نگاهى به هرمنوتيك

(مدت زمان لازم جهت مطالعه: 11 - 22 دقیقه)

اصطلاح هرمنوتيك، (Hermeneutics) را هنر تفسير ناميده‏اند.اين واژه ماخوذ از فعل يونانى، ( Hermeneuien) به معناى"تفسير كردن" است. Hermeneia به معناى تفسير است وغالبا در مورد تفسير متون مقدس به كار مى‏رود. افلاطون‏شاعران را ) hermenes مفسران) خدايان ناميده است.ارسطو اين لفظ را براى عنوان رساله خويش در باب‏منطق قضايا در كتاب ارغنون به كار برد و آن را بارى‏ارمنياس، ( Peri Hermeneias) به معناى "در باب تفسير"ناميد.
اين واژه از نظر ريشه لغوى با هرمس، خداى يونانى كه پيامبرخدايان و الهه مرزها بوده است، ارتباط دارد. برخى ازمحققان اين پيوند را متضمن اشاره به سه مرحله يا بخش‏اصلى عمل تفسير دانسته‏اند:
1 - علامت، پيام يا متن كه از منبعى صادر شده باشد.
2 - واسطه يا مفسر(هرمس).
3 - انتقال پيام به مخاطبان
على‏رغم به كارگيرى اين واژه و على‏رغم اين كه آدميان همواره‏با فهم و تفسير متون سرو كار داشته‏اند و در انديشه‏راهكارها و قواعدى براى تفسير بوده‏اند تا به كمك آن‏تفسير صحيح را از سقيم ممتاز گردانند. ولى بيش از يكى‏دو قرن نيست كه هرمنوتيك جديد به عنوان شاخه‏اى ازعلم مطرح شده است. و معمولا فردريش شلاير ماخر[ [(1834 - 1768) friedrich schleirmacher را بنيانگذارهرمنوتيك جديد شناخته‏اند.
اما اين ويلهلم ديلتاى، [(1911 - 1833) wilhelm Dilthey] بود كه براى نخستين بار رؤياى تدوين يك روش واسلوب بنيادى براى علوم انسانى را در سر پروراند،تا براساس آن نتايج علوم انسانى به اندازه علوم طبيعى عينى ومعتبر باشد; چرا كه ديلتاى هرمنوتيك را دانش‏روش‏شناسى علوم انسانى مى‏داند. به نظر او هدف اصلى‏در تلاش هرمنوتيكى، ارتقاى اعتبار و ارزش علوم انسانى‏و هم طراز كردن آن با علوم تجربى است.
اما رشد و ظهور سريع علوم مختلف انسانى و ابداع روشهاى‏خاص هر كدام براى عرضه و داورى استدلالها، رؤياى‏ديلتاى را بر هم زد. و مكتبهاى مختلف روش‏شناسى درعلوم انسانى به جاى هرمنوتيك (كه ايجاد يك روش‏مناسب براى تمامى علوم انسانى بود) بر حيات فكرى وعقلى انسانها سيطره پيدا كرد. ولى باز جريانهاى فكرى‏نيرومند ديگرى سبب شد كه هرمنوتيك دوباره به صحنه‏بيايد. عمده‏ترين اين جريانها عبارتند از:
1 - نظريات جديدى كه درباره رفتار انسانى در روان‏شناسى وعلوم اجتماعى مطرح شد كه مطابق آن بروز و ظهورفرهنگى انسانى به عنوان تجليات انگيزه‏هاى ناآگاهانه و غريزى يا به‏عنوان بازتابهاى طبقاتى تلقى مى‏شود.
2 - پيشرفت‏هاى معرفت‏شناسى و فلسفه زبان منجر به اين ادعاشده كه واقعيت‏يك فرهنگ خاص، چيزى جزكاركردهاى ساختار زبانى نيست كه بر تجربه تحميل‏مى‏شود.
3 - استدلال‏هايى كه توسط فيلسوفانى مانند لودويك‏ويتگنشتاين و مارتين هايدگر مطرح شده كه كل تجربه‏بشرى اساسا ماهيتى تفسيرى داشته و كليه داوريهاى اودر درون يك بافت تفسيرى - كه فرهنگ و زبان، واسطه‏اظهار آن هستند و از آن نمى‏توان فراتر رفت - قرار دارد.
از آنجا كه مساله تفسير و هرمنوتيك در حوزه دين نيز تاثيرزيادى بر جاى گذاشته است، توجه همگان را به خودجلب كرده است. اديان را مى‏توان به منزله مجموعه‏اى ازتفسيرها به شمار آورد و مطالعه علمى آنها شكل تفسيرتفسير را به خود مى‏گيرد.
ظهور فرقه‏هاى مختلف از جمله فرقه پروتستان آزادانديش،معلول يك سلسله مناقشات و بحثهاى تلخ هرمنوتيكى‏در مورد كاربرد روشهاى تاريخى - انتقادى در تفسير كتاب‏مقدس بوده است. مسيحيان راست‏آيين، به كارگيرى‏چنين روشهايى را در تفسير كتاب مقدس، نادرست تلقى‏مى‏كردند.
به طور كلى چهار ديدگاه مهم در هرمنوتيك جديد مطرح‏است كه به اجمال به شرح آنها مى‏پردازيم:
1 - ديدگاه شلاير ماخر: هرمنوتيك به عنوان تحقيقى پيرامون‏تفسير متون. شلاير ماخر را بنيانگذار علم هرمنوتيك‏نوين دانسته‏اند. ديلتاى تعبير دقيقى درباره او دارد كه‏مى‏گويد: شلاير ماخر "كانت هرمنوتيك" است. شلايرماخر نقطه شروع علم هرمنوتيك مورد نظر خود را با اين‏پرسش كلى آغاز مى‏كند كه: چگونه هر گفته‏اى اعم ازملفوظ و مكتوب واقعا فهميده مى‏شود؟
موقعيت فهم، موقعيت نسبتى همسخنانه است. در هر نسبتى‏از اين گونه، گوينده‏اى هست كه جمله‏اى را براى بيان‏معناى مورد نظرش مى‏سازد شنونده‏اى هم وجود دارد.شنونده مجموعه‏اى از كلمات صرف را مى‏شنود و ناگهان‏با عملى اسرارآميز مى‏تواند معناى آنها را به طور حدسى‏كشف كند. اين عمل اسرارآميز و حتى حدسى، عمل‏هرمنوتيكى است و جايگاه حقيقى علم هرمنوتيك همين‏جاست. پس علم هرمنوتيك، فن شنيدن است. از نظرشلاير ماخر فهم عبارت است از دوباره تجربه كردن‏اعمال ذهنى مؤلف متن.
عمل فهم، عكس تصنيف است; زيرا فهم از بيان پايان يافته وثابت آغاز مى‏شود و به آن حيات ذهنى باز مى‏گردد كه آن‏بيان از آن برخاسته است. گوينده يا مؤلف جمله‏اى‏مى‏سازد و شنونده در ساختارهاى آن جمله و آن تفكررسوخ مى‏كند: يعنى زبان، واسطه رسوخ در ذهنيت ونيت مؤلف مى‏شود. بنابراين، تفسير عبارت است از دوسويه درهم كنش است: نحوى و روان شناختى. جنبه‏نحوى با زبان سرو كار دارد و جنبه روان شناختى با تفكرگوينده. بنابراين نظريه هرمنوتيكى شلاير ماخر حول دومحور مى‏چرخد:
1 - فهم دستورى انواع عبارات و صورتهاى زبانى فرهنگى كه مؤلف در آن زندگى مى‏كند و تفكر او را مشروط ساخته است.
2 - فهم روان شناختى يا فنى ذهنيت‏خاص يا نبوغ خلاق مؤلف.
اين دو محور منعكس كننده وامدار بودن شلاير ماخر به متفكران رومانتيك است. آنان بر آن بودند كه هر حالت‏خاصى ازبيان، هر چند منحصر به فرد، ضرورتا بازتاب روح فرهنگى وسيعتر است. يك تفسير صحيح نه تنها نيازمند فهم بافت فرهنگى وتاريخى مؤلف است، بلكه به فهم ذهنيت‏خاص مؤلف نيز نيازمند است و اين عمل از طريق عمل پيشگويى يعنى يك جهش‏شهودى صورت مى‏گيرد كه از طريق آن مفسر مى‏تواند آگاهى مؤلف را از خاطر خود بگذراند يا آن را مجسم سازد. حتى مفسر درپرتو اين آگاهى در يك بافت فرهنگى وسيعتر مى‏تواند به فهمى بهتر از خود مؤلف نسبت‏به خود نائل شود.
او مى‏گويد: اين سؤال كه اين متن چه معنا مى‏دهد؟ مى‏تواند به دو طريق مطرح شود:
1 - مؤلف از اين متن چه قصد كرده است؟
2 - اين متن براى مخاطب و شنونده چه معنايى مى‏دهد؟
در مورد سؤال اول ممكن است از متن، تفكرات و مقاصد آگاهانه مؤلف را درك كنيم و يا ممكن است‏به تفكرات و مقاصدنيمه آگاهانه يا شبه آگاهانه مؤلف نيز نظر داشته باشيم يا حتى ممكن است روح عصر و زمان او را درك كنيم.
اما در مورد سؤال دوم مى‏توان گفت: مخاطبان بر دو دسته‏اند: يك دسته مخاطبان فرهيخته معاصراند و دسته ديگر مخاطبان‏فرهيخته غير معاصر شلاير ماخر در مورد مخاطبان معاصر مى‏گويد: در اين مورد بايد معناى لفظى، (verbal meaning) متن رابازسازى كنيم. البته با اين اعتقاد كه فكر و ابراز و ظهور آن يكى است و با توجه به اين نكته كه مؤلف و شنونده معاصر، در روح، (spirit) واحدى سهيمند.
اما در مورد مخاطبان غير معاصر مى‏گويد: بايد فكر مؤلف، (authors thought) را بازسازى كنيم. هر چند آن دو، به دوفرهنگ مختلف مربوطند ولى چون اذهان مؤلف و شنونده غير معاصر، كاملا متفاوت نيستند، يك شباهت معنوى affinity)(spiritual بين آنها وجود دارد. اگر شنونده غير معاصر بتواند از زندگى و آثار مؤلف معرفت كافى كسب كند، مى‏تواند به نحو تخيلى‏جا پاى او بگذارد و فكر او را دوباره ايجاد كند. همان طور كه رمان نويسها اغلب چنين مى‏كنند.
2 - ديدگاه ديلتاى: هرمنوتيك به عنوان مبنايى براى علوم انسانى. شيوه ويلهلم ديلتاى درباره هرمنوتيك اين است كه آن رابه عنوان شيوه نظامى اساسى براى علوم انسانى در مقابل علوم طبيعى در نظر مى‏گيرد. چنين رشته‏اى يك هرمنوتيك عام‏خواهد بود.
هر چند ديلتاى عميقا تحت تاثير شلاير ماخر بود، ولى او اين فرض و اعتقاد شلايرماخر را كه هر اثر مؤلف، حاصل اصل ونيت ضمنى مندرج در ذهن مؤلف است، انكار كرد. ديلتاى اين اعتقاد شلاير ماخر را به شدت ضد تاريخى لحاظ مى‏كرد; زيراچنين اعتقادى به اندازه كافى به تاثيرات خارجى دست‏اندركار يا به تكامل و رشد مؤلف توجه نمى‏كند. هرمنوتيك ديلتاى به‏نحو آشكارى مبتنى بر تمايز آشكار و قاطع بين روشهاى علوم انسانى و علوم طبيعى است.
است. در حالى كه روش علوم طبيعى، تبيين، ( explanation) است.دانشمند طبيعى، حوادث را به كمك استخدام قوانين كلى تبيين مى‏كند. در حالى كه مورخ، نه چنين قوانينى را كشف مى‏كند و نه‏به كار مى‏گيرد. علم تاريخ بر پايه منش يكتا و تكرارناپذير حوادث استوار است و شناخت اين حوادث تنها با روش تفسير ميسراست. پس مورخ در پى فهم عاملان حوادث است. آن هم از طريق كشف نيات، اهداف، آرزوها، منش و شخصيت آنان. و چنين‏اعمالى قابل فهمند; زيرا اعمال بشرى در مقابل اعمال طبيعى يك "باطن و ذاتى "، (inside) دارند، كه به دليل اين كه ما هم انسانيم،مى‏توانيم آنها را بفهميم.
بنابراين، فهميدن عبارت است از كشف "من" در "تو". و اين امر به دليل ماهيت عام و مشترك بشرى ممكن است. تا آنجا كه‏هرمنوتيك ديلتاى بر مساله فهم به عنوان عملى خاص كه مستلزم يكسان انگارى تخيلى و تصورى با گذشتگان است، آدمى‏مى‏تواند تاثير شلاير ماخر را بر انديشه ديلتاى تشخيص دهد.
ديلتاى از دو نوع فهم سخن مى‏گويد: يكى فهم تجليات و ظهورات ساده، نظير تكلم، عمل يا حالات ترس، در اينجا هيچ‏شكاف و فاصله‏اى بين تجلى و ظهور و تجربه اظهار شده وجود ندارد. ما بى‏واسطه و بدون هيچ استنتاجى اين ظهورات رامى‏فهميم. چنين فهمى مستلزم يك امر مشترك بين متن و تو است: يعنى روح عينى، استنتاجى اين ظهورات رامى‏فهميم. چنين فهمى مستلزم يك امر مشترك بين متن و تو است: يعنى روح عينى، (objective spirit) كه در بستر و درون آن،ظهور و فهم واقع مى‏شود و آن زبان و فرهنگ مشترك است. و ديگر، اشكال برتر فهم است كه با كلهاى پيچيده (complex wholes) نظير حيات و يا اثر هنرى، سروكار دارد. فهم برتر اغلب هنگامى واقع مى‏شود كه ناتوان از فهم ابتدايى باشيم. اگر من‏بى‏واسطه نتوانم عمل شخصى را بفهمم، فرهنگ يا حيات او را به عنوان كل مورد كاوش قرار مى‏دهم. اگر من يك جمله كتاب رانفهمم، ممكن است كل كتاب را تفسير كنم.
عدم فهم مقدماتى و اوليه به اين دليل است كه مؤلف يك متن، يا عمل يك شخص غير عادى است و نمى‏تواند توسطضوابط و معيارهاى متعارف و عادى روح عينى درك شود. براى فهم آنچه مؤلف مى‏گويد يا انجام مى‏دهد، نيازمند فهم آنها درفرديت‏شان هستيم. از اين رو فهم برتر، معمولا مستلزم فهم افراد است.
به نظر ديلتاى، گاه مفسر در اثر هنرى با ژرفايى از تجربه زندگى هنرمند روبرو مى‏شود، كه ذهن هنرمند از ادراك آن عاجز بوده‏است. او مى‏گويد: هدف اصلى هرمنوتيك درك كاملترى از مؤلف است آن سان كه او خود را چنين درك نكرده باشد. او سرانجام‏متن را ابزار شناخت كاملترى از مؤلف دانسته است: شناختى كه مؤلف خود از خويشتن ندارد. بنابراين حيات روانى، حتى‏حيات روانى خود شخص، از طريق تفسير تجليات آن شناخته مى‏شود.
انسان خود را تنها در تاريخ مى‏شناسد نه در درون نگرى: يعنى من خود را از راه عينيت‏بخشيدن به زندگى مى‏شناسم و اين‏ظهور عينى، تفسيرپذير است. تفسير تاريخ نمى‏تواند، ذات انسانها را در قالب يك فرمول و قاعده بيان كند، يا به تعبيرى زندگى،خود پاره‏اى از زندگى در كل است. معناى زندگى دانستنى نيست، مگر با قرار دادن آن در مجموعه معنايى كاملترى. آگاهى يعنى‏نسبت زندگى فرد با زندگى در كل.
اهميت ديلتاى نسبت‏به هرمنوتيك اصولا در اين جهات است:
1 - كاستن از نقش علاقه به بازيابى [نيت] مؤلف متن و گسترش دادن هرمنوتيك به همه صور تجليات و اعمال فرهنگى.
2 - تلاش براى يافتن منطق فهم به عنوان فعاليتى منحصر به علوم انسانى.
3 - كوشش براى ابتناء امكان فهم در برخى از نظريات مربوط به ساختار طبيعت انسانى و تجليات آن.
3 - ديدگاه هايدگر: هرمنوتيك به عنوان تاملى در شرايط هر گونه فهم. تامل درباره فهم، ضرورتا شخص را وادار مى‏سازدمسائل اساسى معرفت‏شناسى و انسان‏شناسى را مورد ملاحظه قرار دهد. فلسفه مارتين هايدگر، [ ( 1976- 1889) Martin Heidegger] در اين زمينه مؤثر و مفيد است آنچه در تحليل هايدگر اهميت دارد، اين سؤال است كه انسانها اكنون خود را در جهانى‏يافته‏اند كه از طريق آنچه او پيش ساختهاى فهم، ( forestructure of underestanding) مى‏نامد قابل فهم مى‏گردد: يعنى‏مفروضات، انتظارات و مفاهيمى كه ما بيش از هر نوع تفكرى بر تجربه فرا مى‏افكنيم و همين‏ها هستند كه افق، (horizon) هر گونه‏فعل خاص فهميدن را شكل مى‏دهند. تحليلى از روزمرگى، (everydayness) ما نشان خواهد داد كه آنچه ما قابل فهم مى‏شماريم،معلول عوامل پنهان و مقدرى است كه فهم ما قبل از تفكر واجد آن بوده است.
به تعبيرى مى‏توان گفت: تفسير مستلزم پيش فرض است: يعنى هر تفسيرى حتى علوم طبيعى نيازمند پيش فرض است. قبل‏از پرداختن به زمين‏شناسى، من سنگ و صخره را به عنوان سنگ و صخره مى‏بينم نه چيز ديگر. و حتى قبل از پرداختن به تفسيرسند، من آن را به عنوان يك سند مى‏بينم نه چيز ديگر.
بنابراين هر تفسيرى قبلا از طريق مجموعه مفروضات و پيش فرضهايى درباره كل تجربه شكل گرفته است. هايدگر اين‏حالت را "وضعيت هرمنوتيكى"، (hermeneutical situation) مى‏نامد. مقصود او اين است كه خود وجود بشرى ساختارهرمنوتيكى دارد كه زمينه‏ساز همه تفسيرهاى موضعى ماست: يعنى وضعيتى كه پيش فرضهايى را بر ما تحميل مى‏كند و ما نيزآنها را بر فهم تحميل مى‏كنيم.
هايدگر معتقد است كه تفسير دازين (يا وجود انسانى) و هستى به نحو كلى مستلزم (يا دخيل در) تفسير متون است. چون‏دازين به نحو اساسى و مستمر مى‏فهمد و تفسير مى‏كند. دازين، جهان و خود را تفسير مى‏كند، يعنى حيات خود را به روش‏خاصى لحاظ مى‏كند. دازين به نحو ضمنى در زندگى روزمره و با روشى روشن‏تر در فلسفه خود را بد تفسير مى‏كند. يعنى ممكن‏است‏خود را به عنوان حيوان ناطق يا جوهر متفكر يا يك ماشين لحاظ كند.
از آنجا كه دازين خود را بد تفسير مى‏كند، ما بايد لايه‏هاى سوء تفسير را جدا كنيم تا دازين را همانطورى كه هست، ببينيم. اين‏سوء تفسيرها در نظريات فيلسوفانى نظير ارسطو، دكارت و كانت است. ما بايد آنان را مطالعه كنيم تا ببينيم كجا بر حق و كجا برباطل رفته‏اند تا تاثير آنان را در موقعيت هرمنوتيكى آشكار كنيم و در زمان مناسب خود را از تاثيرات آنان رها سازيم.
هايدگر هم چنين معتقد است كه واژه‏ها معانى ثابت و واحدى مستقل از كاربرد و استعمالشان ندارند. معانى به واسطه روابطمتقابل چشمگيرى كه جهان ما را مى‏سازند، به واژه‏ها تعلق مى‏گيرند. مثلا يك چكش صرفا ابزارى براى كوبيدن نيست. معناى‏اين واژه از بافت و زمينه ميز كارگاهى، ميخ و چوب و كارگاهها و مشترى‏هايى كه جهان و قلمرو صنعتگر را مى‏سازند، شكل‏مى‏گيرد. معناى يك واژه مبتنى بر جهان استعمال كننده آن است. ارسطو از حمل و نقل، آزادى يا تعليم و تربيت همان معنايى رادر نظر نداشته كه ما اكنون در نظر داريم; زيرا او در جهان متفاوتى از ما زندگى كرده است. براى فهم متن او لازم است از فرهنگها وگرامرها فراتر برويم و جهان مؤلف و امكانات آن را بازسازى كنيم.
او در مورد اين سؤال كه: آيا ما مى‏توانيم يك متن را به نحو قطعى تفسير كنيم، ايهام گويى كرده است. تفسير ما از گذشته مقيدبه وضعيت هرمنوتيكى ماست و در معرض تجديد نظر آينده است.
4 - ديدگاه گادامر: هانس گئورگ گادامر، [(- 1900) Hans - Georg Gadamer] بيش از هر متفكر ديگرى براى هرمنوتيك‏هايدگرى تلاش كرده است. هر چند كه بولتمان، ريكور و دريدا نيز از هرمنوتيك هايدگرى استفاده كرده‏اند.
گادامر به تبعيت از هايدگر بر آن بود كه تفسير، مسبوق به فهم پذيرى است. و اينكه پيش فرضها و مفروضات (و شايد پيش‏داوريهاى) مفسر دقيقا همان چيزى است كه فهم و سوء فهم را ممكن مى‏سازد. تفسير، يك فهم پيشينى را كه به لحاظ تاريخى‏متعين شده است و به سنتى تعلق دارد يعنى افقى را پيش فرض مى‏گيرد. در نتيجه مفروضات و اعتقادات خود ما ضرورتا مانع‏فهم نيستند، بلكه پيش شرطهاى آن هستند. جستجوى فهم بدون پيش فرض، بيهوده است. هر شى‏ء و هر متنى از ديدگاه خاصى‏مورد تفسير قرار مى‏گيرد كه افق خاصى را مى‏سازد و مى‏توان گفت كه تفسير، مستلزم تركيب افقهاست، (fusion of horizons) يعنى افقهاى گذشته و حال و يا افق فهم مفسر و افق متن.
افق مفسر در مواجهه با اشياء و متن دائما تعديل مى‏شود. اما هيچ تفسير عينى و نهايى وجود ندارد. ما نمى‏توانيم مطمئن‏شويم كه تفسير ما صحيح يا بهتر از تفسيرهاى قبلى است.
(We can not be sure that our interpretation is correct or better than previous interpretations.) تفسيرها و قضاوتهاى ما در مورد تفسيرهاى گذشته در معرض تجديد نظرهاى آينده است.
نقد و بررسى
هرمنوتيك پيش از هايدگر، چالش جدى را در حوزه تفكر دينى پديد نياورد. ولى هرمنوتيك هايدگرى و ما بعد او، چنين‏چالشى را پديد آوردند كه تاثيرات آنها را مى‏توان در حوزه دينى به صورت ذيل ذكر كرد:
1 - امكان قرائتهاى مختلف از متون دينى; تفسير يعنى امتزاج افق ذهنى مفسر با افق متن و چون افقهاى ذهنى مفسران متعددو متفاوت است، تفسيرها نيز متفاوت مى‏شوند و هيچ معيارى نيز براى تشخيص برترى يك تفسير بر تفسير ديگرنيست. البته قرائتهاى مختلف از دين يك معناى صحيحى دارد كه توضيح آن خواهد آمد.
2 - اعتبار بخشيدن به تفسير به راى; زيرا هيچ معيارى براى تشخيص تفسير به راى و تفسير به نحو همگانى معتبر وجودندارد.
3 - اعتبار بخشيدن به تمام فرقه‏هاى انحرافى دين; چون همه اين فرقه‏ها مدعى تفسير درست از دين هستند و ملاكى براى‏انحرافى بودن آنها وجود ندارد.
4 - نسبى گرايى در تفسيرهاى دينى
5 - عدم دسترسى به فهم صحيح و عينى متون دينى
6 - بى‏توجهى به مراد مؤلف متن
7 - نبود معيار روشن و دقيق براى فهم متون دينى
در اين مختصر بعضى از نكات نقد گونه را يادآور مى‏شويم:
- نكته شايان ذكر آن است كه هايدگر و گادامر هيچ كدام براى نظريه هرمنوتيكى خود دليل متقن و مستدلى ارائه نداده‏اند. اگرگزارش از واقع داده‏اند، گزارش آنان خلاف واقع است. چون متدينان هر نوع تفسيرى را بر نمى‏تابند. و اگر توصيه مى‏كنند، توصيه‏آنان براساس صحيحى استوار نيست.
- علاوه بر اين، نگرش آنان مخالف روح دينى است. اگر واقعا چنين ديدگاهى را در مورد هرمنوتيك بپذيريم، لغويت در كلام‏خدا و پيامبر و فعل او به وجود مى‏آيد. همه ما مى‏دانيم كه قرآن و پيامبر، عليه بت‏پرستى قيام كردند. اگر هيچ ملاكى براى برترى‏يك تفسير از تفسير ديگر وجود ندارد، و تفسير بهتر و صحيحتر معنا ندارد، مبارزه عليه بت‏پرستى چه معنايى دارد; چرا كه‏بت‏پرستى نوعى قرائت از خدا پرستى است. و بت‏پرستان بر آن بودند كه اين بتها ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك مى‏كند.
«والذين اتخذوا من دونه اولياء مانعبدهم الا ليقربونا الى‏الله زلفى‏»(سوره 3/39)
كسانى كه به جاى او دوستانى براى خود گرفته‏اند [به اين بهانه كه] ما آنها را جز براى اينكه ما را هر چه بيشتر به خدا نزديك‏گردانند، نمى‏پرستيم.
بنابراين براساس ديدگاه هرمنوتيكى هايدگر و گادامر بايد بگوييم كه بت‏پرستان با افق ذهنى خود چنين برداشتى از خدا پرستى‏داشتند و پيامبر نيز قرائتى ديگر. و هيچ معيارى براى رجحان تفسير پيامبر بر بت‏پرستان نداريم.
از اين رو نمى‏توان چنين نگرشى را در مورد تفسير دين برگزيد.
- اين كه تفسير مستلزم پيش فرض است، به معنايى سخن درستى است. همه مفسران براى تفسير قرآن نيازمند آشنايى با زبان‏عربى، معانى بيان، منطق، تاريخ اسلام، شان نزول آيات و ...، مى‏باشند كه مى‏توان به اينها پيش دانسته نيز گفت. اما تفسير قرآن‏نيازمند پيش فرضهايى است كه بعضى از آنها مربوط به خدا، بعضى مربوط به متن و بعضى ديگر مربوط به انسان مى‏باشند.چنين پيش‏فرضهايى را مى‏توان پيش‏فرضهاى ابزارى ناميد نه معنا ساز: يعنى اين پيش فرضها افق ذهنى مفسر را شكل مى‏دهندو تغيير و تعديل آنها جايز نيست. در نتيجه تفسير نيز بايد با اين پيش‏فرضها هماهنگ باشد. و اگر تفسيرى با اين پيش‏فرضهاناسازگار بود، از لحاظ دينى اعتبار ندارد.
پيش‏فرضهاى مربوط به خدا
1 - خدا خالق ما آدميان است:
«ذلكم‏الله ربكم لا اله الا هو خالق كل شى‏ء فاعبدوه‏»(102/6)
اين است‏خداوند، پروردگار شما هيچ معبودى جز او نيست آفريدگار همه چيز است او را بپرستيد.
2 - خداوند حكيم است وخلق او عبث و بيهوده نيست.
«افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون‏»(115/23)
آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده‏ايم و به سوى ما باز گردانده نمى‏شويد.
3 - خداوند انسانها را هدايت مى‏كند.
«ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى‏»(50 / 20)
«انا هديناه‏السبيل اما شاكرا و اما كفورا»(3 / 76)
4 - تعليم الهى از طريق وحى لازم است; زيرا آدميان با عقل خود به تنهايى رستگار نمى‏شوند.
«علمك ما لم تكن تعلم‏»(13 / 4)
5 - خدا قرآن را براى هدايت انسانها نازل فرموده است.
«شهر رمضان‏الذى انزل فيه‏القرآن هدى للناس و بينات من‏الهدى والفرقان‏»(181 / 2)
پيش‏فرضهاى مربوط به متن يا قرآن
1 - قرآن وسيله انتقال پيام الهى به مردم است و تمام الفاظ آن وحى خدا مى‏باشد و كلمه‏اى از آن را پيامبر از جانب خود اضافه‏نكرده است.
«و ما ينطق عن‏الهوى ان هو الا وحى يوحى‏»(3 و 4/53)
2 - قرآن خوان نعمتى است كه در آن نعمتهاى زيادى وجود دارد.
«و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين‏» «تبيانا لكل شى‏»(89 / 16)
هركس مى‏تواند از اين سفره پهناور به اندازه توانايى خود بهره‏بردارى كند. افراد از منظرهاى مختلف به قرآن مى‏نگرند: يكى ازجنبه ادبى و ديگرى از جنبه فلسفى و ديگرى از لحاظ اجتماعى، اين جنبه‏ها مكمل همديگرند. البته در هر حوزه‏اى، ملاكهايى‏براى صحت و سقم تفاسير وجود دارد و اين طور نيست كه همه تفاسير به يك اندازه از اعتبار برخوردار باشند.
هم‏چنين در مورد بعضى از مفاهيم كه حالت تشكيكى دارند، هر كس به اندازه فهم و توان خود به مرتبه‏اى از اين معرفت نائل‏مى‏شود كه باز اين معرفتها در طول همديگرند و با هم ناسازگار نمى‏باشند. اينها نمونه‏اى از معانى صحيح قرائتهاى مختلف ازدين هستند.
«ان للقرآن ظاهرا و بطنا»(بحار، ج 24، ص 340)
«يا جابر! ان للقرآن بطنا و للبطن بطن و له ظهر و للظهر ظهر»(بحار، ج 92، ص 91)
3 - قرآن به زبان قوم نازل شده است.
«و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه‏»(4 / 14)
4 - قرآن به خوبى مفاهيم و معانى الهى را به انسان منتقل مى‏كند.
«هذا بلاغ للناس‏»(52/14)
«و لقد يسرناالقرآن للذكر فهل من مدكر»(41/55)
5 - قرآن كتاب ناطق است نه صامت: يعنى چيزى براى گفتن دارد.
«ان‏الله بعث رسولا هاديا بكتاب ناطق‏»(نهج‏البلاغه، خطبه 169)
7 - راه‏يابى به معناى نهايى متن قرآن ممكن است. مفسران مى‏توانند با رجوع به قرآن از اختلاف و تفرقه پرهيز كنند.
اگر تفسير، امتزاج افق مفسر با افق متن است، اختلاف زيادى در تفسير به وجود مى‏آيد و ديگر قرآن عامل وحدت‏بخش نيست.
«واعتصموا بحبل‏الله جميعا و لا تفرقوا»
اگر هر كس قرائت‏خاصى از قرآن داشته باشد و ملاك و معيارى براى صحت آنها در بين نباشد، خود عين تفرقه است نه دعوت به وحدت. هم‏چنين اگر راه‏يابى به معناى نهايى متون قرآن ممكن نبود، معيار بودن قرآن بى‏معنا مى‏شد. چون تمام‏روايات را بايد با قرآن بسنجيم، اگر موافق قرآن بود اخذ مى‏كنيم و اگر مخالف بود رها مى‏كنيم.
«فما وافق كتاب‏الله فخذوه و ما خالف كتاب‏الله فدعوه‏»(اصول كافى، ج 1، ص 88)
«فاذا التبست عليكم‏الفتن، فعليكم بالقرآن‏»
پيش‏فرضهاى مفسر
1 - مفسر بايد تمامى قران را با هم در نظر بگيرد. قرآن محكمات و متشابهاتى دارد كه متشابهات را بايد به كمك محكمات تفسيركند.
2 - خداوند انسان را به گونه‏اى آفريده است كه با توجه به پيش‏فرضها، مى‏تواند پيام هدايت الهى را درك كند و از اين روست كه‏توصيه مى‏شود از تفسير به راى پرهيز كنيد.
«من فسرالقرآن برايه فليتبوا مقعده من‏النار»(تفسير طبرى - 27/1)
«من قال فى‏القرآن برايه قد كفر»(تفسير ابن كثير - 5/1)
3 - اگر مفسر پيش‏داوريهاى خود را بر قرآن تحميل كند، از بسيارى از معارف قرآن دور مى‏ماند و گرفتار خسران مى‏شود.
«و ننزل من‏القرآن ما هو شفاء و رحمة للمومنين و لايزيدالظالمين الا خسارا»(82/ 17)
با توجه به اين پيش‏فرضهاى سه گانه اگر مفسر، قرآن را تفسير كند و تفسير او منافى اين پيش‏فرضها نباشد، مى‏تواند به پيام‏واقعى هدايت الهى نائل شود. اگر مفسر نگرشى را در تفسير اخذ كرد كه منافى اين پيش‏فرضها باشد، تفسير او نامعتبر است. به‏هر جهت تفكر هايدگر و گادامر در تفسير، منافى اين پيش‏فرضهاست و نمى‏تواند نگرش درستى باشد اما اختلاف مفسران درتفسير متون را مى‏توان يا براساس مكمل و يا در طول هم بودن توجيه كرد.
چون متون يا نص يا ظاهر و يا متشابه‏اند. در نصوص و ظواهر اختلاف بسيار كم و در متشابهات نيز اگر با استناد به محكمات‏تفسير شوند، اختلاف بسيار كم مى‏شود.
اما اختلاف فقها در فتوا را مى‏توان ناشى از اختلاف آنان در مبنا دانست:
1 - اختلاف در ثقه بودن راويان احاديث
2 - اختلاف در دلالت روايات
3 - اختلاف در اعتبار بخشى به شهرت و نظاير اينها
در ضمن فقها در بسيارى از مسائل با هم اشتراك دارند. اگر كسى به رساله‏هاى فقهى فقها نظرى بيفكند بيش از نود درصدديدگاههاى آنها با هم مشترك است.
علاوه براين تعليم و تعلم اقتضا مى‏كند كه معلم، مفاهيم خود را به متعلم از طريق واژه‏ها منتقل كند و اگر متعلم در اكثر مواردمعناى ديگرى را فهم كند، تعليم و تعلم با مشكل مواجه خواهد شد. در صورتى كه آدميان به سهولت تعليم مى‏بينند.
قبسات- 17

محمد محمدرضايى


چاپ   ایمیل