن عبدالعزیز نقش مهمی داشتند، به تدریج از سلطان خود ناراضی شدند، به خصوص انتصاب یکی از رجال محلی به عنوان والی مکه به جای دو تن از رهبران اخوان که حجاز را فتح کرده بودند، آنان را برآشفته کرد. آنان متوجه شدند که با سلطان خود اختلاف نظر دارند و ابن سعود تنها برای نیل به هدف های دنیوی حکم جنگ و جهاد داده بود. نارضایتی «اخوان » وقتی به منتهی درجه رسید که در پی عملیات یک گروه کماندویی که چندین قهوه خانه و مغازه های لوکس محله تجاری مکه را زیر و رو کردند، ابن سعود ورود اخوان را به این محله ممنوع کرد.



جمعیت اخوان



جمعیت اخوان در دوره اخیر وهابی ها نقش به سزایی داشته اند، ازاین رو مناسب است کمی به بررسی وضع آنان بپردازیم:



عبدالعزیز در جریان نبردهایی که علیه آل رشید و قوای ترک انجام داده بود، از این که عرب های بادیه نشین او را در بحبوحه پیکار رها می کردند و نمی توانست چنانکه باید از پیروزی های خود بهره بگیرد و یا این که حتی موجب شکست وی می شدند، ناراحت بود. او نقشه ای کشید و طایفه های بیابانگرد را در اطراف آبادی هایی گرد آورد و با اعطای موقوفات و تجهیزات و امتیازاتی آنان را در آن مکان ها به طور ثابت مستقر ساخت. به این معنی طایفه های بیابانگرد را در حاشیه شهرها و آبادی ها اسکان داد به این منظور که در آنان ایجاد وفاداری نسبت به خاندان حاکم کندبه طوری که بتواند در مواقع لزوم از میان آنان اقدام به بسیج قوای منضبط نماید.



بدین سان نخستین جمعیت «اخوان » با هدف مبارزه جهت گسترش فرقه وهابی به وجود آمد. نخستین گروه «اخوان » در«عرطاویه » ایجاد شد و بسیاری دیگر در اردوگاه های نظامی به نام «هجره » مستقر شدند به همان گونه که در عصر آغاز فتوحات اسلام اعراب بیابانگرد زندگی سرگردان خود را رها کردند تا در شهرهای نظامی فتح شده توسط مسلمانان ساکن شوند.



صلاح الدین مختار در باره علت تشکیل این فرقه می نویسد: «ملک عبدالعزیز آل سعود، چون دید که قوم او در بیابان پراکنده اند و خیلی زود گرد فتنه و فساد می گردند و آشوب به پا می کنند به این فکر افتاد به وسیله ای میان این قبائل جاهل وفتنه گر، اتحاد و هماهنگی ایجاد کند و برای عملی ساختن منظورخود، فکر کرد هیچ عاملی بهتر و موثرتر از تمسک به دین و نشراحکام دینی و اقامه حدود در میان قبائل بدوی نیست.



ابن سعود برای اجرای نظر خود، از عالم نجد، شیخ عبدالله بن محمد بن عبداللطیف، خواست که کتاب هایی به زبان ساده، به طوری که بدوی ها بفهمند و بپذیرند، براساس مذهب حنبلی تألیف کند ودر بین همه قبائل منتشر سازد. ابن سعود، همچنین عده ای ازشاگردان شیخ عبدالله را به عنوان خطیب و راهنما به میان قبائل فرستاد و ایشان تعالیم دینی را ساده و روشن برای بدوی ها تشریح می کردند که از اعماق قلب آنها را حفظ می نمودند به این ترتیب یک عاطفه دینی در بین بدویان به وجود آمد و از مجموع این اقدامات، فرقه اخوان پدیدار گشت. این تدابیر در زمانی به کار رفت که خود بدویان از کثرت خونریزی میان آل سعود و آل رشید به تنگ آمده و در صدد بودندخود را از آن حال رها سازند و زندگی تازه ای پیدا کنند. بنابراین آنان تشنه تعالیم مزبور بودند، تعالیمی که ایشان را از خونریزی منع می کرد و به عدالت و آرامش دعوت می کرد.



حافظ وهبه درباره «اخوان » می نویسد: «هرگاه در حدود عراق یا شرق اردن یا کویت نام اخوان برده شود، ترس بر دل ها مستولی می گردد، و همه به قلعه ها و در پشت برج ها و باروها پناه می برند. این قاصدان ترس و ناراحتی در بلادچه کسانی هستند؟ در سال های اخیر، اخوان به اعراب بادیه نشین گفته شد که خانه بدوشی را ترک کردند و در محل های معینی سکنی گزیدند و برای سکونت خانه های گلین ساختند که به آنها «حجره » گفته می شد یعنی این که از زندگی زشت سابق دوری جسته و به زندگی خوب بعدی پرداختند. این خانه های گلی به جای چادر و خیمه، نخستین بار درسال 1330 هجری بنا شد و ساکنان آنها آمیخته ای از چند قبیله بودند، اعراب، زندگی قبلی را جاهلیت و زندگی جدید را، اسلام نامیدند».



ابن سعود که هدفش از تشکیل جمعیت مزبور به وجود آوردن سپاهی متعصب و بی باک و صبور بود، همه تسهیلات لازم را از مال و حبوب و وسائل کشاورزی و سرانجام، اسلحه و ذخائر جنگی برای دفاع ازدین، در اختیارشان گذاشت. اخوان قتل و غارت میان قبائل وراهزنی و استعمال دود و زندگی مرفه و خوب را حرام کردند وعمده اهتمام آنها ذخیره اندوزی برای آخرت بود. آنان همه مردم را، حتی تمام فرقه های دیگر اسلامی را مشرک و بت پرست می خواندند.



هنوز سال 1912 به پایان نرسیده بود که ابن سعود خود را در رأس سپاهی محلی و داوطلب دید که از بدوی های شهری شده تشکیل یافته بود، سپاهی که تا پای جان، در راه او می جنگیدند اماسپاهی نامنظم که تابع هیچ نظم و قاعده ای نبود. هنگام جنگ این سپاه نیز همراه سپاهیان منظم و تعلیم دیده حرکت می کردند، لیکن از آنها جدا بودند و پرچمشان هم پرچم مخصوص خودشان بود. اخوان تا پانزده سال به همین حال باقی بودند و از آن پس، ثروت و آسایش، غرور در ایشان کرد به حدی که همه پیروزی های ابن سعودرا نتیجه کوشش های خود می دانستند.



گرچه اصل فکر تأسیس جمعیت اخوان از ناحیه قاضی ریاض عبدالله بن محمدبن عبداللطیف از آل الشیخ و قاضی احساء شیخ عیسی وعبدالکریم مغربی بود، ولی علمای وهابی شور و شوقی در پشتیبانی از این اقدام و اصلاحات به خاطر جنبه متجدد مآبانه ای که داشت،نشان ندادند ولی جلب پشتیبانی آنان برای موفقیت طرح مذکور ضروری بود زیرا نفوذ خود را در میان اهالی منطقه گسترده بودندو در رأس روحانیت عربستان، اعقاب مستقیم محمد بن عبدالوهاب قرار داشتند که طبقه ممتاز شیوخ را تشکیل می دادند. عبدالعزیز ناچار شد به علماء ضمانت هایی بدهد. وی تعهد کرد که خود مبلغ افکار وهابی شود و هدف از تاسیس «اخوان » تبلیغ وهابیت باشد. مذهبی های وهابی بدین ترتیب به این کار رضایت دادند و دستگاه تبلیغاتی خود را به حرکت انداختند تا در سراسرسرزمین های تابع عبدالعزیز اعلام کنند و تبلیغ نمایند که قوانین الهی ایجاب می کند که وفاداری به امیر کل منطقه مقدم بر وفاداری های طایفه ای و قوم و قبیله ای باشد.



«اخوان » اعتقاد داشتند که اگر کمک آنان نبود ابن سعود هرگزنمی توانست حجاز را فتح کند و همان امیر ریاض باقی مانده بود. آنان به خود مغرور بودند و کم کم معتقد شدند به این که مبادی وتعالیم دینی همان است که آنها فراگرفته اند و هرچه جز این است، ضلالت می باشد از اینرو به غیر از خود و از جمله به شهرنشینان نجد، با بدگمانی نگاه می کردند و حتی به ابن سعود هم بدگمان شده بودند و اعتقاد داشتند که عمامه به سرگذاشتن سنت است ولی عقال به سر بستن بدعت زشتی است و بعضی از ایشان در این باره آن قدر غلو کردند که گفتند: عقال لباس کفار است و کسی که عقال می بندد باید از او دوری جست. بسیاری از آنان معتقد بودند که هرکس چادرنشینی را ترک نکند هر قدر هم در دین قوی باشد، بازهم مسلمان نیست بدین جهت به بادیه نشینان سلام نمی کردند و جواب سلامشان رانمی دادند و از ذبیحه آنها نمی خوردند. و نیز معتقد بودند که شهرنشینان گمراهند و جنگ با آنان واجب است و این که این امر از سوی خدابه ایشان القاء شده و بنابراین سخن هیچ کس را در مورد منع ازجنگ نمی پذیرفتند. جمعی از اخوان به سلطان عبدالعزیز ایراد گرفتند که باکفار دوستی می کند و در دین سهل انگاری می نماید. جامه بلند به تن می کند و شارب خود را کوتاه نمی کند و عقال به سر می بندد. خلاصه این که فرقه اخوان هرچه را مطابق میلشان نمی دیدند، حرام می دانستند و با آن مبارزه می کردند.



سید ابراهیم رفاعی می نویسد که: «جمعیت اخوان، گروهی از عوام الناس هستند و آن طور که به من رسیده است، کسی از آنها که قادر به قرائت قرآن نیست، به قاری قرآن می گوید: تو قرآن بخوان و من آن را برای تو تفسیر می کنم.». گویند: این روح سرکش و این تعصبات ناپسند، نتیجه تلقینات غلطی بود که از ناحیه شاگردان شیخ عبدالله که برای راهنمائی بدویان رفته بودند، به آنان القاء شده بود. حافظ وهبه در این مورد گوید: که سال 1335 را باید سخت ترین سال ها در تاریخ نجد، به حساب آورد زیرا در این سال نزدیک بود که یک فتنه داخلی در این سرزمین برپا شود و جنگ سختی میان فرقه اخوان و حکومت سعودی و مردم شهرنشین رخ دهد. ابن سعود برای جلوگیری از خطری که نجد را تهدید می کرد، جمعی از طلاب علوم دینی را به سوی اخوان فرستاد تا به اصلاح آنچه فرستاده شدگان قبلی فاسد کرده بودند، بکوشند، ضمنا دست مبلغین قبلی که تخم جهالت و گمراهی را کاشته بودند، از کاری که به عهده داشتند، کوتاه شد و از سکونت در «حجر» (خانه های گلی) منع گردیدند. این تدبیر اگرچه بسیار سودمند واقع شد، ولی نتوانست آنچه رادر اذهان اخوان جایگیر شده بود، به کلی از میان بردارد و اگراز شمشیر و سطوت سلطان عبدالعزیز بیمناک نبودند، هرج و مرج،شبه جزیره عربستان را فرا می گرفت .



حافظ وهبه درباره اوصاف اخوان می نویسد: «اخوان از مرگ نمی ترسند و برای نیل به شهادت (مطابق عقیده خود) و رفتن به سوی خدا، به مرگ رو می آورند، مادر وقتی بافرزند خویش وداع می کند و می گوید: خداوند ما و تو را در بهشت گرد یکدیگر برآرد. هنگام حمله و هجوم; شعارشان «ایاک نعبد وایاک نستعین » بود، من شاهد بعضی از جنگ های ایشان بودم و دیدم که چگونه خود را به مرگ می سپارند و دسته دسته به طرف دشمن پیش می روند و هیچ یک جز شکستن و کشتن سپاه دشمن اندیشه ای ندارد. در دل عموم اخوان ذره ای رحم و شفقت وجود ندارد، هیچ کس ازدستشان رها نمی شود. هرکجا بروند، قاصدان مرگند. قدرت و خطر اخوان در جنگ، درحمله های مکرر به عراق و کویت و شرق اردن معلوم شد. با این که امامشان ابن سعود، آنان را از این جنگ ها نهی می کرد و همواره دستور می داد که رفق و مدارا بکار برند و مردم را به قتل نرسانند، علما نیز به ایشان سفارش می کردند که اسیران وپناهندگان را مقتول نسازند، گوش آنان به سخن هیچ کس بدهکارنبود. هرگاه یکی از اخوان کسی را در راه ببیند که شارب او بلند است وی را به سنت پیغمبر(ص) دعوت می کند، سپس با دست خود، قسمت زیادی را با مقراض کوتاه می نماید و اگر عابر از میان خانه های محل سکوت ایشان بگذرد، منع کردن او از داشتن شارب بلند با شدت عمل و با زور و جبر است، نه از راه نصیحت و با زبان ملایم. وهمچنین اگر جامه کسی را دراز ببینند، زیادی را با مقراض می برند با همه این ها و با این که فرقه اخوان در مقابل حکومت از حد خویش تجاوز کردند، ابن سعود از برخورد با آنان چشم پوشید وکارهای ایشان را با صبر و بردباری تحمل کرد و می گفت که مرور زمان این شدت و تعصب را تخفیف خواهد داد و از حدت آن خواهدکاست.

 

 

هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام، بلامانع می باشد