امامت از ديدگاه نهج البلاغه (2)

امام در مورد جريان سياسي انحرافي که پس از رحلت پيامبر امامت از ديدگاه نهج البلاغه (2)

اسلام رخ داد و به تفکيک ويرانگر امامت از ملت انجاميد به عنوان

يک افشاگري تاريخي در خطبه سوم نهج البلاغه از خود و

سرمداران اين جريان انحرافي سخن مي گويد.


يک: و نخستين نقش امام را در جامعه اسلامي و هسته مرکزي و مقاوم امامت را در امت چنين بيان مي کند: اما و الله لقد تقمصها فلان و انه ليعلم ان محلي و منها محل القطب من الرحا ينحدر عني السيبل و لايرقي الي لاطير.
هشيارانه بنگريد قسم به خدا فلاني خلافت را چون تن پوشي به تن کشيد در حالي که چون قطب در سنگ آسياب است از وجود من سيل جريانات و حرکت ها در امت سرازير مي گردد و هيچ پرنده اوج گيري ياراي رسيدن به قله اين وجود برتر را ندارد. قطب الرحا محوريست که سنگ آسياب برگرد آن مي چرخد که بدون آن گردش سنگ مختل و در اندک زماني از حرکت باز مي ايستد.
خلافت به معني جانشيني و قائم مقامي پيامبر و پيشوائي و رهبري ايدئولوژيکي و زمامداري و سياسي و هدايت تکاملي امت در کل جريانات و حرکت هاي جامعه وقتي بر محور آهنين امام چون رها به گردش در آيد و امامت به عنوان هسته مرکزي خلافت و نگهدارنده و ظم دهنده و کنترل کننده گردش چرخ هاي آن و به صورت عامل باز دارنده از حرکت هاي انحرافي باشد خواه ناخواه همين نقش را امامت در رابطه با امت خواهد داشت و در بررسي نهائي سخن امام به اين نتيجه خواهيم رسيد که امام قطب امت و امامت مرکزيت تشکيلات و کل جريانات و حرکتهاي جامعه مي باشد.
همانطوري که محور سنگ متحرک هم تا هدايت گردش سنگ را عملا به عهده نگيرد حتي ترکيب شکل ظاهريش که تکوينا نشان دهنده نقش حساس آن مي باشد نمي تواند توليدي انجام دهد نقش مرکزيت و رهبري امامت نيز تنها در صحنه عدل آنگاه ظاهر مي گرد که امام عملاً مبداء همه حرکت هاي جامعه و جهت دهنده به کل جريانات امت و تنظيم کننده تشکيلات بوده و در آنچه در جامعه مي گذرد حضور عيني و نقش عملي داشته باشد.
اين مرکزيت و قطبيت عيني در جامعه همان هدايتي است که قرآن هر کجا از ائمه حق سخن مي گويد آن را به دنبال ائمه مي آورد:« و جعلناهم ائمه يهدون بامرنا و « جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا آن هنگامي که امام در چنين موقعيت ( مرکزيت و قطبيت ) عيني در جامعه قرار گرفت و امت در مدار و جهت خط و حرکت امام افتاد و حرکت تکاملي جامعه در تمام شئون ايدئولوژيکي و فرهنگي وعلمي و سياسي و اقتصادي و تربيتي و رفاهي و... به هدايت امام تنظيم و تداوم يافت امامت آنگونه که نهج البلاغه بازگو مي کند به تحقيق عيني خواهد رسيد.
دو: امام در خطبه 119 آنجا که مردم را براي جهاد فرا مي خواند و در پاسخ بهانه گيري ها که مي گفتند امام بايد شخصا در جنگ با دشمنان شرکت کند مي گويد:
و لاينبغي لي ان ادع الجند و المصر و بيت المال و جبايه الارض و القضاء بين المسلمين و النظر في حقوق المطالبين ثم اخرج في کتيبه اتبع اخري اتقلقل تقلقل القدح في الجفير الفارغ و انما انا قطب الرحا، تدور علي و انا بمکاني فاذا فارقتهاستحار مدارها و اضطراب ثقالها.
براي من در موقعيت امامت امت هيچ شايسته نيست که ارتش را رها کنم و شهر و بيت المال و ماليات و دستگاه قضائي و رسيدگي به حقوق طلبکاران را به حال خود بگذارم و سپس با فوجي از سپاه که فوج ديگري به دنبال دارد و به دشمن حمله برم و همچون تيري که در تير دان خالي زير و رو مي شود رشته کارها را از دست بدهم موقعيت من محور آهنين سنگ آسياب است که بايد کارها بر محور وجود من بگردد و من در جايگاه خود ثابت باشم که اگر از مرکزيت جامعه بيرون آمدم من بگردد و من در جايگاه خود ثابت باشم که اگر از مرکزيت جامعه بيرون آمدم حرکت ها متوقف و بي هدف و سنگ زيرين نيز دچار اضطراب و آشفتگي مي گردد . امام در فراز اول کلام خود مشکل دفع دشمن را با تعيين و انتصاب يک فرمانده لايق و دلير و مقتدر قابل حل مي داند ولي مشکل بزرگ جامعه که رهبري کليه ارگان هاي اجرايي و تنظيم وجهت دهي به همه ي حرکت هايي که در جهت رفع نيازمندي ها و مهمتر از همه حرکت تکاملي جامعه احيانا با يک غفلت خسارت هاي جبران ناپذيري ببار مي آيد جز با استقرار امام در پايگاه مرکزي جامعه حل شدني نيست.
عدم حضور امام در مسائل جاري و از دست دادن نقشش در زمينه هاي مختلف حرکت هاي جامعه و دور بودنش از مجاري امور موجب آنچنان دوري بين امام و امامت مي شود که امام در جامعه اش تنها و رشته کارها از کفش بيرون رفته و در همان فرصت طلب آماده و گسيختگي و بي نظمي و آشوب هاي جبران ناپذيري دامنگير امت مي گردد.
مورد سخن امام همراهي با سپاه مجاهد در دفع دشمن است که با توجه به وضع زمان زمامداري امام که وسايل کافي براي برقراري ارتباط مستقيم بين امام و جريانات روز و مسئولين نبوده کليه اين پيش بيني ها قابل تحقق و اجتناب ناپذير بود. در اين کلام موقعيت حساس و پيچيده و باريکتر از موي مرکزيت و قطبيت امامت در جامعه به صراحت کامل مطرح شده و امام کوچکترين غفلت و حتي انحراف ذهني را که به بهانه اشتغال به وظايفي چون دفاع از کشور رهبر را از مرکزيت و قطبيت جامعه هر چند براي مدتي معدود بيرون آورد شايسته نمي داند و ارتباط همه حرکت ها و گردش هاي چرخ هاي جامعه را به طور مداوم بامام ضروري و از دست دادن آن را موجب فاجعه بزرگ تر براي امت مي شمارد و تاکيد بر مسووليت شخص امام نشانگر اين است که امامت نه حاکميت فرد و نه حاکميت نظام سيستماتيک است بلکه مسئوليت فرد براي ايجاد نظام.
سه: در خطبه 146 هنگامي که خليفه دوم به عنوان تقويت روحي سربازان اسلام مي خواهد مدينه را ترک گفته و در جنگ قادسيه و يا نهاوند بر علي امپراطور ايران شرکت کند امام به خاطر موقعيت و مرکزيتي که خليفه دوم با تصدي خلفات پيدا کرده و به وي توصيه مي کند که:
ان هذا الامر لم يکن نصره و لا خذلانه بکثره و لا بقله و هو دين الله الذي اظهره و جنده الذي اعده و امده حتي بلغ ما بلغ و طلع حيث طلع و نحن علي موعود من الله و الله منجز و عده و ناصر جنده و مکان القيم بالامر مکان النظام من الخرز يجمعه و يضمه فاذا نقطع النظام تفرق الخرز و ذهب ثم لم يجتمع بحدا فيره ابدا و العرب اليوم و ان کانو قليلا فهم کثيرون بالاسلام عزيزون بالاجتماع فکن قطبا و استدر الرحا بالعرب و اصلهم دونک نار الحرب فانک ان شخصت من هذه الارض انتقضت عليک العرب من اطرافها و اقطارها حتي يکون ما تدع ورائک من العورات اهم اليک مما بين يديک.
امام در آغاز سخن با تقويت روحي سربازان اسلام بر اين اساس که « پيروزي ها شکست هاي اسلام هرگز معلول فزوني و کمي نيروها نبوده و اين دين خدائي است که خدا خود آن را پيروز نموده و خود ارتش آن را آمادگي و نيرو بخشيد تا رسيد بانجا که رسيد و ما همواره از جانب خدا به نصرت وعده داده شده ايم و خدا وعده خود را وفا مي کند و سپاهش را ياري مي دهد » ضمنا از يک انحراف ايدئولوژيکي و تاکتيکي که دامنگير مقام خلافت و امامت شده و به ظاهر بيني و عوامل مادي کشانده شده اند پرده بر مي دارد و از مقام امامت جامعه نقش رهبري را نسبت به صدور ذيل امت ايفا مي نمايد.
و در فراز دوم کلام از بند مرکزيت خلافت سخن به ميان مي آورد که:
« موقعيت کسي که به تصدي خلافت قد علم نموده در ميان امت موقعيت و نقش نخ محکمي است که مهره ها را گرد آورده و نظم بخشيده و به هم پيوسته است و هر گاه پاره شود مهره ها از هم جدا و هر کدام به سوئي مي رود که ديگر امکان گردآوري آن نخواهد بود دست عرب و اسلام امروزه اگر چه از نظر تعداد کمند ولي آن ها در سايه نيروي اسلام بسيارند و به خاطر همبستگيشان عزيزند تو اي خليفه چون قطب و محور باش که سنگ آسياب جامعه را به دور خويش بگرداني بگذار سربازان اسلام بدون آنکه احتياجي به شرکت تو باشد جنگ را دنبال کنند زيرا بگذار سربازان اسلام بدون آنکه احتياجي به شرکت تو باشد جنگ را دنبال کنند زيرا اگر تو اين شهر ( مدينه ) را ترک گويي و از سرزمين اسلام دور شوي قبايل تازه مسلمان شده پيمان را مي شکنند و رابطه شان با شهر اسلام قطع مي گردد در اين صورت آنچه از خطرات حوادث و مسائل پر اهميت که پشت سر مي گذاري از آنچه که براي دفعش در پيش رو داري بسي پر ارزشتر و مهمتر خواهد بود و به خاطر يک پيروزي که بدون توهم قابل بدست آوردن است خطرات سهمگين و غير قابل جبرانش را متوجه امت و اسلام خواهي نمود ».
چهار: امام در پايان همين خطبه يکبار ديگر اهميت مرکزيت را با طرح خطر ضربه دشمن به آن يادآورد مي شود و خطاب به خليفه مي فرمايد:
ان الاعاجم ان ينظرو ا اليک غذا يقولو: هذا اصل العرب فاذا اقتطعتموه استحرتم فيکون ذلک اشد لکبهم عليک و طمعهم فيک.
مردم فارس ( سران رژيم کسراها ) فردا وقتي ترا در جبهه ديدند مي گويند ريشه و مرکز قدرت و اجتماع مسلمين اين است هر گاه اين ريشه را بزنيم از باقيمانده آسوده خاطر خواهيم شد و اين عمل حرص و طمع آن ها را بيشتر به پيروزي اميدوارتر خواهد کرد.
بزرگترين نيرويي که دشمنان اسلام را از سلطه جويي و دل بستن به نيروي نظامي خود و هر گونه حملات و توطئه ها نااميد مي کرد، و عامل رعب در دل دشمن بوده همان قدرت مرکزيت در جامعه اسلامي بر اساس سيستم امامت بوده که امام در اين فراز ضربه به آن را خطري بزرگ تلقي مي کند و ضربه به مرکزيت را عامل جرات و طمع و تقويت روحي دشمن براي يک بسيج همه جانبه بر عليه کيان اسلام مي شمارد.
بررسي اين جريان تاريخي يکبار ديگر حقيقت تلخي را در زمينه تفکيک امامت و امت بر ملا مي سازد. وقتي انسان برتر که قدرت رهبري و هدايت امت را دارد در مرکزيت جامعه اسلامي قرار نگرفت يکي از هزاران خسارتي که دامنگير امت مي شود همين انحراف ايدئولوژيکي و استراتژيکي و تاکتيکي است که در اين جريان تاريخي بوضوح تمام به چشم مي خورد و امام با ايفاي نقش هدايتش آن تصحيح و از خط انحرافي به خط اصلي تکاملي باز مي گرداند و براي روشن شدن مطلب يکبار ديگر در سخن امام دقت مي کنيم که از نظر ايدئولوژيکي چه سان جامعه اسلامي پس از رحلت پيامبر اسلام به انحطاط کشانده شده معيارها به کلي دگرگون و اتکا به نيروهاي مادي جاي تکيه بر نيروي ايمان و نصرت و وعده هاي الهي را گرفته و مسلمانان به جاي دل بستن به وعده نصرت الهي اساسي ترين مسائل حياتي خود را با معيارهاي مادي ارزيابي مي کنند تبديل ارزش ها و معيارهاي مکتبي خسارتي در حد دگرگوني مکتب و حداقل انحراف ايدئولوژيکي در بر خواهد داشت.
پنج: امام تمرکز تشکيلاتي کليه نيروهاي بالنده و استعدادهاي قابل شکوفا را که پايه نخست تحقق عيني امامت معرفي مي کند. بطور متقابل نيز از تمرکز توطئه ها که حاکي از فتنه هاي سازمان يافته مي باشد سخن به ميان آورده جامعه اسلامي را در برابر اين نوع جريان هاي ويرانگر آگاه مي سازد و بسيج مردم را براي مقابله با چنين خطر بزرگي ضروري مي بيند.
اين مطلب را ما در نامه اي که امام به ياران کوفه اش مي نويسد مي يابيم:
و اعلموا ان دار الهجره قد قلعت باهلها و قلعو ا بها و جاشت جيش المرجل و قامت لفتنه علي القطب فاسرعوا الي اميرکم و بادروا جهاد عدوکم.
بدانيد سرزمين هجرت ( مدينه ) با مردمش از جا کنده شد و مردم نيز با مدينه ( کنايه از حرکت مردم ) و چون ديگ به جوش آمده و فتنه بر قطب استوار گرديده خود را به فرمانده و امامتان برسانيد و به جهاد با دشمنانتان مبادرت ورزيد.
فتنه پيمان شکنان ( ناکثين ) که با يک توطئه سازمان يافته بسيج شده بود و با وجود اينکه عناصر مختلف با هدف هاي متفاوت در اين ماجرا شرکت کرده بودند در آغاز کار از آنچنان تمرکزي برخوردار شده بود که امام خاموش کردن آن را بر همه چيز ترجيح داده با قدرت هر چه بيشتر به مقابله قهر آميز پرداخته بشدت سرکوبشان نمود. جمله: « و قامت الفتنه علي القطب » را مي توان به اين صورت تفسير نمود که بحراني ناشي از توطئه ها به قلب و قطب مرکز امت راه يافته و در اين قسمت حساس جامعه تمرکز و استقرار يافته است اشاره به اين واقعيت خطرناک که بحران در آن حد نيست که يک يا چند جناح و ارگان اجتماعي را فلج کند بلکه تا آنجا پيشرفته که مي رود مرکزيت را ويران و قطب و محور حرکت هاي جامعه را از جا بکند و نظام را واژگون سازد.
منبع: فصلنامه فکر و نظر شماره 14و15


نويسنده: افسانه شيرازي عدل
 

هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام، بلامانع می باشد