شیعه و شبهات و اتهامات

شناخت شیعه از این منظر دارای محاسنی و هم مشکلاتی دارد. تاریخ تفکر شیعه  نیز با این محاسن و مزایا درگیر بوده است. بازخوانی shia شیعه و شبهات و اتهاماتاین مشکلات و محاسن مهم است. چون ما در دوره ای هستیم که باید نظام باورهای شیعی را بازسازی کنیم و این عقبه تاریخی را نقد کنیم.مضار شناخت شیعه از منظر شبهات چیست؟ به این دلیل که اقلیت، همواره  مورد شبهه و نقد است و مجبور است که پاسخ بدهد تا هویت خودش را حفظ کند آسیب هایی به نظام فکری آن وارد می آید که این آسیبها به بنیان ها هم گاهی سرایت میکند. این آسیب ها در یک نگاه کلی از این قرار است:الف: برخورد مسئله محور: ما درا ین نگاه به مسائل و مشکلات توجه میکنیم و ننیجه این که نظام اولویتهای عقاید شیعه از بین میرود. ما در بسیای از کتب کلامی مان درگذشته مجبور شدیم یکی از فروعات کلامی یا حتی یکی از فروعِ فروع را در متن مباحث معرفتی مان بیاوریم و برای این کارمان هیچ دلیلی نداشتیم مگر اینکه مجبور بودیم که جواب بدهیم.

 


ب: نگاه گزینشی: وقتی به دنبال پاسخ گویی هستید مجبورید دست به گزینش بزنید و ای بسا بسیاری از عناصر اصیل فکر مفقود میشود. بسیای از عناصر برجسته و درخشان که دشمن معمولا روی آنها دست نمی گذارد. ما هم مجبور میشویم عناصر غیر برجسته و فرعی را جواب بدیم. نیتجه اش فقدان جامع نگری و شمولیت است.

ج: نگاه جدلی: بی اختیار باید از منطق جدل استفاده کنید که منطقی غیر از برهان است. نتیجه این آسیب فقدان نگرش توصیفی تبیینی است.

 

بدون نفی استثنائات کلام شیعه از قرن چهارم در بغداد تا امروز این سه آسیب را داشته است. کلام ما هنوز در این دوره فاقد یک معرفی تشیع اعتقادی با سه ویژگی جامع نگری، نظام اولویت ها با منطق توصیفی تبیینی است  و مشکل اصلی امروز این است که امروزه زبان جدلی در حوزه آکادمیک به هیچ وجه راهی ندارد.

ما فاقد یک الهیات سیستماتیک در تشیع هستیم. در کاری که انجام میدهیم نیز از این آسیب رنج خواهیم برد. یعنی ما نمی توانیم نگاه جامع داشته باشیم. ما این دو موضوع را باید از هم جدا کنیم. و دو دستگاه تبیین کنیم، یک دستکاه که قدرت مواجهه و دفاع دارد و یک دستگاه دوم کلام امامیه که با نگرش توصیفی و تحلیلی آن الهیات ناب شیعی را توصیف کند صرف نظراز اینکه شبهه ای شده یا نشده و صرف نظر از اینکه در این موضوع با دیگران اتحاد داریم یا نداریم.

مسیحیت در فضایی الهیاتش شکل گرفت که جبهه مقابلش جبهه قوی فکری نبود. لذا بخش دفاعی اش الان از کم حجم ترین و رنجور ترین آنهاست. تئولوژی مسیحیت یک بخشی از آن  دفاعی است که آپولوجسیت (apologist)  نام گذاری می شود. در حوزه های اسلامی هم تفکری مانند معتزله از همان ابتدا نظام سازی شد و اولین جمعیتی که الهیات سیستماتیک عرضه کردند معتزله بودند و به همین دلیل در دیگران هم تاثیر گذاشتند. اما شیعه به دلیل در اقلیت قرار داشتن بسیار بیشتر با این معزل روبرو بوده است.

 

شبهاتی که علیه تشیع شده در تاریخ تفکر اسلامی باید بازشناسی شود یک تحقیق یا پایان نامه جامع می طلبد. این که تشیع در طول تاریخ خودش با چه امواجی مواجه بوده است. و اتفاقا نکته عرشی این است که جریان هایی شکل گرفت برای اینکه تشیع را به لحاظ اجتماعی یا از بین ببرند یا محدود سازی کنند. زمانی این جریان های مقابل شکل گرفته که بسترش یک ظهور اجتماعی شیعه بوده است. چه در قرن چهارم و چه درصفویه و..تا کنون بعد از انقلاب  هرجا که امواجی از نقدها علیه تشیع هست مربوط به زمانی است که شیعه یک جایگاهی پیدا کرده است. این امواج که در چه دوره ای بوده  و مختصات هرکدامش چیست ما رو در شناخت ادبیات کلامی و ... بسیار کمک میکند. جریان های مواجهه شیعه با رقبا خودش یک بحث است. یک ادبیات گسترده شده که میتوان چندین جلد فقط عناوین آثار را لیست کرد.

 

امواج تقابل با شیعه

ما چهار موج نقدنگاری نسبت به شیعه در طول تاریخ داشته‌ایم:

 

1.    توسط معتزله در قرن دوم و سوم تا پنجم:

در قرن دو همزمان با ظهور معرفی شیعه توسط باقرین علیهماالسلام مکتب کلامی معتزله هم اغاز به کار میکند. از یک سو اندیشه تشیع توسط این امامان در مدرسه کوفه تبییین میشود و از طرفی معتزله در بصره پایه های کلامی اش را میگذارد. حدود سالهای 130 به بعد.

ویژگی مهم این درگیری ها  این است که درگیری در اصول و بنیادهای تشیع است. بنیادهای معرفتی شیعه در دو پایه اصلی توحید و عدل. دو مساله اصلی محور این نزاع است، یکی توحید و عدل و دوم امامت و سوم معرفت(اینکه اکتسابی است یا...) و البته با اولویت توحید.  به این موضوع می توان به راحتی از فهرست آثار نقدها مناظراتی که شکل گرفته پی برد.

 

تهاجم معتزله در طول این سه چهار قرن به دو دوره قابل تقسیم است، خود این موج اول به دو موج تقسم است:

اول: درگیری قرن دو و سه (درگیری در اصول عقاید)

دوم: درگیری قرن چهار و بخصوص 5(درگیری در باب هویت تشیع) یعنی بخش جدیدی به نقد معتزله علیه شیعه اضافه میشود که در موج اول نیست.

معتزله در موج اول، امامیه را قائل به تشبیه میدانند و علم خدا وجبر و تفویض و .. را مطرح میکنند. در موج دوم بعد از ظهور بغداد در کلام امامیه مساله توحید و عدل دیگر مورد هجمه نیست و از زمان نوبختیان مثلا ادعا میکنند که دیگر امامیه در مساله توحید و عدل اشکالات قبلی را ندارند و اندیشه توحید و عدل ما را پذیرفته اند.

اما در موج دوم مساله معرفت و توحید گویا حذف شده و درگیری اصلی متوجه مساله امامت است به علاوه یک مساله جدید یعنی مساله هویت تاریخی تشیع؛ این که آیا این تشیع اصلا اصالت دارد یا ندارد.

 

این شبهه دو ضلع دارد: اول اینکه اساسا امامیه آغازش مربوط به دوران پیامبر و بعد از او نیست و این تشیع مولود عصری مابعد عصر آغازین است. دوم اینکه این تشیع آلوده به انحرافات اعتقادی بزرگی بوده که در مسیر مواجهه با ما خودش را اصلاح کرده است و الان اگر میبینید که مشکلی در توحید ندارند از ما تاثیر پذیرفته اند (میتوان ده مساله را حدودا استقرا کرد). و تقریبا ما من کتابٍ از معتزله که این شبهه ها مطرح شده و آثار شیعه هم در جواب این اشکالات است.

این موج اول است که در حدود پایان قرن پنجم این موج هم فروکش میکند.

2.    موج دوم تهاجم اشعری است که از خود اشعری شروع میشود. جریان اشعری گری دو مصدر مهم دارد. یکی مصدر اهل حدیثی ویکی مصدر معتزلی. خصلت نقد اشعری این است که کل ادبیات اشاعره علیه شیعه که از قرن چهارم شروع شده از باقلانی و بغدادی تا.. معاصر و کل نقدهای آنان علیه امامیه نقدهای اصیل نیست. مجموعه نقدهایشان یا برگفته از معتزلی ها است (عمده اش حدود 80درصد) و یا انگاره های اهل حدیثی (حنابله) است. که اهل حدیث هیچ جریان نقد مستقیم را علیه شیعه به صورت موج نتوانستند ایجاد کننند. یعنی حنابله تکفیر و قتل و.. داشتند اما هیچ ادبیات نقدی به صورت مستقل علیه تشیع نداشتند و تا قرن هشتم تنها انگاره هایی داشتند. اشاعره از ق 4 تا قرن 8 و9 یک موح بزرگ نقد شیعی راه انداختند. اما مختصاتش آن بود که گفتیم.

نکته جالب این است که  گاهی اشاعره توجه ندارند که نقدشان معتزلی است  و آنان بر روی مبانی خودشان نمیتوانند چنین نقدی را ایراد کنند. مثل شبهه جبر علیه شیعه که شیعه را متهم می کنند به اینکه می گوید اراده الله حاکم بر فعل است و استطاعت مع الفعل است. و چون معتزلی هیچ کدام از اینها را قبول ندارد میتواند این شبهه را به شیعه بزند. اما همین شبهه را اشاعره به شیعه وارد میکنند. باقلانی نقدهایی به شیعه می زند که اگر مبانی خود او را  تنقیح کنی این نقدها بر اساس نظر خودش وارد نیست.

در قرن پنجم با حذف آل بویه و رسمی شدن اشعری گری این جریان نقد شیعه را توسعه دادند. مثلا ذهبی و آلوسی تمام حرف هایی که علیه شیعه زده اند حاصل این موج اشعری گری است.

3.    تهاجم سلفی: موج سوم تهاجم سلفی ها است که از قرن هشتم آغاز شده است و تا کنون هم ادامه دارد. این جریان هم پای جریان معتزلی یک جریان اصیل و جدی و مبتنی بر اصول اولیه اهل حدیث بوده است. بنیادهای تمام نقدهای قرن هشت به بعد بر مبنای ابن تیمیه است هر چند اختلافاتی هست اما نوع نگاه و عناوین و.. یکی است.

نقدهای حنابله تا قبل از این دوره یا در لباس معتزله است یا حاشیه ها و نق و نوق هایی است که نمی توان به عنوان یک موج به آنها نگاه کرد.

ویرگی موجه سوم: اولا مساله تاحدودی مشترک است. بحث های امامت و.. اما سلفیه یک عرصه های تازه ای را وارد نقد تشیع کرد که تا آن موقع نبوده است. یکی از آنها مساله توحید و شرک است. یعنی بر محوریت توحید اندیشه امامیه را نقد کردند آنهم نه توحید صفاتی بلکه یا توحید عبادی یا افعالی یا ذاتی. چون خود سلفیه متهم است به توحید صفاتی. گرچه در مورد توحید صفاتی به ما حرف هایی می زنند اما در توحید های سه گانه دیگر خصوصا در عبادی پرونده های جدیدی است که نقد سلفی ابن تیمیمه وارد کردند.

اما برخلاف معتزله و اشاعره که قائل به یک عقلانیت چارچوب دار هستند سلفی ها چنین چارچوبی ندارند. اشتباهی که میشود این است که  اینها اصلا عقل را در حوزه اعتقادات قبول ندارند. درواقع آنها عقل را در فهم دین  قبول ندارند اما در حوزه دفاع قبول دارند. یعنی برای رد دیگران برای استفاده از عقل مشکلی ندارند. فقط تفکر در فهم دین را آسیب زا می دانند. و اصلا از قرن پنجم به بعد کتاب های جدلی نوشته اند و حتی خود احمد بن حنبل هم ردیه هایی نوشته است که در مطالبش استفاده های عقلانی کرده است.

ضمنا سلفی یک ذهن منطقی و پیچیده ندارد. آن انتظاری که ما از معتزله داریم از سلفیه نمیتوانیم داشته باشیم. نقد سلفیه از این انضباط عفلانی بی بهره است. و ضمنا هرچه زمان هم گذشته از نقدهای برون دینی به نقدهای درون دینی رسیده اند.

4.    موج چهارم تهاجم استشراقی است. جریان استشراق از قرن نوزده به طور دقیق آغاز شد. کاملا روشن است. اما شیعه شناسی از بحث اسلام شناسی بسیار متاخر است. ادبیات استشراقی از قرن نوزده حدود 1840و 1850 شاید شیعه شناسی از صد سال بعد حدودا شروع شده است. که همزمان است با دائره المعارف نویسی های جدید و بعد از جنگ جهانی دوم آغاز میشود. شیعه شناسی به معنای اخص کلمه مربوط به دهه 50 میلادی به بعد است.

 

اما در طول همین 50 سال گذشته اتفاقاتی افتاده که رشد شیعه شناسی در دنیا به صورت جهشی اتفاق افتاده است. جریان استشراقی خودش دارای ویژگی هایی است که در شیعه شناسی هم آمده که باید ببینیم که از چه متدولوژی هایی و.. برخوردار بوده است.

عمده کار اینها مطالعات تاریخ اجتماعی در باب شیعه است؛ تاریخ جامعه شناختی شیعه و مطالعه تشیع در بستر اجتماع. حتی بحث درگیری هویت تاریخی که معتزله پایه گذاری کردند دراین روش وجود ندارد هر چند که مستشرقان از مبانی معتزله و .. استفاده می کرده اند.

وجهه کلی شیعه شناسی غربی بر اساس تاریخ اجتماعی است. سنت های اصلی شیعه شناسی  غربی بر این مبناست. رویکرد اصلی شان تاریخ اجتماعی است هرچند که مباحث معرفتی را هم در متن کارشان می آورند. کسانی مثل کربن یا امیر معزی نتوانستند در حوزه مطالعات تشیع یک سنت ایجاد کنند.

حال ما باید یکی از این امواج را انتخاب کنیم. آنچه امروز میدان درگیری است این دو موج آخری است. یعنی سلفی و استشراقی. گرایش های معتزلی و اشعری و نومعتزلی و نو اشعری با شیعه سازگارتر است تا گرایش های سلفی و ما هیچ علامتی از اینکه پروژه ای در نقد تشیع در اهل سنت تقلیدی وجود داشته باشد سراغ نداریم.

در باب شبهاتی که در موج سلفی وجود دارد کل مباحث را در چهار گروه کلی میتواتن تقسیم کرد:

1.    اولین گروه شبهات هویت فکری تاریخی شیعه است؛

 این یک تم مشترک است بین این ها. اهمیت اشکال این است که اگر اشکالی جا بیفتد برای کسی دیگر نیاز به مباحث کلامی نیست. حداقل از نظر روانشناختی تاثیر دارد که اگر پیدا کنید که یک اندیشه زمان پیداییش به صد سال بعد از اسلام برمیگردد یا ریشه بداء را در زرتشت یا .. پیدا کنید طرح این مساله کافی است که تردید ایجاد شود. فرض کنید که کسی ثابت کرد که شیعه فلان مطلب را از یهودیت گرفته. آیا از نظر کلامی این اثبات تاریخی کافی است که اصالت یک اندیشه را زیر سوال ببرد یانه. از لحاظ روانشناسی موثر است. لذا اولین گروه شبهات هویت فکری تاریخی شیعه است.

الف: مفهوم و مصداق شیعه: اینکه شیعه از کجا شروع شده. آیا یک گروه ممتاز اجتماعی بوده است یانه! واگر بوده آیا دارای اندیشه و تفکر کلامی مستقل هم بوده اند.

بخشی از این سوالات در کتب سلفی ها خیلی صریح آمده است؛ بعضی اش مال خودشان است و بعضی اش کلام مستشرقین است که از آنها گرفته و بدون ذکر آدرس آورده اند.

ب: تاخر تاریخی تفکر شیعه: اینکه نشان بدهد که عناصر فکر امامیه سابقه تاریخی ندارد. این دسته کاری به جامعه و مفهوم شیعه ندارد. بلکه با عصمت ، علم غیب، و. .. کار دارد که این عناصر فکری سابقه تاریخی اش چیست.

ج: عوامل موثر بر پیدایی تشیع:

·         ریشه یهودیت با محوریت عبد الله بن سبا؛

·         ریشه ایرانی گری  و وثنیت زرتشتی ها؛

·         ریشه غنوصی گری که از آن تعبیر به   gnosism می کنند؛ که عقاید شیعه را به پاره ای آرای عرفانی قبل از اسلام ربط می دهند. و این برمیگردد به اینکه شاخه ای بر ای تفکر بشری قائلند که در قبل از اسلام ریشه داشته و.. گروهی برای عناصری مانند جایگاه امام و پاره ای از تعالیم شیعی رگه های غنوصی گری پیدا کرده اند.

·  د:تحولات فکری شیعه؛

دسته سوم به دنبال این بود که اساسا یک عامل بیرونی موثر است و دسته چهارم میگه که خود تشیع هم در دوره های تاریخی دارای تطوراتی بوده و در هر دوره ای شیعه و تفکر امامیه دچار تغییرات شده است.

2.    شبهات مربوط به منابع معرفت دینی؛ خود این را به دو دسته کلی میتوان تقسیم کرد:

·          ارائه نقدهای شیعه به منابع معرفت سنی (از دیدگاه آنها اسلامی)؛ که میخواهند بگویند که شیعه قائل به منابع معرفتی اسلامی نسیت.

 اینکه شیعه دارای یک منبع معرفتی اصیل و مستقل نیست. در این قسم هر چهار منبع به صورت ذیر مورد نقد قرار گرفته است:
قرآن:

ا. بحث تحریف قرآن؛ که وقتی قسمت اول را یعنی تحریف  کتاب را ثابت کنید نتیجه اش عدم قبول قرآن است.
بـ.عدم حجیت قرآن از دیدگاه شیعه؛ که برای این مجموعه ای از سوالات را طرح می کنند. رابطه بین حدیث و قرآن و .. را از کتاب های ما استخراج می کنند و بر علیه ما استدلال میکنند.

جـ.تاویلات قرآن؛ میگویند قرآن برای امامیه منبع و مصدر تاویل و توجیه اعتقادات خودشان است. بحث هفت بطن  هفتاد بطن و این مسائل را می آورند و می گویند شیعه قرآن را قبول ندارد و در صدد است که قرآن را به نفع خود تاویل کند.

سنت نبوی:

ا. عدم پذیرش مبانی سنت؛ یعنی سنت مستنداتی دارد که این ادله از دیدگاه شیعه مورد خدشه قرار می گیرد. از جمله این که می گویند شیعه می گوید هنوز وحی ناقص است و تمام نشده است. اهل سنت به این دلیل سنت را قبول دارند که وحی تمام شده و وحی یا به لسان قرآن است یا نبی. اگر کسی قائل باشد که بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله) هنوز وحی جاری است و آن وحی نبوی نسخ هم  می شود  یعنی مبنای استناد به سنت را قبول ندارد. یعنی مراجعه به علی علیه السلام برای شیعه مثل مراجعه به پیامبر صلی الله علیه و آله است.
بـ. عدم پذیرش حاملان سنت؛ این سنت را صحابه نقل کرده اند و اینان (شیعه) صحابه را قبول ندارند.

جـ. سنت نبوی در شیعه مقطوع و یا به تعبیری مرفوع است؛ یعنی چیزی را به پیامبرصلی الله علیه و آله نسبت میدهند که هیچ واسطه روشن و آشکاری با پیامبرصلی الله علیه و آله ندارد. همه روایات سنتی شان بدون واسطه از امامان است. مثلا روایات زیادی از امام صادق علیه السلام آورده اند که مستقیم از پیامبر نقل کرده است.

اجماع:

ا. شیعه مبانی حجیت اجماع را قبول ندارد؛ جون به احادیث یا سیره ای استناد می کنند که نشان میدهد که ما اجماع را قبول نداریم. دلائل نقلی و عقلی اجماع را قبول ندارند.

بـ. طعن برصحابه از طرف شیعه؛ که باعث بی اعتباری اجتماع صحابه می شود و این جاست که بحث ارتد الناس الا ثلاث را مطرح می کنند.

عقل:

ا. در قیاس توسط امامیه؛

آنان از این طریق استدلال می کنند که هیچ کدام از این منابع شیعی نیستند.

·         نقد منابع معرفت شیعی؛ عدم استفاده شیعه از منابع اصیل
اول: رابطه تشیع و اهل بیت ع؛ بزرگترین مشکل آنان این است که می گویند ما اهل بیت را قبول داریم ولی شما را قبول نداریم. اینان میخواهند فاصله بین اهل بیت و شیعه را هر چه زیادتر کنند.
ا. نقد شخصیت روات امامیه؛ این حلقه واسط بین شیعه و امامان همین روات امامیه هستند که سلفیه اینان را نقد میکنند.
بـ. نقد ارتباط شخصیت ها؛ که به دنبال این هستند که اثبات کنند که این که می گویند فلانی شاگرد فلانی است این درست نیست.
جـ. دوری روات از اهل بیت؛
د. نشان دادن اختلافات روات با اهل بیت ع؛ که یک سیاهه ای از این اختلافات را مطرح میکنند. مثلا بحث نام گذاری فرزندان ائمه به نام خلفا، ازداواج خلیفه دوم با ام کلثوم و.. که نشان بدهند که سیره اهل بیت چیزی است که در شیعه وجود ندارد.
وقتی رابطه تشیع با اهل بیت قطع شد مستقیما مصادر امامیه را زیر سوال میبرند. یعنی اصول اربعماه. نتیجه اینکه شیعه قرآن و اجماع و عقل را که قبول نداشت. حدیثشان هم که درگیراین مشکلات است.
دوم: برجسته کردن جریان های انحرافی در بین شیعه؛ حتی گروه هایی که الان هم در بین شیعه اصلا حضور ندارند. مثلا بحث غلو یا وضع حدیث یا.. که میگویند گروه هایی که خود امامیه در مصادرش قبول ندارد را اینان در منابعشان آورده اند. مثلا کار روی ابن غضائری و بیرون کشیدن حرف های ابن غضائری و کسانی که اهل تضعیف اند و یا شیخ طوسی که فلان راویان را غالی دانسته اند یا واضع یا.. ولی روایاتشان در مصادر امامیه وجود دارد. این یک تاکتیکی است که در خدمت نقد شیعه قرارد دارد.

سوم: نقد مصادر نخستین شیعه؛ مجموعه آنچه که شیعه آنها را مصادر نخستین میداند را نقد میکنند. مثلا کتاب جامعه، صحیفه فاطمه زهرا سلام الله علیها، صحیفه سجادیه، نهج البلاغه، مصحف امیرالمومنین و.. که می گویند که شیعه هر چه دارند از این کتاب هاست و این کتاب ها را اصل و فرعش را نقد می کنند.

·         چهارم: نقد اجتهاد دینی شیعه؛

·         عناصر معرفت اعتقادی

بحث سوم از محورهایی که اینان وارد حمله به آن شده اند(اول هویت فکری  تاریخی بود، دوم منابع معرفت دینی بود و سوم این بحث)

بحث توحید:

سلفیه (اول از همه ابن تیمیه) سه پرونده در بحث توحید برای ما باز کردند:

یکی: در حوزه توحید ذاتی که شیعه را متهم به حلول و اتحاد میکنند. که شیعه معتقد است که خداوند در بعضی انسان ها حلول میکند. دستمایه شان هم کتاب های صوفیانه، کتابهای عرفانی ،کتاب های روایی ما است که بعضا چنین بویی میدهد (مظهر اسم خدا هستند و...)

یکی: در مرحله توحید افعالی (ربوبی)؛ در مساله وساطت فیض یا تفویض یا ولایت تکوینی. سلفی معتقد است که توحید مقتضی این است که تمام افعال فقط از ناحیه خداوند است به محض این که شما قائل شوی به این که فلانی واسطه رزق است توحید افعالی را زیر سوال برده ای. این یک پرونده جدید بود که سلفی ها برای ما درست کردند.

نکته جالب این است که درواقع ابن تیمیه سلفیه سابق را از تصوف جدا کرد. والا ریشه تصوف در ابتدا با حنابله شروع شد. و ابن تیمیه آمد و سلفیه گذشته را جدا کرد و بحث وساطت فیض را به عنوان شرک مطرح کرد. اشاعره هم توحید افعالی را قبول داشتند اما توحید افعالی آنها با توحید افعالی ابن تیمیه تفاوت دارد. اصلا اشاعره در قرون میانه به شیعه نزدیک شدند به جهت نزدیکی اندیشه هردو با صوفیه. سلفیه متقدم نیز که عقل را زدند به جایش کشف و شهود گذاشتند. بزرگان سلفیه صوفی اند اما ابن تیمیه آمد و ناف سلفیه را از صوفیه برید.

الاظهر و .. اشاعره جنوب آفریفا به این  دلیل با سلفیه مشکل دارند وزاویه دارند که همه اینها با صوفیه گره خورده اند.

یکی: توحید عبادی؛ مساله استشفاء، استغاثه، استمداد و.. .

 

مباحث مربوط به عدل:

 با مقایسه شبهات معتزله نخستین با ..

معتزله نخستین ما را متهم به جبر میکردند. و.. چیزهایی که سلفیه هم قبول داشتند. لذا بحث را روی مباحث اختلافی بردند؛ لذا روی بداء رفتند.

گاهی تصور میشود که بداء یک مساله است. در حالی که بداء یک مساله نیست بلکه یک نکته کلیدی است که از دل آن حداقل ده مساله خارج می شود. ما از قرن چهار و پنج کمی مصالحه کردیم و گفتیم که بداء همان نسخ است. سلفیه (و ریشه اش  در ابن تیمیه) اخیرا اصلا تمام روایات ما را در آورده اند که نشان بدهند که شیعه واقعا معتقد به بداء است.

بداء یک هسته اصلی است که حدود ده مسئله فکری امایمه را به هم گره میزند.

مثلا به علم خدا ارتباط دارد.

به مساله اراده خدا ربط دارد.

به مساله اصل شریعت و اصل وحی خدشه میزند. (چون تمام اخبارات وحی بلامبنا می شودو به اختلافات شیعه ..)

کذب رسول

مساله دعا و تاثیر دعا

بنابراین بداء یک مساله و مهره کلیدی است. تاکید اصلی نقد سلفیه دیگر مساله جبر و تکلیف مالایطاق و .. نیست. بلکه مساله جبر است.

 

مساله سوم حوزه امامت است؛

بیشتر ادله اولیه به دنبال اثبات امامت است. نقدهای سلفی از این بیرون آمده است.

شاید در مساله امام حجم 30-40 درصد نقدها متوجه علم امام و شئون امام است.

·         در مساله علم امام چند مساله وجود دارد:

اول: طریق علم امام ؛که آیا الهام است(که نتیجه اش انکار خاتمیت است) یا منابع مکتوب است.

دوم: گستره علم امام؛

سوم: علم امام و علم غیبب

·         در مساله خلقت و ارتباط آن با امام (شروع و ابتدای خلقت)

·         در بحث افضلیت ائمه علیهم السلام بر انبیاء ؛که این مطلب خیلی پر بسامد است.

·         مساله عصمت؛

 

سلفی ها کلا نقدهای شیعه را سعی می کنند کاری کنند که مضمون نقد اهل بیت نداشته باشد. و حتی استفاده از نقل های اهل بیت برای نقد اهل بیت یک استراتژیکی است که الان در میان سلفیه می بینید. کاری که ابن تیمیه نمی کرد و با امامان اهانت آمیز صحبت می کرد. مثلا بحث عصمت را سلفیه جدید خیلی روی آن تاکید نمی کند. یکی از دلائلی که حدس میزنم که اینها وارد نمی شوند این است که بحث عصمت لغزنده است و اگر بخواهند واردش شوند الان دیگر برای اهل سنت اینطور نیست که بتوانند اهانت کنند. لذا سلفیه جدید خیلی در عصمت پرگاز حرکت نمی کنند.

·         مساله مهدویت؛ که هر چه زمان جلوتر میرود این بحث جدی تر می شود. علتش هم زیرسوال بردن نظام سیاسی شیعه است. که سر منشأش این است که شیعه نظام سیاسی اش روی نیابت است و نیابت هم کاملا با مهدویت رابطه دارد.

 

·         در حوزه شریعت و فقه شیعه؛

اینکه فقه ما را نقد می کنند. اما دو - سه محور مهم از بحث های شرعی را دائم تکرار میکنند.

یکی تقیه است؛

یکی مساله متعه است؛

یکی مساله اباحه دماء اهل سنت است؛

تقریبا کم کتابی است از سلفیه که این سه عنصر را نداشته باشد. و هر کدامش هم یک جهت دارد. مثلا در مساله تقیه .. یا د رمتعه میخواهند به نفی شریعت و اباحی گری شیعی اشاره کنند.

 

هم چنین باروایات مختلف و مساله مفهوم ایمان و کفر را از دیدگاه علمای شیعه بررسی کردند و.. کارهای دیگر که نشان بدهند که شیعه معتقد به کفر اهل سنت است. و نهایت مستمسک اینها برای تحلیل خون شیعه همین آخری است و تقریبا تم مشترک همه سلفی های جدید است. تمام سایت هایشان را پر کرده اند از این مطالب و حتی یک عنوان درست می کنند درسایت هایشان با همین عنوان حلال کردن خون سنی توسط شیعه.

والسلام

برگرفته از سخنان دکتر محمد تقی سبحانی

منبع :http://hnaeimabadi.com/

هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام، بلامانع می باشد