حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم

حضرت‏ رسول‏ صلّى‏ اللّه‏ عليه‏ و آله‏ و سلم‏ هو ابو القاسم، محمّد صلّى اللّه عليه و آله13439770281 حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم

و سلم بن عبد الله، بن عبد المطّلب،بن هاشم، بن عبد مناف، بن قصىّ، بن كلاب بن

مرّة، بن كعب، بن لؤىّ، بن غالب، بن فهر، بن مالك، بن النّضر، بن كنانة، بن خزيمة،

بن مدركة، بن الياس، بن مضر، بن نزار، بن معد، بن عدنان. «1»روايت شده از حضرت

پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه فرمود

: «اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا». «2» لهذا ما بالاتر

از عدنان را ذكر نكرديم.و قبل از شروع به ذكر احوال اين جماعت نقل كنيم كلام علامه مجلسى را، فرموده:
بدان كه اجماع علماى اماميّه منعقد گرديده است بر آن كه پدر و مادر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم و جميع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم عليه السّلام همه مسلمان بوده‏اند: «3» و نور آن حضرت در صلب و رحم مشركى قرار نگرفته است، و شبهه در
______________________________
(1) نك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 202؛ سيره ابن حبان، 40- 43؛ العدد القوية، 134.
(2) قصص الانبياء راوندى، 314؛ كشف الغمه، ج 1، ص 15؛ مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 155، بحار الأنوار، ج 15، ص 105، هنگامى كه سلسله نسب من به عدنان رسيد، همان جا توقف كنيد.
(3) نك ايضا: اوائل المقالات، 12؛ تصحيح الاعتقاد، ص 67؛ تفسير رازى، ج 24، ص 173، چاپ دار الكتب العلميه، تهران؛ تفسير البحر المحيط، ج 7، ص 47؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 48 و ج 15، ص 117- 122؛ سيره ابن كثير، ج 1، ص 189- 196؛ روضة الواعظين، 67؛ مجمع البيان، ج 4 ص 322؛ البداية و النهاية، ج 2، ص 281؛ به نقل از الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج 2، ص 185.
نسب آن حضرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است، و احاديث متواتره از طرق خاصّه و عامّه بر اين مضامين دلالت دارد.
بلكه از احاديث متواتره ظاهر مى‏شود كه اجداد آن حضرت همه انبياء و اوصياء و حاملان دين خدا بوده‏اند، و فرزندان اسماعيل كه اجداد آن حضرتند، اوصياى حضرت ابراهيم عليه السّلام بوده‏اند، و هميشه پادشاهى مكّه و حجابت خانه كعبه و تعميرات با ايشان بوده است، و مرجع عامّه خلق بوده‏اند و ملّت ابراهيم عليه السّلام در ميان ايشان بوده است، و ايشان حافظان آن شريعت بوده‏اند و به يكديگر وصيّت مى‏كردند و آثار انبيا را به يكديگر مى‏سپردند تا به عبد المطلب رسيد، و عبد المطّلب ابو طالب را وصىّ خود گردانيد و ابو طالب كتب و آثار انبيا صلّى اللّه عليه و آله و سلم و وداع ايشان را بعد از بعثت تسليم حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلم نمود. (انتهى). «1»
[شرح احوال اجداد حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم:]اينك شروع كنيم به ذكر حال آن بزرگواران:
همانا عدنان پسر ادد است، و نام مادرش بلهاء «2» است. در ايّام كودكى آثار رشد و شهامت از جبين مباركش مطالعه مى‏شد و كاهنين عهد و منجّمين ايّام مى‏گفتند كه از نسل وى شخصى پديد آيد كه جنّ و انس مطيع او شوند و از اين روى جنابش را دشمنان فراوان بود «3» چنان كه وقتى در بيابان شام هشتاد سوار دلير او را تنها يافتند به قصد وى شتافتند، عدنان يك تنه با ايشان جنگ كرد چندان كه اسبش كشته شد، پس پياده با آن جماعت به طعن و ضرب مشغول بود تا خود را به دامان كوهى‏
______________________________
(1) نك ايضا: بحار الأنوار، ج 15، ص 117.
(2) نك: الاشتقاق، ص 43 و 5.
(3) اثبات الوصية، ص 83، به نقل از سلسلة آباء النّبى صلّى اللّه عليه و آله و سلم.
كشيد و دشمنان از دنبال وى همى حمله مى‏بردند و اسب مى‏تاختند، ناگاه دستى از كوه به در شده گريبان عدنان را بگرفت و بر تيغ كوه كشيد و بانگى مهيب از قلّه كوه به زير آمد كه دشمنان عدنان از بيم جان بدادند. و اين نيز از معجزات پيغمبر آخر الزّمان صلّى اللّه عليه و آله و سلم بود.
بالجمله، چون عدنان به حدّ رشد و تميز رسيد، مهتر عرب و سيّد سلسله و قبله قبيله آمد چنان كه ساكنين بطحا و سكّان يثرب و قبايل برّ، حكم او را مطيع و منقاد بودند، و چون بخت‏نصّر «1» از فتح بيت المقدّس بپرداخت، تسخير بلاد و اقوام عرب را تصميم داد و با عدنان جنگ كرد و بسيارى از انصار او بكشت و عاقبت بر عدنان غلبه كرد «2» و چندان از مردم عرب بكشت كه ديگر مجال اقامت براى عدنان و مردان او نماند. لاجرم هر تن به طرفى گريخت و عدنان با فرزندان خود به سوى يمن شد و آن مأمن را وطن فرمود و در آنجا بود تا وفات كرد. «3»
و او را ده پسر بود كه از جمله معدّ و عكّ و عدن‏ «4» و ادّ و غنى بودند.
و آن نور روشن كه از جبين عدنان درخشان بود از طلعت فرزندش معدّ طالع بود، و اين نور همايون بر وجود پيغمبر آخر الزمان دليلى واضح بود كه از صلبى به صلبى منتقل مى‏شد، و چون آن نور پاك به معدّ انتقال يافت، و بخت‏نصّر نيز از جهان شده بود و مردم از شرّ او ايمنى يافته بودند، كس به طلب معدّ فرستادند و جنابش را در ميان قبايل عرب آوردند و معدّ سالار سلسله گشت.
و از وى چهار پسر پديد آمد و نور جمالش به پسرش نزار (به كسر نون) منتقل شد، مادر نزار معانة «5» بنت جوشم از قبيله جرهم است. آنگاه كه نزار به دنيا آمد
______________________________
(1) بخت نصر (به ضم باء موحدة و سكون خاء معجمة و ضم تاء مثناه فرقانية و نون مفتوحه و صاد مشدّده مفتوحه در آخر راء مهمله).
(2) نك: الكامل فى التاريخ، ج 1، ص 272.
(3) نك: تاريخ يعقوبى.
(4) شهر عدن منسوب به اوست.
(5) نك: تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 223، (در جلد دوم، ص 119، نام مادر نزار، «ناعمه» ثبت شده است.
پدرش نگاه كرد به نور نبوّت كه در ميان ديدگانش مى‏درخشيد سخت شادان شد و شتران قربانى كرد و مردم را اطعام نمود و فرمود:
انّ هذا كله نزر فى حقّ هذا المولود. «1»
«هنوز اين‏ها اندك است در حقّ اين مولود.» گويند هزار شتر بود كه قربانى كرد.
و چون نزار به معنى اندك است آن طفل به نزار ناميده شد، و چون به حدّ رشد رسيد و پدرش وفات كرد نزار در عرب مهتر و سيّد قبيله گشت، و چهار پسر از وى پديدار گشت، و چون اجل محتوم او نزديك شد از ميان باديه با فرزندان به مكّه معظمه آمد و در مكّه وفات كرد و نام پسران او چنين است:
اوّل ربيعه، دوّم أنمار، «2» سيّم مضر، چهارم إياد. «3» و از براى ايشان قصّه لطيفه‏اى است معروف در مقام تقسيم اموال پدر و رجوع ايشان به حكم أفعى جرهمى كه در علم كهانت مهارتى تمام داشت و در نجران مرجع اعاظم و اشراف بود. «4»
و از انمار دو قبيله پديد آمد خثعم و بجيله، و اين دو طايفه به يمن شدند، و به اياد منسوب است قسّ ابن ساعده ايادى كه از حكماء و فصحاى عرب است، و از ربيعه و مضر نيز قبايل بسيار پديدار شد چنان كه يك نيمه عرب بديشان نسب مى‏برند، و بدين جهت در كثرت، ضرب المثل گشتند.
در فضيلت ربيعه و مضر بس است خبر نبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلم: «لا تسبّوا مضر و ربيعة فانّهما مسلمان.» «5»
______________________________
(1) نك: النّفحة العنبرية فى انساب خير البرية، ص 34.
(2) مادر اين دو جداله نام داشت.
(3) مادر اين دو تن سوره دختر عك بود بود.
(4) نك: الكامل، ج 10، ص 563- 564؛ حياة الحيوان دميرى در «الافعى»؛ سمط النجوم العوالى، ج 1، ص 154- 153؛ الاذكياء ابن جوزى.
(5) مضر و ربيعه را دشنام ندهيد زيرا آن‏ها مسلمان بودند. الكامل ج 10، ص 565؛ الفردوس بمأثور الخطاب، ج 5، ص 14.
مضر (به ضم ميم و فتح ضاد معجمه) معدول از ماضر است و آن شير است پيش از آن كه ماست شود. و اسم مضر «عمرو» است، و مادرش سوده بنت عكّ است، «1» و نور نبوّت از نزار به او منتقل شده بود، و بعد از پدر سيّد سلسله بود و اقوام عرب او را مطيع و منقاد بودند.
و همواره در ترويج دين حضرت ابراهيم خليل عليه السّلام روز مى‏گذاشت و مردم را به راه راست مى‏داشت. گويند: از تمامى مردم صوتش نيكوتر بود و او اوّل كسى است كه آواز حدى‏ «2» را براى شتران خواند.
و از وى دو پسر به وجود آمد با يكى عيلان (به فتح عين مهمله و سكون ياء) كه قبايل بسيار از او پديد آمد.
ديگر اليأس، «3» كه نور پيغمبرى بدو منتقل شده بود. لاجرم بعد از پدر در ميان قبايل بزرگى يافت چنان كه او را سيّد العشيره لقب دادند، و امور قبايل و مهمّات ايشان به صلاح و صواب ديد او فيصل مى‏يافت، و تا آن روز كه نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم از پشت او انتقال نيافته بود گاهى از صلب خويش زمزمه تسبيح شنيدى، و پيوسته عرب او را معظّم و بزرگ شمردندى مانند لقمان و اشباه او.
مادرش رباب‏ «4» نام دارد، و زوجه‏اش ليلى‏ «5» بنت حلوان قضاعيّه يمنيّه است كه او را خندف [نيز] گويند و او را سه پسر بود: 1- عمرو 2- عامر 3- عميرا.
گويند چون پسران وى به حدّ بلوغ و رشد رسيدند، روزى عمرو و عامر با مادر خود ليلى به صحرا رفتند، ناگاه خرگوشى از سر راه بجنبيد و به يكسو گريخت و شتران از خرگوش برميدند و عمرو و عامر از دنبال خرگوش تاختن كردند، عمرو
______________________________
(1) نك: جمهرة انساب امّهات النّبى (ص)، ص 195.
(2) حداء يا حداء: زجر كردن و راندن شتران به سرود و آواز. سرود و آواز: سرود و آواز ساربانان براى راندن شتر.
فرهنگ معين، ج 1، ص 1343.
(3) نك: النّفحة العنبرية، ص 34 و 35.
(4) دختر حيده پسر معدّ. نك: تاريخ الطبرى، ج 22، ص 268.
(5) الاشتقاق، ص 42.
نخست او را بيافت و عامر رسيد و آن را صيد كرده كباب كرد. ليلى را از اين حال سرورى و عجبى روى آورد پس به تعجيل به نزديك الياس آمد و چون رفتارى به تبختر داشت الياس به او گفت: اين تخندفين؟ (چه خندفه آن را گويند كه رفتارش به جلالت و تبختر باشد) ليلى گفت: هميشه بر اثر شما به كبر و ناز قدم زنم. و از اين روى اليأس او را «خندف» ناميد، «1» و آن قبايل كه با الياس نسب مى‏بردند بنى خندف (به كسر خاء و دال مهمله مكسوره بر وزن زبرج) لقب يافتند. و از اين روى كه عمرو آن خرگوش را يافته بود الياس او را مدركه [درك‏كننده‏] لقب داد، و چون عامر صيد آن كرد و كباب ساخت طابخه ناميده شد.
و چون عميرا در اين واقعه سر در لحاف داشت و طريق خدمتى نپيمود به قمعه‏ «2» (محرّكه) ملقّب گشت. «3»
و بالجمله خندف اليأس را بسيار دوست مى‏داشت. گويند: چون الياس وفات كرد خندف حزن شديدى پيدا كرد و از سر قبر وى برنخاست و سقفى بر او سايه نيفكند تا وفات يافت. «4»
و بالجمله نور نبوّت از اليأس به مدركة (به ضم ميم و كسر راء) انتقال يافت. و بعضى گفته‏اند كه: مدركه را بدان سبب مدركه گفتند كه درك كرد هر شرافتى را كه در پدرانش بوده. «5» و او را «ابو الهذيل» مى‏گفتند. «6»
زوجه‏اش سلمى بنت اسد بن ربيعة بن نزار بود و از وى دو پسر آورد يكى خزيمه و ديگر هذيل كه پدر قبايل بسيار است.
و نور نبوّت به خزيمه (به ضم خاء و فتح زاء معجمتين) منتقل شد، و او بعد از
______________________________
(1) الاشتقاق، ص 42؛ سمط النجوم العوالى، ج 1، ص 155.
(2) مقيم و ساكن.
(3) تاريخ الطبرى، ج 2، ص 267؛ السيرة النبوية از ابن هشام، ج 1، ص 78.
(4) تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 228.
(5) تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 229.
(6) نك: الاشتقاق، ص 42؛ تاريخ اليعقوبى، ج 2، ص 119.
پدر حكومت قبايل عرب داشت و او را سه پسر بود: 1- كنانه 2- هون 3- أسد.
و كنانه (به كسر كاف) مادرش عوانه بنت سعد بن قيس بن عيلان بن مضر است.
و كنيتش «ابو نضر». چون رئيس قبايل عرب گشت در خواب به او گفتند كه برّة بنت مرّ بن ادّ بن طابخة بن الياس را بگير كه از بطن وى بايد فرزندى يگانه به جهان آيد، پس كنانه برّه را تزويج نمود و از وى سه پسر آورد:
1- نضر 2- ملك 3- ملكان. و نيز هاله‏ «1» را كه از قبيله ازد بود به حباله نكاح در آورد و از وى پسرى آورد مسمّى به عبد مناة.
و در جمله پسران، نور نبوى از جبين نضر ساطع بود، وجه تسميه او به نضر (به فتح نون و سكون ضاء مجمعه) نضارت وجه اوست، «2» و او را «قريش» نيز مى‏گويند و هر قبيله‏اى كه نسبش به نضر پيوندد، او را قريش خوانند. «3»
و در وجه ناميدن نضر به قريش به اختلاف سخن گفته‏اند و شايد از همه بهتر آن باشد كه چون نضر مردى بزرگ و با حصافت‏ «4» بود، و سيادت قوم داشت، پراكندگان قبيله را فراهم كرد و بيشتر هر صباح بر سر خوان گسترده او مجتمع مى‏شدند از اين روى «قريش» لقب يافت، چه «تقرّش» به معنى «تجمّع» است. «5»
و نضر را دو پسر بود. يكى مالك و ديگرى يخلد.
و نور نبوّت در جبين مالك بود. و مادرش عاتكه بنت عدوان بن عمرو بن قيس بن عيلان است.
و مالك را پسرى بود فهر (به كسر فاء و سكون هاء) نام داشت و مادرش جندله بنت حارث جرهميّه است. و فهر رئيس مردم بود در مكّه، و او را جمع‏آورنده‏
______________________________
(1) دختر سويد بن غطريف.
(2) نك: الكامل فى التاريخ.
(3) سيره حلبيه، ج 1، ص 9؛ السيرة النبوية، ابن كثير، ج 1، ص 84.
(4) حصافت: محكم بودن رأى و خردمند بودن، درستى و استوارى خرد.
(5) نك: السيرة النبوية، ابن كثير، ج 1، ص 87.
قريش گويند. و او را چهار پسر بود از ليلى بنت سعد بن هذيل: 1- غالب 2- محارب 3- حارث 4- اسد، از ميان همه نور نبوّت به غالب منتقل شد.
و غالب را دو پسر بود از سلمى بنت عمرو بن ربيعه خزاعيّه: «1» 1- لؤى 2- تيم.
و نور شريف نبوّت به لؤى منتقل شد و آن (به ضم لام و فتح و او و تشديد ياء) تصغير لاى است كه به معنى نور است.
و او را چهار پسر بود: 1- كعب 2- عامر 3- سامه 4- عوف، و در ميان همگى نور نبوت به كعب منتقل شد.
مادرش ماريه‏ «2» دختر كعب قضاعيه بوده، و كعب بن لؤىّ از صنا ديد عرب بود و در قبيله قريش از همه كس برترى داشت، و درگاهش ملجأ و پناه پناهندگان بود.
و مردم عرب را قانون چنان بود كه هرگاه داهيه عظيم يا كارى معجب روى مى‏داد سال آن واقعه را تاريخ خويش مى‏نهادند، لاجرم سال وفات او را كه 5644 بعد از هبوط [نزول‏] آدم بود تاريخ كردند تا عام الفيل. «3»
و او را سه پسر بود از مخشيّة دختر شيبان: 1- مرّه (به ضم ميم و تشديد راء) 2- عدىّ 3- هصيص، و هصيص (به مهملات كزبير) از برادران ديگر بزرگتر بود. و او را پسرى به نام عمرو، و عمرو دو پسر داشت: يكى سهم و ديگرى جمح (به ضم جيم و فتح ميم)، و به سهم منسوب است عمرو عاص، و به جمح منسوب است، عثمان بن مظعون و صفوان بن اميّه و ابو محذوره كه مؤذّن پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بود، و به عدىّ بن كعب منسوب است، عمر بن خطّاب.
و مرّة بن كعب (به ضم ميم و تشديد راء) همان است كه نور محمدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم از كعب به وى منتقل شده و او را سه پسر بود:
كلاب، مادرش هند دختر سرىّ‏ «4» بن ثعلبه است، و دو پسر ديگر تيم (به فتح‏
______________________________
(1) يا عاتكه دختر يخلد بن نضر بن كنانه (الكامل، ج 2، ص 16) يا سلمى دختر كعب بن عمرو خزاعى.
(2) ماويّه نيز گفته‏اند نك: الاشتقاق، ص 40.
(3) اين حادثه حدود 520 سال مبدء تاريخ عرب و عدنانى و قريش بود.
(4) در بعض كتابها: سرير.
تاء و سكون ياء) و يقظه (به فتح ياء و قاف)، و مادر اين دو پسر بارقيه است. و به تيم منسوب است قبيله أبو بكر و طلحة، و يقظه را پسرى بود مخزوم نام كه قبيله بنى مخزوم به وى منسوبند و از ايشان است امّ سلمه و خالد بن الوليد و ابو جهل.
و كلاب بن مرّه را دو پسر بود:
يكى زهره كه منسوب است به آن آمنه مادر حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم و سعد بن ابى وقّاص و عبد الرّحمن بن عوف.
دوم قصىّ (به ضمّ قاف و فتح صاد مهمله و ياء مشدّده) «1» و نامش زيد است. و او را قصىّ گفتند بدان جهت كه مادرش فاطمه بنت سعد بعد از وفات كلاب، به ربيعة بن حرام قضاعى شوهر كرد، زهره را كه فرزند بزرگترش بود در مكّه بگذاشت و قصىّ را كه خرد سال بود با خود برداشت به اتّفاق شوهرش به ميان قضاعه آمد و چون قصىّ از مكه دور افتاد او را قصىّ گفتند كه به معنى دور شده است. «2» و چون قصىّ بزرگ شد، هنگام حجّ مادر خود فاطمه را با برادر مادرى خود رزّاح بن ربيعه وداع كرد به اتّفاق جماعتى از قضاعه كه عزيمت مكّه داشتند به مكّه آمد و در آنجا در نزد برادر خود زهره بماند چندان كه به مرتبه ملكى رسيد.
و در آن زمان بزرگ مكّه حليل بن حبسيّه‏ «3» (به حاء و سين مهملتين بر وزن وحشيّه) بود و در مردم خزاعه كه بعد از جرهميان بر مكّه مستولى شده بودند حكومت داشت. و او را دختران و پسران بود، و از جمله دختران او حبّى‏ «4» (به ضمّ حاء مهمله و تشديد باء موحّده) بود. قصىّ او را به نكاح خود در آورد و از پس آن كه روزگارى با او هم بالين بود بلاى و با و رنج رعاف در مكه پديد آمد. پس حليل و مردم خزاعه از مكّه به در شدند، حليل در بيرون مكّه بمرد و هنگام رحلت‏
______________________________
(1) پيامبر (ص) درباره اين دو فرمود: صريحا قريش ابنا كلاب.
(2) سمط النجوم العوالى، ج 1، ص 59؛ تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 237.
(3) حبشيه ظاهرا.
(4) نك: الاشتقاق، ص 38.
وصيّت كرد كه بعد از او كليد داشتن خانه مكّه با دخترش حبىّ باشد و ابو غبشان الملكانى در اين منصب حجابت با حبّى مشاركت كند و اين كار بدين گونه برقرار شد تا قصىّ را از حبّى چهار پسر به وجود آمد:
1- عبد مناف 2- عبد العزّى 3- عبد القصىّ 4- عبد الدّار.
قصىّ با حبىّ گفت: سزاوار است كه كليد خانه مكّه را به پسرت عبد الدّار سپارى تا اين ميراث از فرزندان اسماعيل صلّى اللّه عليه و آله و سلم به در نشود. حبّى گفت: من از فرزند خود هيچ چيز دريغ ندارم امّا با أبو غبشان كه به حكم وصيّت پدرم با من شريك است چه كنم؟ قصىّ گفت: چاره آن بر من آسان است، پس حبىّ حقّ خويش را به فرزند خود عبد الدّار گذاشت، و قصىّ از پس چند روزى به طائف رفت و ابو غبشان در آنجا بود. شبى أبو غبشان بزمى آراست و به خوردن شراب مشغول شد، قصىّ در آن مجلس حضور داشت، چون أبو غبشان را نيك مست يافت و از عقل بيگانه‏اش ديد، منصب حجابت مكّه را از او به يك خيك شراب بخريد. «1» و اين بيع را سخت محكم كرد، و چند گواه بگرفت و كليد خانه را از وى گرفته و بشتاب تمام به مكّه آمد و خلق را انجمن ساخت و كليد را به دست فرزند خود عبد الدّار داد، و از آن سوى أبو غبشان چون از مستى به هوش آمد سخت پشيمان شد و چاره نديد و در عرب ضرب المثل شد كه گفتند:
احمق من أبى غبشان، اندم من أبي غبشان، أخسر صفقة من أبى غبشان. «2»
بالجمله چون قصىّ مفتاح از أبو غبشان بگرفت و بر قريش مهتر و امير شد، منصب سقايت و حجابت و رفادت و لوا و ندوه و ديگر كارها مخصوص او گشت، و «سقايت» آن بود كه حاجيان را آب دادى، و «حجابت»، كليد داشتن خانه مكّه را
______________________________
(1) مرحوم مقرّم معتقد است كه در اين داستان تحريفى رخ داده و عقل و خرد حكم مى‏كند كه ساحت مبارك جد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم از هر گونه شائبه معاوضه با خمر كه در كليه اديان الهى حرام و مخالف با شريعت مقدس ابراهيم عليه السّلام است، دور باشد. آيا ممكن است جد حضرت، كه هماره ديگران را از خمر منع كرده و بر حذر داشته است خود مرتكب اين كار شود؟ العباس، ص 27.
(2) نيز نك: سمط النجوم العوالى، ج 1، ص 161.
گفتندى و او حاجيان را به خانه مكّه راه دادى، و «رفادت» به معنى طعام دادن است و رسم بود كه هر سال چندان طعام فراهم كردندى كه همه حاجيان را كافى بودى و به مزدلفه آورده بر ايشان بخش فرمودى، و «لوا» آن بود كه هرگاه قصىّ سپاهى از مكّه بيرون فرستادى براى اميران لشكر يك لوا بستى و تا عهد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم اين قانون در ميان اولاد قصىّ برقرار بود، و «ندوه» مشورت باشد و آن چنان بود كه قصىّ در جنب خانه خداى زمينى بخريد و خانه‏اى بنا كرد و از آن يك در به مسجد گذاشت و آن را «دار النّدوه» نام نهاد، هرگاه كارى پيش آمد بزرگان قريش را در آنجا انجمن كرده شورا افكند. «1»
بالجمله قصىّ قريش را مجتمع ساخت و گفت: اى معشر قريش، شما همسايه خداييد و اهل بيت اوييد، و حاجيان ميهمانى خدا و زوّار اويند، پس بر شما هست كه ايشان را طعام و شراب مهيّا كنيد تا آن كه از مكّه خارج شوند. «2»
و قريش تا زمان اسلام بدين طريق بودند آنگاه قصىّ زمين مكّه را چهار قسم نمود و قريش را ساكن فرمود.
امّا بنى خزاعه و بنى بكر كه در مكّه استيلا داشتند، چون غلبه قصىّ را ديدند و كليد خانه را به دست بيگانه يافتند سپاهى گرد كرده با او مصاف دادند و در دفعه اوّل قصىّ شكست خورد، پس برادر مادرى قصىّ، رزّاح‏ «3» بن ربيعه با ديگر برادران خود از ربيعه با جماعتى از قضاعه به اعانت قصىّ آمدند با خزاعه جنگ كردند تا آن كه قصىّ غلبه كرد، پس بر قصىّ به سلطنت سلام دادند، و او اول ملك است كه سلطنت قريش و عرب يافت و پراكندگان قريش را جمع كرده و هر كس را در مكّه جايى معيّن بداد از اين جهت او را (مجمّع) گفتند. «4»
______________________________
(1) نك: سمط النجوم، ج 1، ص 162.
(2) تاريخ الطبرى، ج 2، ص 260.
(3) زرّاج. (خ. ل)
(4) الكامل، ج 1، ص 557.
قال الشّاعر:
ابوكم قصىّ كان يدعى مجمّعا        به جمع اللّه القبائل من فهر «1» و قصىّ چنان بزرگ شد كه هيچ كس بى‏اجازه او هيچ كار نتوانست كرد و هيچ زن بى‏اجازه و رخصت او به خانه شوهر نتوانست رفت و احكام او در ميان قريش در حيات و ممات او مانند دين لازم شمرده مى‏شد.
پس قصىّ منصب سقايت و رفادت و حجابت و لوا و دار النّدوه را به پسرش عبد الدّار تفويض نمود. و قبيله بنى شيبه از اولاد اويند كه كليد خانه را به ميراث همى‏داشتند و چون روزگارى تمام برآمد، قصىّ وفات يافت و او را در حجون (به فتح حاء مهمله و ضمّ جيم و سكون و او نام قبرستانى است در بالاى مكّه) مدفون ساختند.
و نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم از قصىّ به عبد مناف انتقال يافت. و عبد مناف را نام مغيره بود و از غايت جمال «قمر البطحاء» لقب داشت، و كنيتش «ابو عبد الشّمس» است. و او عاتكه دختر مرّة بن هلال سلميّه را تزويج كرد، و از وى دو پسر تو أمان متولّد شدند چنان كه پيشانى ايشان به هم پيوستگى داشت، پس با شمشير ايشان را از هم جدا ساختند يكى را «عمرو» نام نهادند كه هاشم لقب يافت و ديگرى را عبد الشّمس.
يكى از عقلاى عرب چون اين بدانست گفت: در ميان فرزندان اين دو پسر جز با شمشير هيچ كار فيصل نخواهد يافت. «2» و چنان شد كه او گفت، زيرا كه عبد الشّمس پدر اميّه بود و اولاد او هميشه با فرزندان هاشم از در خصمى بودند و
______________________________
(1) پدرتان قصىّ بود كه «گردآورنده» ناميده شد، چون خداوند به وسيله او قبايل فهر را از پراكندگى به گرد هم جمع كرد.
الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 6؛ ثمار القلوب، ص 89؛ تاريخ يعقوبى، ج 1، ص 201؛ نهاية الإرب، ج 16، ص 32؛ تاريخ طبرى، ج 2، ص 179؛ خصائص الائمه عليهما السّلام، ص 69.
(2) نك: تاريخ اليعقوبى، ج 1، ص 242؛ تاريخ الطبرى، ج 2، ص 16.
شمشير آخته داشتند. «1»
و عبد مناف غير از اين دو پسر، دو پسر ديگر داشت يكى المطّلب كه از قبيله اوست عبيدة بن الحارث و شافعى، و پسر ديگرش نوفل است كه جبير بن مطعم به او منسوب است.
و هاشم بن عبد مناف را كه نام او «عمرو» بود از جهت علوّ مرتبت او را «عمرو العلى» «2» مى‏گفتند. و از غايت جمال او را و مطّلب را «البدران» «3» گفتندى، و او را با مطّلب كمال مؤالفت و ملاطفت بودى چنان كه عبد الشّمس را با نوفل.
و بالجمله چون هاشم به كمال رشد رسيد آثار فتوّت و مروّت از وى به ظهور رسيد و مردم مكّه را در ظلّ حمايت خود همى‏داشت چنان كه وقتى در مكّه بلاى قحط و غلا پيش آمد و كار بر مردم صعب گشت هاشم در آن قحط سال همى به سوى شام سفر كردى و شتران خويش را طعام بار كرده به مكّه آوردى و هر صبح و هر شام يك شتر همى‏كشت و گوشتش را همى‏پخت آنگاه ندا در داده مردم مكّه را به مهمانى دعوت مى‏فرمود و نان در آب گوشت ثريد «4» كرده بديشان مى‏خورانيد از اين روى او را «هاشم» لقب دادند چه «هشم» به معنى شكستن باشد.
يكى از شاعران عرب در مدح او گويد:
عمرو العلى هشم الثّريد لقومه‏        قوم بمكّة مسنتين عجاف‏ «5»
______________________________
(1) مناهل الضّرب فى انساب العرب، ص 23.
در پانوشت يكى از آثار مؤلف (توتياى ديدگان، ص 57) اين سخن مقريزى در النزاع و التخاصم، ص 18 نقد شده و گويد: اين سخن ظاهرا اسطوره‏اى است كه دست جنايتكار سياست در دوران بنى اميّه وضع كرد تا عذرى باشد براى خصومت و دشمنى واقع بين بنى هاشم و بنى اميه ... براى اطلاع بيشتر ر ك: ردّ على رد السقيفه 140؛ تفسير لوامع التنزيل، ج 15، ص 211؛ نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، 866 و ترجمه ميرزا حبيب اللّه خوئى، 686؛ و هاشم و امية فى التاريخ.
(2) عمر بزرگوار.
(3) الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 6.
(4) فارسى آن تريد است.
(5) در خصائص الائمة عليهما السّلام، ص 68 و رجال مكة مسنتون عجاف.
اين بيت از عبد اللّه بن زبعرى قيس سهمى شاعر قريش در جاهليت است. نك: الطبقات الكبرى، ج 1، ص 76؛ الشعر و الشعراء، 132. نسبت اليه الرّحلتان كلاهما        سير الشّتاء و رحلة الاصياف‏
[پيمان مطيبين‏]و چون كار هاشم بالا گرفت و فرزندان عبد مناف قوى حال شدند و از اولاد عبد الدّار پيشى گرفتند و شرافتى زياده از ايشان به دست كردند، لاجرم دل بدان نهادند كه منصب سقايت و رفادت‏ «1» و حجابت و لوا و دار النّدوه را از اولاد عبد الدّار بگيرند و خود متصرّف شوند، و در اين مهمّ عبد الشّمس و هاشم و نوفل و مطّلب هر چهار برادر همداستان شدند، و در اين وقت رئيس اولاد عبد الدّار، عامر بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدّار بود، و چون او از انديشه اولاد عبد مناف آگهى يافت دوستان خويش را طلب كرد و اولاد عبد مناف نيز اعوان و انصار خويش را فراهم كردند.
در اين هنگام بنى اسد بن عبد العزّى بن قصىّ و بنى زهرة بن كلاب، و بنى تميم بن مرّة، و بنى الحرث بن فهر، از دوستان و هواخواهان اولاد عبد مناف گشتند.
پس هاشم و برادرانش ظرفى از طيب و خوشبوئيها مملوّ ساخته به مجلس حاضر كردند و آن جماعت دستهاى خود را به آن طيب آلوده ساخته دست به دست اولاد عبد مناف دادند و سوگند ياد كردند كه از پاى ننشينند تا كار به كام نكنند و هم از براى تشييد قسم به خانه مكّه درآمده دست بر كعبه نهادند و آن سوگندها را مؤكّد ساختند كه هر پنج منصب را از اولاد عبد الدّار بگيرند.
و از اين روى كه ايشان دستهاى خود را با طيب آلوده ساختند، آن جماعت را «مطيّبين» خواندند. «2»
______________________________
(1) غذارسانى به حاجيان.
(2) سمط النجوم العوالى، ج 1، ص 189.و قبيله بنى مخزوم و بنى سهم بن عمرو بن هصيص، و بنى عدىّ بن كعب از انصار بنى عبد الدّار شدند و با اولاد عبد الدّار به خانه مكّه آمدند و سوگند ياد كردند كه اولاد عبد مناف را به كار ايشان مداخلت ندهند و مردم عرب اين جماعت را «احلاف» لقب دادند. و چون جماعت احلاف و مطيّبين از پى كين بر جوشيدند و ادوات مقاتله طراز كردند، دانشوران و عقلاى جانبين به ميان درآمده گفتند: اين جنگ جز زيان طرفين نباشد، و از اين آويختن و خون ريختن، قريش ضعيف گردند و قبايل عرب بديشان فزونى جويند بهتر آن است كه كار به صلح رود و در ميانه مصالحه افكندند و قرار بدان نهادند كه سقايت و رفادت با اولاد عبد مناف باشد، و حجابت و لوا و دار النّدوه را اولاد عبد الدّار تصرّف كنند پس از جنگ بازايستادند و با هم به مدارا شدند، آنگاه اولاد عبد مناف از بهر آن دو منصب با هم قرعه زدند و آن هر دو به نام هاشم بر آمد، پس در ميان اولاد عبد مناف و عبد الدّار مناصب خمسه همى به ميراث مى‏رفت چنان كه در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم، عثمان بن ابى طلحة بن عبد العزّى بن عثمان بن عبد الدّار كليد مكّه داشت، و چون حضرت فتح مكّه كرد، عثمان را طلبيد و مفتاح را بدو داد و اين عثمان چون به مدينه هجرت كرد كليد را به پسر عمّ خود شيبه گذاشت و در ميان اولاد او بماند.
امّا لوا در ميان اولاد عبد الدّار بود تا آن زمان كه مكّه مفتوح گشت، ايشان به خدمت آن حضرت رسيده عرض كردند: اجعل اللّواء فينا.
آن حضرت در جواب فرمود: الإسلام اوسع من ذلك. كنايت از آن كه اسلام از آن بزرگتر است كه در يك خاندان رايات فتح آن بسته شود، پس آن قانون بر افتاد.
و دار النّدوه تا زمان معاويه برقرار بود و چون او امير شد آن خانه را از اولاد عبد الدّار بخريد و دار الأماره كرد.
امّا سقايت و رفادت از هاشم به برادرش مطّلب رسيد و از او به عبد المطّلب بن هاشم افتاد، و از عبد المطّلب به فرزندش ابو طالب رسيد، و چون ابو طالب اندك‏
مال بود براى كار رفادت از برادر خود عبّاس زرى به قرض گرفت و حاجيان را طعام داد و چون نتوانست اداء آن دين كند منصب سقايت و رفادت را در ازاى آن قرض به عبّاس گذاشت، و از عبّاس به پسرش عبد اللّه رسيد، و از او به پسرش على و هم چنان تا غايت خلفاى بنى عبّاس.
و بالجمله چون صيّت جلالت هاشم به آفاق رسيد، سلاطين و بزرگان براى او هدايا فرستادند و استدعا نمودند كه دختر از ايشان بگيرد، شايد نور محمّدى صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه در جبين داشت به ايشان منتقل گردد، و هاشم قبول نكرد و از نجباى قوم خود دختر خواست و فرزندان ذكور و اناث آورد كه از جمله اسد است كه پدر فاطمه والده حضرت امير المؤمنين عليه السّلام است، و لكن نورى كه در جبين داشت باقى بود، پس شبى از شبها بر دور خانه كعبه طواف كرد و به تضرّع و ابتهال از حقّ تعالى سؤال كرد كه او را فرزندى روزى فرمايد كه حامل آن نور پاك شود. پس در خواب او را امر كردند به سلمى دختر عمرو بن زيد بن لبيد از بنى النّجار كه در مدينه بود، پس هاشم به عزم شام حركت فرموده و در مدينه به خانه عمرو فرود شده دختر او سلمى را به حباله نكاح در آورد و عمرو با هاشم پيمان بست كه دختر خود را به تو دادم بدان شرط كه اگر از او فرزندى به وجود آيد هم چنان در مدينه زيست كند و كس او را به مكّه نبرد، هاشم بدين پيمان رضا داد و در مراجعت از شام سلمى را به مكّه آورد، و چون سلمى حامله شد به عبد المطّلب بنا به آن عهدى كه شده بود او را برداشته ديگر باره به مدينه آورد تا در آنجا وضع حمل كند و خود عزيمت شام نمود، و در غزه (به فتح معجمتين)- كه مدينه‏اى است در اقصى شام، و ما بين او و عسقلان دو فرسخ است- وفات فرمود.
امّا از آن سوى سلمى عبد المطّلب را بزاد و او را عامر نام كرد و چون بر سر موى سپيد داشت او را «شيبه» گفتند، و سلمى همى تربيت او فرمود تا يمين از شمال بدانست و چندان نيكو خصال و ستوده فعال بر آمد كه «شيبة الحمد» لقب يافت و
در اين وقت عمّ او مطّلب در مكّه سيّد قوم بود و كليد خانه كعبه و كمان اسماعيل و علم نزار او را بود، و منصب سقايت و رفادت او را داشت، پس مطّلب به مدينه آمد و برادرزاده خود را بر شتر خويش رديف ساخته به مكّه آورد، قريش چون او را ديدند چنان دانستند كه مطّلب در سفر مدينه عبدى خريده و با خود آورده لاجرم شيبه را عبد المطّلب خواندند و به اين نام شهرت يافت.
و از آن پس كه مطّلب به خانه خويش شد، عبد المطّلب را جامه‏هاى نيكو در بر كرد و در ميان بنى عبد مناف او را عظمت بداد، و ملكات ستوده او روز تا روز بر مردم ظاهر شد و نام او بلند گشت و چنين بزيست تا مطّلب وفات كرد، و منصب رفادت و سقايت و ديگر چيزها بدو منتقل گشت، و سخت بزرگ شد چنان كه از بلاد و امصار بعيده به نزديك او تحف و هدايا مى‏فرستادند و هر كه را او زنهار ميداد در امان مى‏زيست، و چون عرب را داهيه پيش‏آمدى او را برداشته به كوه ثبير بردى و قربانى كردندى و اسعاف حاجات را به بزرگوارى او شناختندى، و خون قربانى خويش را همه بر چهره اصنام ماليدندى، امّا عبد المطّلب جز خداى يگانه را ستايش نمى‏فرمود.
و بالجمله نخستين ولدى كه عبد المطّلب را پديد آمد، حارث بود «1» از اين روى عبد المطّلب مكنّى به ابو الحارث گشت و چون حارث به حدّ رشد و بلوغ رسيد عبد المطّلب در خواب مأمور شد به حفر چاه زمزم.
همانا معلوم باشد كه عمرو بن الحارث الجرهمى كه رئيس جرهميان بود در مكّه در عهد قصىّ، جليل بن حبسيّه از قبيله خزاعه با ايشان جنگ كرد و بر ايشان غلبه جست و امر كرد كه از مكّه كوچ كنند. لاجرم عمرو تصميم عزم داد كه از مكّه بيرون شود و آن چند روز كه مهلت داشت كار سفر راست مى‏كرد، از غايت خشم حجر الأسود را از ركن انتزاع نمود، و دو آهو بره از طلا كه اسفنديار بن گشتاسب به‏
______________________________
(1) نك: النفحة العنبرية، ص 36.
رسم هديه به مكّه فرستاده بود با چند زره و چند تيغ كه از اشياء مكّه بود برگرفت و در چاه زمزم افكنده آن چاه را با خاك انباشته كرد، پس مردم خود را برداشته به سوى يمن گريخت.
و اين بود تا زمان عبد المطّلب كه آن بزرگوار با فرزندش حارث زمزم را حفر كرد، و اشياء مذكوره را از چاه در آورد، و قريش از او خواستار شدند كه يك نيمه اين اشياء را به ما بده زيرا كه آن از پدران گذشتگان ما بوده، عبد المطّلب فرمود: اگر خواهيد اين كار به حكم قرعه فيصل دهم، ايشان رضا دادند. پس عبد المطّلب آن اشياء را دو نيمه كرد و امر فرمود صاحب قداح را كه قرعه زند را او بود قرعه زند به نام كعبه و نام عبد المطّلب و نام قريش، چون قرعه بزد آهو برّه‏هاى زرّين به نام كعبه بر آمد، و شمشير و زره به نام عبد المطّلب و قريش بى‏نصيب شدند. عبد المطّلب زره و شمشير را فروخت و از بهاى آن درى از بهر كعبه ساخت و آن آهوان زرّين را از در كعبه بياويخت و به غزالى الكعبه مشهور شدند.
نقل است كه ابو لهب آن را دزديد و بفروخت و بهاى آن را در خمر و قمار به كار برد.
ابن ابى الحديد و ديگران نقل كرده‏اند كه چون حضرت عبد المطّلب آب زمزم را جارى ساخت، آتش حسد در سينه ساير قريش مشتعل گرديد، گفتند: اى عبد المطّلب! اين چاه از جدّ ما اسماعيل است، و ما را در آن حقّى هست پس ما را در آن شريك گردان.
عبد المطّلب گفت: اين كرامتى است كه حقّ تعالى مرا به آن مخصوص گردانيده است و شما را در آن بهره‏اى نيست. «1»
و بعد از مخاصمه بسيار راضى شدند به محاكمه زن كاهنه كه در قبيله بنى سعد و در اطراف شام بود، پس عبد المطّلب با گروهى از فرزندان عبد مناف روانه شدند، و
______________________________
(1) نك: سمط النجوم العوالى، ج 1، ص 223.
از هر قبيله از قبايل قريش چند نفر با ايشان روانه شدند به جانب شام، پس در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود آبهاى فرزندان عبد مناف تمام شد و ساير قريش آبى كه داشتند از ايشان مضايقه كردند، و چون تشنگى بر ايشان غالب شد عبد المطّلب گفت: بياييد هر يك از براى خود قبرى بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديگران او را دفن كنند كه اگر يكى از ما دفن نشده در اين بيابان بماند بهتر است از آن كه همه چنين بمانيم.
و چون قبرها را كندند و منتظر مرگ نشستند.
[اعتراف به حق‏]عبد المطّلب گفت: چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است، برخيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت فرمايد، پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بار كردند، چون عبد المطّلب بر ناقه خود سوار شد از زير پاى ناقه‏اش چشمه‏اى از آب صاف و شيرين جارى شد، پس عبد المطّلب گفت: اللّه اكبر! و اصحابش هم تكبير گفتند، و آب خوردند و مشكهاى خود را پرآب كردند، و قبايل قريش را طلبيدند كه بياييد و مشاهده نماييد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد، چون قريش آن كرامت عظمى را از عبد المطّلب مشاهده كردند گفتند: خدا ميان ما و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست، ديگر در باب زمزم با تو معارضه نمى‏كنيم آن خداوندى كه در اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند. «1»
بالجمله عبد المطّلب بعد از حفر زمزم بزرگوارى عظيم شد و سيّد البطحاء، و ساقى الحجيج، و حافر الزّمزم بر القاب او افزوده گشت، و مردم در هر مصيبت و بليّه به او پناه مى‏بردند و در هر قحط و شدّت و داهيه به نور جمال او متوسّل‏
______________________________
(1) سيره ابن هشام، ص 151.
مى‏شدند و حقّ تعالى دفع شدايد از ايشان مى‏نمود.
و آن بزرگوار را ده پسر و شش دختر بود كه بيايد ذكر ايشان در ذكر خويشان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم.
و عبد اللّه برگزيده فرزندان او بود، و او و ابو طالب و زبير مادرشان فاطمه بنت عمرو بن عايذ بن عمران بن مخزوم‏ «1» بود.
و چون جنابش از مادر متولّد شد بيشتر از احبار يهود و قسّيسين نصارى و كهنه و سحره دانستند كه پدر پيغمبر آخر الزّمان صلّى اللّه عليه و آله و سلم از مادر بزاد زيرا كه گروهى از پيغمبران بنى اسرائيل مژده بعثت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم را رسانيده بودند، و طايفه‏اى از يهود كه در اراضى شام مسكن داشتند جامه خون‏آلودى از يحيى پيغمبر عليه السّلام در نزد ايشان بود و بزرگان دين علامت كرده بودند كه چون خون اين جامه تازه شود همانا پدر پيغمبر آخر الزّمان متولّد شده است، و شب ولادت آن حضرت از آن جامه كه صوف سفيد بود خون تازه بجوشيد.
بالجمله عبد اللّه چون متولّد شد نور نبوى صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه از ديدار هر يك از اجداد پيغمبر لامع بود از جبين او ساطع گشت و روز تا روز همى‏باليد تا رفتن و سخن گفتن توانست، آنگاه آثار غريبه و علامات عجيبه مشاهده مى‏فرمود چنان كه روزى به خدمت پدر عرض كرد كه: هرگاه من به جانب بطحاء كوه ثبير سير مى‏كنم، نورى از پشت من ساطع شده دو نيمه مى‏شود يك نيمه به جانب مشرق، و نيمى به سوى مغرب كشيده مى‏شود آنگاه سر به هم گذاشته دايره گردد، پس از آن مانند ابر پاره‏اى بر سر من سايه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلك در رود و بازشده در پشت من جاى كند و وقتگاه باشد كه چون در سايه درخت خشكى جاى كنم آن درخت سبز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشك شود و بسا باشد كه چون بر زمين نشينم بانگى به گوش من رسد كه اى حامل نور محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم! بر تو سلام باد.
______________________________
(1) نك: الكامل، ج 1، ص 566؛ جمهرة النسب، 29.
[نذر عبد المطلب و ذبح‏]عبد المطّلب فرمود: اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا اميد آن است كه پيغمبر آخر الزمان از صلب تو پديدار شود و در اين وقت عبد المطلب خواست تا نذر خود را ادا كند، چه آن زمان كه حفر زمزم مى‏فرمود و قريش با او بر طريق منازعت مى‏رفتند با خداى خود عهد كرد كه چون او را ده پسر آيد تا در چنين كارهايش پشتوانى كنند يك تن را در راه حقّ قربانى كند در اين وقت كه او را ده پسر بود تصميم عزم داد تا وفا به عهد كنم.
[قرعه‏كشى‏]پس فرزندان را جمع آورد، و ايشان را از عزيمت خود آگهى داد، همگى گردن نهادند، پس بر آن شد كه قرعه زنند به نام هر كه بر آيد قربانى كند، پس قرعه زدند به نام عبد اللّه بر آمد، «1» عبد المطّلب دست عبد اللّه را گرفت و آورد ميان إساف و نائلة كه جاى نحر بود «2» و كارد بر گرفت تا او را قربانى كند، برادران عبد اللّه و جماعت قريش و مغيرة بن عبد اللّه بن عمرو بن مخزوم مانع شدند و گفتند: چندان كه جاى عذر باقى است نخواهيم گذاشت عبد اللّه ذبح شود، ناچار عبد المطّلب را بر آن داشتند كه در مدينه زنى است كاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در اين كار حكومت كند و چاره انديشد، چون به نزد آن زن شدند گفت: در ميان شما ديت مرد بر چه مى‏نهند؟
گفتند: بر ده شتر.
گفت: هم اكنون به مكّه برگرديد و عبد اللّه را با ده شتر قرعه زنيد اگر به نام شتران بر آمد فداى عبد اللّه خواهد بود، و اگر به نام عبد اللّه بر آمد فديه را افزون كنيد و بدين‏
______________________________
(1) عيون اخبار الرضا عليه السّلام، ج 1، باب 18.
(2) نك: معجم البلدان، ج 1، ص 170.
گونه همى بر عدد شتر بيفزاييد تا قرعه به نام شتر بر آيد و عبد اللّه به سلامت بماند و خداى نيز راضى باشد.
پس عبد اللّه با قريش به جانب مكّه مراجعت كردند و عبد اللّه را با ده شتر قرعه زدند. قرعه به نام عبد اللّه بر آمد، پس ده شتر ديگر افزودند، هم چنان قرعه به نام عبد اللّه بر آمد، بدين گونه همى ده شتر افزودند، و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسيد، در اين هنگام قرعه به نام شتر بر آمد، قريش آغاز شادمانى كردند و گفتند:
خداى راضى شد عبد المطّلب فرمود: لا و ربّ البيت بدين قدر نتوان از پاى نشست.
بالجمله دو نوبت ديگر قرعه افكندند و به نام شتران بر آمد، عبد المطّلب را استوار افتاد و آن صد شتر را به فديه عبد اللّه قربانى كرد. و اين بود كه در اسلام ديه مرد بر صد شتر مقرّر گشت و از اينجا بود كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: انا ابن الذّبيحين‏ «1» و از دو ذبيح، جدّ خود حضرت اسماعيل ذبيح اللّه و پدر خود عبد اللّه اراده فرمود.
علامه مجلسى (ره) فرموده كه چون عبد اللّه به سنّ شباب رسيد نور نبوّت از جبين او ساطع بود جميع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر دهند و نور او را بربايند زيرا كه يگانه زمان بود در حسن و جمال. و در روز بر هر كه مى‏گذشت بوى مشك و عنبر از وى استشمام مى‏كرد، و اگر در شب مى‏گذشت، جهان از نور رويش روشن مى‏گرديد، و اهل مكّه او را مصباح حرم مى‏گفتند تا اين كه به تقدير الهى عبد اللّه با صدف گوهر رسالت پناه يعنى آمنه دختر وهب (ابن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مرّة) جفت گرديد.
پس سبب مزاوجت را نقل كرده به كلامى طولانى كه مقام را گنجايش ذكر نيست و روايت كرده كه چون تزويج آمنه به حضرت عبد اللّه شد دويست زن از حسرت عبد اللّه هلاك شدند. «2»
______________________________
(1) من فرزند دو قربانى‏ام. نك: السيرة النبوية از ابن هشام، ج 1، ص 160؛ النفحات العنبرية، ص 37.
(2) بحار الأنوار، ج 15، ص 91.
بالجمله، چون حضرت آمنه صدف آن درّ ثمين گشت، جمله كهنه عرب آن بدانستند و يكديگر را خبر دادند و چند سال بود كه عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران باريد و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جايى كه آن سال را «سنة الفتح» نام نهادند.
در همان سال عبد المطّلب عبد اللّه را به رسم بازرگانان، به جانب شام فرستاد، و عبد اللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدينه رسيد مزاج مباركش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مكّه شدند، و از پس ايشان عبد اللّه در آن بيمارى وفات يافت، جسد مباركش را در دار النّابغه‏ «1» به خاك سپردند.
امّا از آن سوى چون خبر بيمارى فرزند به عبد المطّلب رسيد، حارث را كه بزرگ‏ترين برادران او بود به مدينه فرستاد تا جنابش را به مكّه كوچ دهد، وقتى رسيد كه آن حضرت وداع جهان گفته بود و مدّت زندگانى آن جناب به بيست و پنج سال بود، و هنگام وفات او هنوز آمنه عليهما السّلام حمل خويش نگذاشته بود، و به روايتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شريف آن حضرت گذشته بود. «2»
در روايات وارد شده است كه شبى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم به نزد قبر عبد اللّه پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد، ناگاه قبر شكافته شد و عبد اللّه در قبر نشسته بود مى‏گفت:
اشهد ان لا اله الّا اللّه و انّك نبىّ اللّه و رسوله.
آن حضرت پرسيد كه ولىّ تو كيست اى پدر؟
پرسيد كه: ولىّ تو كيست اى فرزند؟
گفت: اينك علىّ ولىّ تو است.
______________________________
(1) نابغه جعدى كه حضرت عبد اللّه در منزل او مدفون شد از ادبا و شعراى نامى است كه با سروده‏هاى خود به حمايت از اسلام پرداخته است؛ نك: اسد الغابة، ج 5، ص 2؛ امالى مرتضى، ج 1، ص 214؛ اعيان الشيعة، ج 10، ص 199، معالم العلماء، 150.
(2) بحار الأنوار، ج 15، ص 125. گفت: شهادت مى‏دهم كه علىّ ولىّ من است، پس فرمود كه: برگرد به سوى باغستان خود كه در آن بودى.
پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو كه با قبر پدر فرمود در آنجا نيز به عمل آورد.
علامه مجلسى (ره) «1» فرموده كه از اين روايت ظاهر مى‏شود كه ايشان ايمان به شهادتين داشتند، و برگردانيدن ايشان براى آن بود كه ايمانشان كامل‏تر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب عليه السّلام. «2»
***______________________________
(1) محمد باقر بن محمد تقى مجلسى (م: 1111) از بزرگان علما و فقهاى شيعه و صاحب آثار ارزنده فراوان است از جمله بحار الأنوار؛ مرآت العقول؛ شرح تهذيب؛ جلاء العيون و ...
(2) بحار الأنوار، ج 15، ص 109؛ حياة القلوب، ج 2، ص 91؛ علل الشرائع، 176؛ معانى الاخبار، ص 178.
فصل دوّم: در بيان ولادت با سعادت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم و غرائب و معجزاتى كه در آن وقت به ظهور آمده است‏
بدان كه مشهور بين علماى اماميّه آن است كه ولادت با سعادت آن حضرت در هفدهم ماه ربيع الأول بوده، و علامه مجلسى (ره) نقل اجماع بر آن فرموده‏ «1» و اكثر علماء سنّت در دوازدهم ماه مذكور ذكر نموده‏اند، و شيخ كلينى و بعض افاضل علماى شيعه نيز اختيار اين قول فرموده‏اند «2»، و شيخ ما علامه نورى- طاب ثراه- رساله‏اى در اين باب نوشته، موسوم «به ميزان السماء در تعيين مولد خاتم الانبياء»، طالبين به آنجا رجوع نمايند.
و نيز مشهور آن است كه ولادت آن حضرت نزديك طلوع صبح جمعه آن روز بوده‏ «3» در سالى كه اصحاب فيل، فيل آوردند براى خراب كردن كعبه معظّمه و به حجاره سجّيل معذّب شدند.
و ولادت شريف به مكّه شد در خانه خود آن حضرت، پس آن حضرت آن خانه را به عقيل بن ابى طالب بخشيد، و اولاد عقيل آن را فروختند به محمّد بن يوسف‏
______________________________
(1) نك: جلاء العيون، چاپ انتشارات سرور ص 64؛ الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج 2، ص 64؛ حياة القلوب، ج 2، ص 127؛ مصباح المتهجد، ص 732؛ اقبال الاعمال، ج 3، ص 121؛ المصباح كفعمى، ص 511.
(2) اصول الكافى، ج 1، ص 364؛ ساير اقوال علماى عامه در الامتاع مقريزى، ص 3 آمده است.
(3) نيز نك: الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج 2، ص 64. برادر حجاج، و او آن را داخل خانه خود كرد و چون زمان هارون شد، خيزران مادر او آن خانه را بيرون كرد از خانه محمّد بن يوسف و مسجد كرد كه مردم در آن نماز كنند، و در سنه شش صد و پنجاه و نه ملك مظفّر (والى يمن) در عمارت آن مسجد سعى جميل فرمود، و الحال در همان حالت باقى است و مردم به زيارت آنجا مى‏روند.
و در وقت ولادت آن حضرت غرائب بسيار به ظهور رسيده.
و از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده است كه ابليس به هفت آسمان بالا مى‏رفت و گوش مى‏داد و اخبار سماويّه را مى‏شنيد، پس چون حضرت عيسى عليه السّلام متولد شد او را از سه آسمان منع كردند و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت، و چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم متولد شد او را از همه آسمانها منع كردند، و شياطين را به تيرهاى شهاب از ابواب سماوات راندند.
پس قريش گفتند: مى‏بايد وقت گذشتن دنيا و آمدن قيامت باشد كه ما مى‏شنيديم كه اهل كتاب ذكر مى‏كردند، پس عمرو بن اميّه كه داناترين اهل جاهليّت بود گفت: نظر كنيد اگر ستاره‏هاى معروف كه به آن‏ها هدايت مى‏يابند مردم و به آن‏ها مى‏شناسند زمانهاى زمستان و تابستان را، اگر يكى از آن‏ها بيفتد، بدانيد وقت آن است كه جميع خلايق هلاك شوند، و اگر آن‏ها به حال خودند و ستاره‏هاى ديگر ظاهر مى‏شود، پس امر غريبى مى‏بايد حادث شود.
و صبح آن روز كه آن حضرت متولّد شد، هر بتى كه در هر جاى عالم بود بر رو افتاده بود، و ايوان كسرى يعنى پادشاه عجم بلرزيد، و چهارده كنگره آن افتاد، و درياچه ساوه كه سالها آن را مى‏پرستيدند فرو رفت و خشك شد «1» و وادى سماوه‏ «2» كه سالها بود كسى آب در آن نديده بود آب در آن جارى شد، و آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در آن شب خاموش شد، و داناترين علماى‏
______________________________
(1) همان است كه نمك شده است و نزديك كاشان است.
(2) محلى بين كوفه و شام.
مجوس در آن شب در خواب ديد كه شتر صعبى چند، اسبان عربى را مى‏كشند و از دجله گذشتند و داخل بلاد ايشان شدند، و طاق كسرى از ميانش شكست و دو حصّه شد، و آب دجله شكافته شد و در قصر او جارى گرديد.
و نورى در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گرديد و پرواز كرد تا به مشرق رسيد و تخت هر پادشاهى در آن صبح سرنگون شده بود، و جميع پادشاهان در آن روز لال بودند و سخن نمى‏توانستند گفت، و علم كاهنان بر طرف شد و سحر ساحران باطل شد و هر كاهنى كه بود ميان او و همزادى كه داشت كه خبرها به او مى‏گفت جدايى افتاد، و قريش در ميان عرب بزرگ شدند، و ايشان را آل اللّه گفتند زيرا كه ايشان در خانه خدا بودند.
و آمنه عليها السّلام مادر آن حضرت گفت: و اللّه كه چون پسرم بر زمين رسيد دستها را بر زمين گذاشت و سر به سوى آسمان بلند كرد و به اطراف نظر كرد، پس از او نورى ساطع شد كه همه چيز را روشن كرد و به سبب آن نور قصرهاى شام را ديدم، و در ميان آن روشنى صدايى شنيدم كه قائلى مى‏گفت: كه زاييدى بهترين مردم را، پس او را محمّد نام كن.
و چون آن حضرت را به نزد عبد المطّلب آوردند او را در دامن گذاشت و گفت:
الحمد للّه الّذى اعطانى‏        هذا الغلام الطّيّب الاردان‏
قد ساد فى المهد على الغلمان‏        
حمد مى‏گويم و شكر مى‏كنم خداوندى را كه عطا كرد به من اين پسر خوشبو را كه در گهواره بر همه اطفال سيادت و بزرگى دارد، پس او را تعويذ نمود به اركان كعبه‏ «1» و شعرى چند در فضايل آن حضرت فرمود.
در آن وقت شيطان در ميان اولاد خود فرياد كرد تا همه نزد او جمع شدند و گفتند: چه چيز تو را از جا بر آورده است اى سيّد ما!
______________________________
(1) يعنى براى سلامت و صيانت او از شر دشمن‏ها و شيطان‏ها، بدن حضرت را به چهار گوشه كعبه ماليد.
گفت: واى بر شما! از اوّل شب تا حال احوال آسمان و زمين را متغيّر مى‏يابم، و مى‏بايد كه حادثه عظيمى در زمين واقع شده باشد كه تا عيسى به آسمان رفته است مثل آن واقع نشده است، پس برويد و بگرديد و تفحّص كنيد كه چه امر غريب حادث شده است؟ پس متفرّق شدند و گرديدند و برگشتند و گفتند: چيزى نيافتيم! آن ملعون گفت كه: استعلام اين امر كار من است. پس فرو رفت در دنيا و جولان كرد در تمام دنيا تا به حرم رسيد، ديد كه ملائك اطراف حرم را فرو گرفته‏اند، چون خواست كه داخل شود ملائكه بانگ بر او زدند، برگشت پس كوچك شد مانند گنجشكى و از جانب كوه حرا داخل شد، جبرئيل گفت: برگرد اى ملعون! گفت: اى جبرئيل! يك حرف از تو سؤال مى‏كنم، بگو امشب چه واقع شده است در زمين؟
جبرئيل گفت: محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه بهترين پيغمبران است امشب متولّد شده است.
پرسيد كه: آيا مرا در او بهره‏اى هست؟
گفت: نه.
پرسيد كه: آيا در امّت او بهره دارم؟
گفت: بلى.
ابليس گفت: راضى شدم. «1»
از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام روايت شده است كه چون آن حضرت متولّد شد بت‏ها كه بر كعبه گذاشته بودند همه بر رو افتادند، و چون شام شد اين ندا از آسمان رسيد كه:
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً. «2»
______________________________
(1) نك ايضا: بحار الأنوار، ج 15، ص 257؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 69- 71؛ كمال الدين، ج 1، ص 196؛ تفسير قمى، 349؛ امالى صدوق، 235؛ جلاء العيون، ص 69، ص 71؛ روضة الواعظين، 65؛ حياة القلوب، ج 3، ص 133.
(2) الإسراء، آيه 81.
و جميع دنيا در آن شب روشن شد و هر سنگ و كلوخى و درختى كه بود خنديدند. و آنچه در آسمانها و زمينها بود، تسبيح خدا گفتند، و شيطان گريخت و مى‏گفت: بهترين امّتها و بهترين خلايق و گرامى‏ترين بندگان و بزرگ‏ترين عالميان محمّد است صلّى اللّه عليه و آله و سلم. «1»
و شيخ احمد بن ابى طالب طبرسى در كتاب احتجاج‏ «2» روايت كرده است از امام موسى بن جعفر عليه السّلام كه: چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم از شكم مادر بر زمين آمد دست چپ را بر زمين گذاشت و دست راست را به سوى آسمان بلند كرد، و لبهاى خود را به توحيد به حركت آورد، و از دهان مباركش نورى ساطع شد كه اهل مكّه قصرهاى بصرى‏ «3» و اطراف آن را كه از شام است ديدند، و قصرهاى سرخ يمن و نواحى آن را و قصرهاى سفيد اصطخر فارس و حوالى آن را ديدند.
و در شب ولادت آن حضرت دنيا روشن شد تا آن كه جنّ و انس و شياطين ترسيدند و گفتند: در زمين امر غريبى حادث شده است، و ملائكه را ديدند كه فرود مى‏آمدند و بالا مى‏رفتند فوج فوج، و تسبيح و تقديس خدا مى‏كردند، و ستاره‏ها به حركت آمدند و در ميان هوا مى‏ريختند، و اين‏ها همه علامات ولادت آن حضرت بود.
و ابليس لعين خواست كه به آسمان رود به سبب آن غرايب كه مشاهده كرد زيرا كه او را جايى بود در آسمان سيّم كه او و ساير شياطين گوش مى‏دادند به سخن ملائكه، چون رفتند كه حقيقت واقعه را معلوم كنند، ايشان را به تير شهاب راندند براى دلالت پيغمبرى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلم.
______________________________
(1) بحار الأنوار، ج 15، ص 274؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 58؛ جلاء العيون، ص 78- 77؛ حياة القلوب، ج 3، ص 141.
(2) الاحتجاج طبرسى، ج 1، ص 529؛ جلاء العيون، 78؛ بحار الأنوار، ج 15، ص 260؛ حياة القلوب ج 3، ص 141- 142.
(3) نك: مراصد الاطلاع، ج 1، ص 201.
فصل سيّم: در بيان احوال آن حضرت در ايّام رضاع و طفوليّت‏
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه: چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم متولّد شد. چند روز گذشت كه از براى آن حضرت شيرى به هم نرسيد كه تناول نمايد، پس ابو طالب آن حضرت را بر پستان خود مى‏انداخت و حقّ تعالى در آن شيرى فرستاد و چند روز از آن شير تناول نمود تا آن كه ابو طالب، حليمه سعديّه را به هم رسانيد و حضرت را به او تسليم كرد. «1»
و در حديث ديگر فرموده كه: حضرت امير المؤمنين عليه السّلام دختر حمزه را عرض كرد بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه آن حضرت او را به عقد خود در آورد، حضرت فرمود: مگر نمى‏دانى كه او دختر برادر رضاعى من است؟ زيرا كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم و عمّ او حمزه از يك زن شير خورده بودند. «2»
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: اوّل مرتبه ثويبه (به ضمّ ثاء مثلّثه و فتح و او) آزاد كرده أبو لهب، آن حضرت را شير داد، و بعد از او حليمه سعديه آن حضرت را شير داد و پنج سال نزد حليمه ماند، و چون نه سال از عمر آن حضرت گذشت با ابو طالب به جانب شام رفت. و بعضى گفته‏اند كه در آن وقت دوازده سال‏
______________________________
(1) اصول الكافى، ج 1، ص 373؛ مناقب ابن شهر آشوب ج 1، ص 59.
(2) الكافى، ج 5، ص 445؛ من لا يحضره الفقيه، ص 3، ص 411؛ وسائل الشيعة، ج 20، ص 396؛ بحار الأنوار، ج 15، ص 34.
از عمر آن حضرت گذشته بود. و از براى خديجه به تجارت شام رفت در هنگامى كه بيست و پنج سال از عمر شريفش گذشته بود. «1»
در نهج البلاغه از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه: حقّ تعالى مقرون گردانيده با حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم بزرگتر ملكى از ملائكه خود را كه در شب و روز آن حضرت را بر مكارم آداب و محاسن اخلاق وامى‏داشت و من پيوسته با آن حضرت بودم مانند طفلى كه از پى مادر خود برود، و هر روز براى من علمى بلند مى‏كرد از اخلاق خود، و امر مى‏كرد مرا كه پيروى او نمايم و هر سال مدّتى در كوه حراء مجاورت مى‏نمود كه من او را مى‏ديدم و ديگرى او را نمى‏ديد، و چون مبعوث شد به غير از من و خديجه در ابتداى حال كسى به او ايمان نياورد و مى‏ديدم نور وحى و رسالت را و مى‏بوييدم شميم نبوّت را. «2»
ابن شهر آشوب و قطب راوندى و ديگران روايت كرده‏اند از حليمه بنت ابى ذؤيب، كه نام او عبد اللّه بن الحارث بود از قبيله مضر، و حليمه زوجه حارث بن عبد العزّى بود، حليمه گفت كه: در سال ولادت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم خشك‏سالى و قحط در بلاد ما به هم رسيد و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر به سوى مكّه آمديم كه اطفال از اهل مكّه بگيريم و شير بدهيم، و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه، و شتر ماده‏اى همراه داشتيم كه يك قطره شير از پستان او جارى نمى‏شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آن قدر شير نمى‏يافت كه قناعت به آن تواند كرد و شبها از گرسنگى ديده‏اش آشناى خواب نمى‏شد و چون به مكّه رسيديم هيچ يك از زنان، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم را نگرفتند براى آن كه آن حضرت يتيم بود و اميد احسان از پدران مى‏باشد. «3»
پس ناگاه من مردى را با عظمت يافتم كه ندا همى‏كرد و فرمود: اى گروه‏
______________________________
(1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 223.
(2) نهج البلاغه، خ 192.
(3) بعضى از بزرگان نخستين بخش اين گزارش تاريخى را ساختگى مى‏دانند.
مرضعات! هيچ كس هست از شما كه طفلى نيافته باشد؟ پرسيدم كه: اين مرد كيست؟ گفتند: عبد المطّلب بن هاشم سيّد مكّه است، پس من پيش تاختم و گفتم:
آن منم. فرمود: تو كيستى؟ گفتم: زنى از بنى سعدم و حليمه نام دارم، عبد المطّلب تبسّم كرد و فرمود:
بخّ بخّ خصلتان جيّدتان سعد و حلم، فيهما عزّ الدّهر و عزّ الأبد. «1»
به به دو خصلت نيكوست: سعادت و حلم، كه در آن‏ها است عزت دهر و عزّ ابدى.
آنگاه فرمود: اى حليمه! نزد من كودكى است يتيم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم نام دارد و زنان بنى سعد او را نپذيرفتند و گفتند: او يتيم است و تمتّع از يتيم متصوّر نمى‏شود و تو بدين كار چونى؟ چون من طفل ديگر نيافته بودم آن حضرت را قبول نمودم، پس با آن جناب به خانه آمنه شدم، چون نگاهم به آن حضرت افتاد شيفته جمال مباركش شدم پس آن درّ يتيم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوى من افكند نورى از ديده‏هاى او ساطع شد و آن قرّة العين اصحاب يمين به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شير شد كه هر دو را كافى بود و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شير از پستان شتر ما جارى شد. آن قدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود. پس شوهرم گفت:
ما فرزند مباركى گرفتيم كه از بركت او نعمت رو به ما آورد، و چون صبح شد آن حضرت را بر درازگوش گوش خود سوار كردم رو به كعبه آورد و به اعجاز آن حضرت سه مرتبه سجده كرد و به سخن آمد و گفت: از بيمارى خود شفا يافتم، و از ماندگى بيرون آمدم، از بركت آن كه سيد مرسلان و خاتم پيغمبران و بهترين گذشتگان و آيندگان بر من سوار شد، و با آن ضعف كه داشت چنان رهوار شد كه هيچ يك از
______________________________
(1) سيره حلبى، ج 1، ص 106.
چهار پايان رفيقان ما به آن نمى‏توانستند رسيد، و جميع رفقا از تغيير احوال ما و چهار پايان ما تعجّب مى‏كردند، و هر روز فراوانى و بركت در ميان ما زياده مى‏شد و گوسفندان و شتران قبيله از چراگاه گرسنه بر مى‏گشتند. و حيوانات ما سير و پرشير مى‏آمدند.
در اثناى راه به غارى رسيديم و از آن غار مردى بيرون آمد كه نور از جبينش به سوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت: حقّ تعالى مرا موكّل گردانيده است به رعايت او، و گلّه آهوئى از برابر ما پيدا شدند و به زبان فصيح گفتند: اى حليمه! نمى‏دانى كه، كه را تربيت مى‏نمايى! او پاكترين پاكان و پاكيزه‏ترين پاكيزگان است، و به هر كوه و دشت كه گذشتم بر آن حضرت سلام كردند، پس بركت و زيادتى در معيشت و اموال خود يافتيم و توانگر شديم و حيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت و هرگز در جامه‏هاى خود حدث نكرد (بلكه هيچ‏گاه مدفوعى از آن جناب ديده نگشت چه آن كه در زمين فرو مى‏شد) و نگذاشت هرگز عورتش را كه گشوده شود، و پيوسته جوانى را با او مى‏ديدم كه جامه‏هاى او را بر عورتش مى‏افكند و محافظت او مى‏نمود.
پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربيت كردم، پس روزى با من گفت كه هر روز برادران من به كجا مى‏روند؟
گفتم: به چرانيدن گوسفندان مى‏روند.
گفت: امروز من نيز با ايشان موافقت مى‏كنم.
چون با ايشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قلّه كوهى بردند و او را شست و شو كردند، پس فرزند من به سوى ما دويد و گفت: محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم را دريابيد كه او را بردند و چون به نزد او آمدم، ديدم كه نورى از او به سوى آسمان ساطع مى‏گردد، پس او را در بر گرفتم و بوسيدم و گفتم: چه شد تو را؟ گفت: اى مادر! مترس خدا با من است، و بويى از او ساطع بود از مشك نيكوتر و كاهنى روزى او را ديد و نعره زد و گفت: اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد و عرب را
متفرّق سازد. «1»
و از ابن عبّاس روايت است كه: چون چاشت براى اطفال طعام مى‏آوردند آن‏ها از يكديگر مى‏ربودند و آن حضرت دست دراز نمى‏كرد، و چون كودكان از خواب بيدار مى‏شدند، ديده‏هاى ايشان آلوده بود و آن حضرت روى شسته و خوشبو از خواب بيدار مى‏شد. «2»
و به سند معتبر ديگر روايت كرده است، كه: روزى عبد المطّلب نزديك كعبه نشسته بود، ناگاه منادى ندا كرد كه فرزندى محمّد نام از حليمه ناپيدا شده است، پس عبد المطّلب در غضب شد و ندا كرد: اى بنى هاشم! و اى بنى غالب! سوار شويد كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم ناپيدا شده است، و سوگند ياد كرد كه از اسب به زير نمى‏آيم تا محمّد را بيابم يا هزار اعرابى و صد قرشى را بكشم. و در دور كعبه مى‏گرديد و اين شعر مى‏خواند:
يا ربّ ردّ راكبى محمّدا        ردّا الىّ و اتّخذ عندي يدا
يا ربّ آن محمّدا لن يوجدا        تصبح قريش كلّهم مبدّدا يعنى: اى پروردگار من! برگردان به سوى من شهسوار من محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم را و نعمت خود را بار ديگر بر من تازه گردان.
پروردگارا! اگر محمّد پيدا نشود تمام قريش را پراكنده خواهم كرد.
پس ندايى از هوا شنيد، كه: حقّ تعالى محمّد را ضايع نخواهد كرد.
پرسيد كه: در كجا است؟
ندا رسيد كه در فلان وادى است، در زير درخت خار امّ غيلان. «3»
چون به آن وادى رفتند، آن حضرت را ديدند كه به اعجاز خود از درخت خار رطب آبدار مى‏چيند و تناول مى‏نمايد و دو جوان نزديك آن حضرت ايستاده‏اند،
______________________________
(1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 59؛ الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 81.
(2) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 60؛ سيره ابن كثير، ج 1، ص 242.
(3) ظاهرا خار مغيلان كما اين كه در حياة القلوب، ج 3، ص 173 آمده است.
چون نزديك رفتند آن جوانان دور شدند، و آن دو جوان جبرئيل و ميكائيل بودند، پس از آن حضرت پرسيدند كه تو كيستى؟
گفت: منم فرزند عبد اللّه بن عبد المطّلب.
پس عبد المطّلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و بر گردانيد و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسيار براى دلدارى حضرت آمنه نزد او جمع شده بودند، چون آن حضرت را به خانه آورد خود به نزد آمنه رفت و به سوى زنان ديگر التفات ننمود. «1»
بالجمله چون آن حضرت را به نزد حضرت آمنه آوردند امّ ايمن حبشيّه كه كنيزك عبد اللّه بود و بركه نام داشت و به ميراث به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم رسيده بود به حصانت و نگاهداشت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را نديد كه از گرسنگى و تشنگى شكايت كند، هر بامداد شربتى از زمزم بنوشيدى و تا شامگاه هيچ طعام نطلبيدى و بسيار بود كه چاشتگاه براى او عرض طعام مى‏كردند و اقدام به خوردن نمى‏فرمود.
***______________________________
(1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 60. [هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم‏        نبود بر سر آتش مى‏ترسم كه نجوشم‏
به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم‏        شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم‏ «1»]
فصل چهارم: در بيان خلقت و شمايل حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم و بيان مختصرى از اخلاق كريمه و اوصاف كثيرة الفضائل آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلم است‏
همانا ذكر اخلاق و اوصاف شريفه حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلم را نگارش دادن بدان ماند كه كس آب دريا را به پيمانه بپيمايد، يا خواهد جرم آفتاب را از روزن خانه به كوشك خويش در آورد، لكن براى زينت كتاب واجب مى‏كند كه به مختصرى كه فرا خور اين كتاب است اشاره كنيم:
بدان كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم در ديده‏ها با عظمت مى‏نمود و در سينه‏ها مهابت او بود، رويش از نور مى‏درخشيد مانند ماه شب چهارده، از ميانه بالا اندكى بلندتر بود و بسيار بلند نبود، و سر مباركش بزرگ بود و مويش نه بسيار پيچيده بود و نه بسيار افتاده، و موى سرش اكثر اوقات از نرمه گوش نمى‏گذشت و اگر بلندتر «2»
______________________________
(1) شمائل النبوى ترمذى. نشر نى، در باب شمائل پيامبر نك: الآيات البينات فيما فى اعضاء الرسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم من معجزات، شمائل النبى ترمذى، الشفاء بتعريف حقوق المصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلم.
(2) سبب سر نتراشيدن آن حضرت آن بود كه سر تراشيدن در آن زمان بسيار بد نما بود و نبى و امام كارى نمى‏نمايند كه در نظرها قبيح نمايد و چون اسلام شايع شد و قبحش بر طرف گرديد ائمه- سلام اللّه عليهم- مى‏تراشيدند. و نيز نك: حياة القلوب، ج 3، ص 290.
مى‏شد ميانش را مى‏شكافت‏ «1» و بر دو طرف سر مى‏افكند و رويش سفيد و نورانى بود و گشاده پيشانى بود، و ابرويش باريك و مقوّس و كشيده بود، و رگى در ميان پيشانيش بود كه هنگام غضب پر مى‏شد و بر مى‏آمد، و بينى آن جناب باريك و كشيده بود و ميانش اندكى برآمدگى داشت و نورى از آن مى‏تافت، و محاسن شريفش انبوه بود، و دندانهايش سفيد و برّاق و نازك و گشاده بود، و گردنش در صفا و نور و استقامت مانند گردن صورتهايى بود كه از نقره مى‏سازند و صيقل مى‏زنند.
اعضاى بدنش همه معتدل، و سينه و شكمش برابر يكديگر بود، ميان دو كتفش پهن بود، و سر استخوانهاى بندهاى بدنش قوى و درشت بود (و اين‏ها از علامات شجاعت و قوّت است و در ميان عرب ممدوح است). بدنش سفيد و نورانى بود و از ميان سينه تا نافش خطّ سياه باريكى از مو بود مانند نقره كه صيقل زده باشند و در ميانش از زيادتى صفا خطّ سياهى نمايد، و پستانها و اطراف سينه و شكم آن حضرت از مو عارى بود، و ذراع و دوشهايش مو داشت، انگشتانش كشيده و بلند بود، ساعدها و ساقش صاف و كشيده بود، كف پاهايش هموار نبود بلكه ميانش از
______________________________
(1) بالجمله شمايل پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به حسن و صباحت و غايت اعتدال و تناسب، سمره آفاق و شهره روى زمين است چنانچه از ابن عبّاس منقول است كه هيچ وقت با آفتاب برابر نشد مگر آن كه نور مغلوب شد و هر وقت نزديك چراغ مى‏نشست نور چراغ رخت مى‏بست. و حديث امّ معبد معروف است. و اشعار جناب خديجه در مدح آن حضرت مشهور از آن جمله گفته:
جاء الحبيب الذي اهواه من سفر        و الشّمس قد أثّرت فى وجهه اثرا
عجبت للشمس من تقليل و جنته‏        و الشّمس لا ينبغى آن تدرك القمرا و هم به آن مكرّمه نسبت داده شده، و برخى از عايشه دانند:
لواحى زليخا لو رأين جبينه‏        لأثّرن بالقطع القلوب على الأيدى‏
و لو سمعوا فى مصر أوصاف وجهه‏        لما بذلوا فى سوم يوسف من نقد مؤلّف رحمه اللّه‏
زمين دور بود، و پشت پاهايش بسيار صاف و نرم بود به حدّى كه اگر قطره آبى بر آن‏ها ريخته مى‏شد بند نمى‏شد، و چون راه مى‏رفت قدمها را به روش متكبّران بر زمين نمى‏كشيد، و با تأنّى و وقار راه مى‏رفت.
و چون به جانب خود ملتفت مى‏شد كه با كسى سخن گويد به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمى‏كرد بلكه با تمام بدن مى‏گشت، و سخن مى‏گفت، و در اكثر احوال ديده‏اش به زير بود و نظرش به سوى زمين زياده بود. «1»
و هر كه را مى‏ديد مبادرت به سلام مى‏نمود، و اندوهش پيوسته بود، و فكرتش دائم، و هرگز از فكرى و شغلى خالى نبود، و بدون احتياج سخن نمى‏فرمود و كلمات جامعه مى‏گفت كه لفظش اندك و معنيش بسيار بود و از افاده مقصود قاصر نبود، و ظاهركننده حقّ بود، و خويش نرم بود و درشتى و غلظت در خلق كريمش نبود، و كسى را حقير نمى‏شمرد، و اندك نعمتى را عظيم مى‏دانست، و هيچ نعمتى را مذمّت نمى‏فرمود، امّا خوردنى و آشاميدنى را مدح هم نمى‏فرمود و از براى قوت امور دنيا به غضب نمى‏آمد و از براى خدا چنان به خشم در مى‏آمد كه كسى او را نمى‏شناخت، و چون اشاره مى‏فرمود، به دست اشاره مى‏نمود نه به چشم و ابرو، و چون شاد مى‏شد ديده بر هم مى‏گذاشت و بسيار اظهار فرح نمى‏كرد، و اكثر خنديدن آن حضرت تبسّم بود و كم بود كه صداى خنده آن حضرت ظاهر شود، و گاه دندانهاى نورانيش مانند دانه‏هاى تگرگ ظاهر مى‏شد در خنديدن و هر كس را به قدر علم و فضيلت در دين زيادتى مى‏داد و در خور احتياج متوجّه ايشان مى‏شد و آنچه به كار ايشان مى‏آمد و موجب صلاح امّت بود براى ايشان بيان مى‏فرمود و مكرّر مى‏فرمود كه: «حاضران آنچه از من مى‏شنوند به غايبان برسانند» و مى‏فرمود كه: «برسانيد به من حاجت كسى را كه حاجت خود را به من نتواند رسانيد»، و
______________________________
(1) نك: شمائل النبى، ص 26- 27؛ عيون اخبار الرضا عليه السّلام، ج 1، ص 315؛ معانى الاخبار، 79؛ مكارم الاخلاق، ج 1، ص 41 به بعد؛ دلائل النبوه بيهقى، ج 1، ص 211؛ نهاية الارب، (ترجمه ج 3، ص 243)؛ حياة القلوب، ج 3، ص 279.
كسى را بر لغزش و خطاى سخن مؤاخذه نمى‏فرمود و صحابه داخل مى‏شدند به مجلس آن حضرت طلب كنندگان علم، و متفرّق نمى‏شدند مگر آن كه از حلاوت علم و حكمت چشيده بودند. و از شرّ مردم در حذر بود امّا از ايشان كناره نمى‏كرد و خوش رويى و خوش بويى را از ايشان دريغ نمى‏داشت و جستجوى اصحاب خود مى‏نمود و احوال ايشان مى‏گرفت، و هرگز غافل از احوال مردم نمى‏شد مبادا كه غافل شوند و به سوى باطل ميل كنند و نيكان خلق را نزديك خود جاى مى‏داد، و افضل خلق نزد او كسى بود كه مواسات و معاونت و احسان و يارى مردم بيشتر كند.
و آداب مجلس آن حضرت چنين بود كه در مجلسى نمى‏نشست و بر نمى‏خاست مگر با ياد خدا، و در مجلس، جاى مخصوص براى خود قرار نمى‏داد، و نهى مى‏فرمود از اين، و چون داخل مجلس مى‏شد در آخر مجلس كه خالى بود مى‏نشست و مردم را به اين امر مى‏فرمود، و به هر يك از اهل مجلس خود بهره‏اى از كرام و التفات مى‏رسانيد، و چنان معاشرت مى‏فرمود كه هر كس را گمان آن بود كه گرامى‏ترين خلق است نزد او، و با هر كه مى‏نشست تا او اراده برخاستن نمى‏كرد بر نمى‏خاست، و هر كه از او حاجتى مى‏طلبيد اگر مقدور بود روا مى‏كرد و الّا به سخن نيكى و وعده جميلى او را راضى مى‏كرد.
و خلق عميمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه كس نزد او در حقّ مساوى بود.
مجلس شريفش، مجلس بردبارى و حيا و راستى و امانت بود، و صداها در آن بلند نمى‏شد و بد كسى در آن گفته نمى‏شد و بدى از آن مجلس مذكور نمى‏شد، و اگر از كسى خطايى صادر مى‏شد نقل نمى‏كردند و همه با يكديگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و يكديگر را به تقوى و پرهيزكارى وصيّت مى‏كردند و با يكديگر در مقام تواضع و شكستگى بودند، پيران را توقير مى‏كردند و بر خردسالان رحم مى‏كردند و غريبان را رعايت مى‏كردند.
و سيرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود كه پيوسته گشاده‏رو و نرم خود بود و
كسى از همنشينى او متضرّر نمى‏شد و صدا بلند نمى‏كرد، و فحش نمى‏گفت، و عيب مردم نمى‏كرد، و بسيار مدح مردم نمى‏كرد، و اگر چيزى واقع مى‏شد كه مرضىّ طبع مستقيمش نبود تغافل مى‏فرمود، و كسى از او نااميد نبود و مجادله نمى‏كرد، و بسيار سخن نمى‏گفت، و قطع نمى‏فرمود سخن احدى را مگر آن كه باطل گويد. و چيزى كه فايده نداشت متعرّض آن نمى‏شد، و كسى را مذمّت نمى‏كرد و احدى را سرزنش نمى‏فرمود و عيبها و لغزشهاى مردم را تفحّص نمى‏نمود و بر سوء ادب غريبان و اعرابيان صبر مى‏فرمود حتّى اين كه صحابه ايشان را به مجلس مى‏آوردند كه ايشان سؤال كنند و خود مستفيد شوند. «1»
در خبر است كه جوانى نزد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم آمد و گفت: تواند شد كه مرا رخصت فرمايى تا زنا كنم؟ اصحاب بانگ بر وى زدند، پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: نزديك من آى، آن جوان پيش شد، فرمود: هيچ دوست مى‏دارى كه كس به مادر تو زنا كند يا با دختر و خواهر تو و هم چنان با عمّات و خالات و خويشان خود اين كار روا دارى؟
عرض كرد: رضا ندهم، فرمود: همه بندگان خداى چنين باشند، آنگاه دست مبارك بر سينه او فرود آورد و گفت:
اللّهمّ اغفر ذنبه، و طهّر قلبه، و حصّن فرجه.
ديگر از آن پس به جانب هيچ زن بيگانه ديده نشد. «2»
و از سيره ابن هشام نقل شده كه گفته در زمان حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم لشكر اسلام به جبل طىّ آمدند و فتح كردند، و اسرايى از آنجا به مدينه آوردند كه در ميانه آن‏ها دختر حاتم طايى بود. چون پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم آن‏ها را ديد دختر حاتم خدمتش عرض كرد: يا رسول اللّه! هلك الوالد، و غاب الوافد. يعنى: پدرم حاتم مرده، و برادرم عدّى بن حاتم به شام فرار كرده بر ما منّت گذار و ببخش ما را خدا بر تو منّت گذارد.
______________________________
(1) بحار الأنوار، ج 16، ص 153- 148؛ و. حياة القلوب.
(2) ناسخ التواريخ، (حالات حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم)، ج 5، ص 109.
و روز اوّل و دوّم حضرت جوابى به او نفرمود، روز سيّم كه ايشان را ملاقات فرمود امير المؤمنين عليه السّلام به آن زن اشاره فرمود كه: دوباره عرض حال كن، آن زن سخن گذشته را اعاده كرد، رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود: مترصد هستم قافله با امانتى پيدا شود تو را به ولايتت بفرستم، و از او عفو فرمود. «1»
[اندرز پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم به سرداران لشكر:]ارباب سير در سيرت آن حضرت نوشته‏اند كه چون لشكرى را مأمور مى‏نمود قائدان‏ «2» سپاه را با لشكريان طلب فرموده بدين گونه وصيّت و موعظه مى‏فرمود ايشان را، مى‏فرمود: برويد به نام خداى تعالى و استعانت جوييد به خداى و جهاد كنيد براى خداى بر ملّت رسول خداى.
هان اى مردم! مكر نكنيد، و از غنايم سرقت روا مداريد، و كفّار را بعد از قبل چشم و گوش و ديگر اعضا قطع نفرماييد، و پيران و اطفال و زنان را نكشيد، و رهبانان‏ «3» را كه در غارها و بيغوله‏ها «4» جاى دارند به قتل نرسانيد، و درختان را از بيخ نزنيد جز آن كه مضطر باشيد و نخلستان را مسوزانيد، و به آب غرق مكنيد و درختان ميوه‏دار را بر نياوريد، و حرث‏ «5» و زرع را مسوزانيد باشد كه هم بدان محتاج شويد، و جانوران حلال گوشت را نابود نكنيد جز اين كه از بهر قوت‏ «6» لازم افتد «7» و هرگز آب مشركان را با زهر آلوده مسازيد و حيلت مياريد.
______________________________
(1) سيره ابن هشام، ج 4، ص 225.
(2) رهبر، سردار.
(3) به كسى كه ترك دنيا كرده و در گوشه‏اى از بيابان خدا را عبادت مى‏كند راهب مى‏گويند.
(4) بيغوله: خرابه.
(5) حرث: زراعت.
(6) قوت: خوراك.
(7) بحار الأنوار، ج 19، ص 179؛ الكافى، ج 5، ص 27- 31.
و هرگز آن حضرت با دشمن جز اين معاملت نكرد و شبيخون‏ «1» بر دشمن نزد و از هر جهادى جهاد با نفس‏ «2» را بزرگتر مى‏دانست. چنان كه روايت شده كه وقتى لشكر آن حضرت از جهاد با كفّار آمده بودند، حضرت فرمود: مرحبا جماعتى كه به جا آوردند جهاد كوچكتر را. و بر ايشان است جهاد بزرگتر.
عرض كردند جهاد بزرگتر كدام است؟
فرمود: جهاد با نفس امّاره. «3»
در روايت معتبره منقول است كه از آن حضرت پرسيدند كه چرا موى محاسن شما زود سفيد شده؟ «4» فرمود كه: مرا پير كرد سوره «هود» و «واقعه» و «مرسلات» و «عمّ يتساءلون» كه در آن‏ها احوال قيامت و عذاب امّتهاى گذشته مذكور است. «5»
و روايت شده كه: چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم از دنيا رفت نگذاشت درهم و دينارى و نه غلام و كنيزى و نه گوسفند و شترى به غير از شتر سوارى خود.
و چون به رحمت الهى و اصل شد زرهش در گرو بود نزد يهودى از يهوديان مدينه براى بيست صاع جو كه براى نفقه عيال خود از او به قرض گرفته بود. «6»
و حضرت امام رضا عليه السّلام فرمود كه: ملكى به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم آمد و گفت:
پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏فرمايد: كه اگر مى‏خواهى صحراى مكّه را همه از بهر تو طلا مى‏كنيم، پس حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت:
پروردگارا! مى‏خواهم يك روز سير باشم و تو را حمد كنم و يك روز گرسنه باشم و از تو سؤال كنم.
______________________________
(1) تاخت بردن به دشمن هنگامى كه غافل و بى‏خبر باشد.
(2) مخالفت ميل و خواهش نفسانى.
(3) معانى الاخبار، ص 160.
(4) الكافى، ج 5، ص 29؛ ناسخ التواريخ (پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم)، ج 1، ص 124- 125.
(5) بحار الأنوار، ج 16، ص 192؛ امالى شيخ صدوق، 194 و خصال، 199.
(6) بحار الأنوار، ج 16، ص 219؛ قرب الاسناد، ص 91.
و فرمود: كه آن حضرت سه روز از نان گندم سير نشد تا به رحمت الهى و اصل شد. «1»
و از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه فرمود: با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم بوديم در كندن خندق، ناگاه حضرت فاطمه عليها السّلام آمد و پاره نانى براى آن حضرت آورد و حضرت فرمود: كه اين چيست؟
فاطمه عليها السّلام عرض كرد: قرص نانى براى حسن و حسين عليهما السّلام پخته بودم، و اين پاره را براى شما آوردم. حضرت فرمود كه: سه روز است كه طعام داخل جوف پدر تو نشده است و اين اوّل طعامى است كه مى‏خورم. «2»
و ابن عبّاس گفته كه: حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم بر روى خاك مى‏نشست، و بر روى خاك طعام تناول مى‏نمود، و گوسفند را به دست خود مى‏بست. و اگر غلامى آن حضرت را براى نان جوى مى‏طلبيد به خانه خود اجابت او مى‏فرمود. «3»
و از حضرت صادق عليه السّلام روايت شده كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم هر روز سى صد و شصت مرتبه به عدد رگهاى بدن مى‏گفت:
الحمد للّه رب العالمين كثيرا على كلّ حال.
و از مجلسى بر نمى‏خاست هر چند كم مى‏نشست تا بيست و پنج مرتبه استغفار نمى‏كرد.
و روزى هفتاد مرتبه استغفر اللّه، و هفتاد مرتبه اتوب الى اللّه مى‏گفت. «4»
و روايت شده كه شب جمعه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم در مسجد قبا اراده افطار نمود و فرمود كه: آيا آشاميدنى هست كه به آن افطار نمايم؟ اوس بن خولى انصارى كاسه شيرى آورد كه عسل در آن ريخته بود، چون حضرت بر دهان گذاشت و طعم‏
______________________________
(1) بحار الأنوار، ج 16، ص 220؛ عيون اخبار الرضا عليه السّلام.
(2) بحار الأنوار، ج 16، ص 225.
(3) بحار الأنوار، ج 16، ص 222.
(4) الكافى، ج 2، ص 504.
آن را يافت از دهان برداشت و فرمود كه: اين دو آشاميدنى است كه از يكى به ديگرى اكتفا مى‏توان نمود، من نمى‏خورم هر دو را و حرام نمى‏كنم بر مردم خوردن آن را و ليكن فروتنى مى‏كنم براى خدا، و هر كه فروتنى كند براى حقّ تعالى خدا او را بلند مى‏گرداند، و هر كه تكبّر كند خدا او را پست مى‏گرداند «1» و هر كه در معيشت خود ميانه رو باشد خدا او را روزى مى‏دهد، و هر كه اسراف كند خدا او را محروم مى‏گرداند، و هر كه مرگ را بسيار ياد كند خدا او را دوست مى‏دارد.
و به سند صحيح از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم در اوّل بعثت مدّتى آن قدر روزه پياپى گرفت كه گفتند ديگر ترك نخواهد كرد، پس از مدّتى ترك روزه كرد كه گفتند نخواهد گرفت، پس مدّتى يك در ميان روزه مى‏گرفت به طريق حضرت داود عليه السّلام پس آن را ترك كرد، و در هر ماه ايّام البيض‏ «2» آن را روزه مى‏داشت پس آن را ترك فرمود و سنّتش بر آن قرار گرفت كه در هر ماه پنج شنبه اوّل ماه و پنج شنبه آخر ماه و چهار شنبه اوّل از دهه ميان ماه را روزه مى‏داشت و بر اين طريق بود تا به جوار رحمت ايزدى پيوست. «3» و ماه شعبان را تمام روزه مى‏داشت.
و ابن شهر آشوب رحمه اللّه گفته است كه: بعضى از آداب شريفه و اخلاق كريمه حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه از اخبار متفرّقه ظاهر مى‏شود آن است كه آن حضرت از همه كس حكيم‏تر و داناتر و بردبارتر و شجاع‏تر و عادل‏تر و مهربان‏تر بود و هرگز دستش به دست زنى نرسيد كه بر او حلال نباشد و سخى‏ترين مردم بود، هرگز دينار و درهمى نزد او نماند، و اگر از عطايش چيزى زياد مى‏آمد و شب مى‏رسيد قرار نمى‏گرفت تا آن را به مصرفش مى‏رسانيد و زياده از قوت سال خود هرگز نگاه نمى‏داشت و باقى را در راه خدا مى‏داد، و پست‏ترين طعامها را نگاه مى‏داشت‏
______________________________
(1) مكارم الاخلاق ج 1، ص 79؛ محاسن ص 409 و بحار الأنوار، ج 16، ص 247.
(2) سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه.
(3) وسائل الشيعة، ج 7، ص 305؛ قرب الاسناد، ص 90.
مانند جو و خرما و هر چه مى‏طلبيدند عطا مى‏فرمود، و بر زمين مى‏نشست و بر زمين طعام مى‏خورد، و بر زمين مى‏خوابيد و نعلين و جامه خود را پينه مى‏كرد، و در خانه را خود مى‏گشود، و گوسفند را خود مى‏دوشيد، و پاى شتر را خود مى‏بست، و چون خادم از گردانيدن آسيا مانده مى‏شد مدد او مى‏كرد و آب وضو را به دست خود حاضر مى‏كرد در شب و پيوسته سرش در زير بود و در حضور مردم تكيه نمى‏نمود، و خدمتهاى اهل خود را مى‏كرد.
و بعد از طعام انگشتان خود را مى‏ليسيد، و هرگز آروغ نزد، و آزاد و بنده كه آن حضرت را به ضيافت مى‏طلبيدند اجابت مى‏نمود اگر چه از براى پاچه گوسفندى بود. و هديه را قبول مى‏نمود اگر چه يك جرعه شير بود، و تصدّق را نمى‏خورد و نظر بر روى مردم بسيار نمى‏كرد، و هرگز از براى دنيا به خشم نمى‏آمد، و از براى خدا غضب مى‏كرد، و از گرسنگى گاهى سنگى بر شكم مى‏بست و هر چه حاضر مى‏كردند تناول مى‏نمود، و هيچ چيز را ردّ نمى‏فرمود، و برد يمنى مى‏پوشيد، و جبّه پشم مى‏پوشيد و جامه‏هاى سطبر از پنبه و كتان مى‏پوشيد و اكثر جامه‏هاى آن حضرت سفيد بود، و عمامه به سر مى‏بست و ابتداى پوشيدن جامه را از جانب راست مى‏فرمود و جامه فاخرى داشت كه مخصوص روز جمعه بود، و چون جامه نو مى‏پوشيد جامه كهنه را به مسكينى مى‏بخشيد و عبايى داشت كه به هر جايى كه مى‏رفت دو ته مى‏كرد و بزير خود مى‏افكند و انگشتر نقره در انگشت كوچك دست راست مى‏كرد و خربزه را دوست مى‏داشت، و از بوهاى بد كراهت داشت، و وقت هر وضو ساختن مسواك مى‏كرد، و گاه بنده خود را و گاه ديگرى را در عقب خود رديف مى‏كرد و بر هر چه ميسّر مى‏شد سوار مى‏شد، گاه اسب و گاه استر و گاه درازگوش گوش.
و فرمود كه: آن حضرت با فقراء و مساكين مى‏نشست و با ايشان طعام مى‏خورد.
و صاحبان علم و صلاح و اخلاق حسنه را گرامى مى‏داشت، و شريف هر قوم را تأليف قلب مى‏فرمود، و خويشان خود را احسان مى‏كرد بى‏آن كه ايشان را بر
ديگران اختيار كند مگر به چيزى چند كه خدا به آن امر كرده است.
و ادب هر كس را رعايت مى‏كرد، و هر كه عذر مى‏طلبيد قبول عذر او مى‏نمود، و تبسّم بسيار مى‏كرد، و در غير وقت نزول قرآن و موعظه، و هرگز صداى خنده‏اش بلند نمى‏شد. و در خورش و پوشش بر بندگان خود زيادتى نمى‏كرد. و هرگز كسى را دشنام نداد، و هرگز زنان و خدمتكاران خود را نفرين نكرد و دشنام نداد، و هر آزاد و غلام و كنيز كه براى حاجتى مى‏آمد برمى‏خاست و با او مى‏رفت. و درشت خود نبود و در خصومت صدا بلند نمى‏كرد و بد را به نيكى جزا مى‏داد، و به هر كه مى‏رسيد ابتدا به سلام مى‏كرد و ابتدا به مصافحه مى‏نمود و در هر مجلسى كه مى‏نشست ياد خدا مى‏كرد و اكثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود و هر كه نزد او مى‏آمد او را گرامى مى‏داشت، و گاهى رداى مبارك خود را براى او پهن مى‏كرد و او را ايثار مى‏نمود به بالش خود. و رضا و غضب، او را از گفتن حقّ مانع نمى‏شد، و خيار را گاه با رطب و گاه با نمك تناول مى‏فرمود. و از ميوه‏هاى تر خربزه و انگور را دوست‏تر مى‏داشت، و اكثر خوراك آن حضرت آب و خرما يا شير و خرما بود.
گوشت و ثريد و كدو را بسيار دوست مى‏داشت، و شكار نمى‏كرد اما گوشت شكار را مى‏خورد، و پنير و روغن مى‏خورد و از گوسفند دست و كتف را و از شوربا كدو را، و از نان خورش سركه را، و از خرما عجوه را، و از سبزيها كاسنى و باذروج- كه ريحان كوهى است- دوست مى‏داشت و سبزى نرم را.
شيخ طبرسى گفته است كه: تواضع و فروتنى آن حضرت به مرتبه‏اى بود كه در جنگ خيبر و بنى قريظه و بنى النّضير بر درازگوشى سوار شده بود كه لجامش و جلش از ليف خرما بود و بر اطفال و زنان سلام مى‏كرد. روزى شخصى با آن حضرت سخن مى‏گفت و مى‏لرزيد، فرمود كه: چرا از من مى‏ترسى؟ من پادشاه نيستم. «1»
______________________________
(1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 145.
و از انس بن مالك روايت است كه گفت:
من ده سال خدمت كردم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم را، پس افّ به من نگفت هرگز، و نفرمود كارى را كه كرده بودم چرا كردى، و كارى را كه نكرده بودم چرا نكردى. «1»
و گفت كه: از براى آن حضرت شربتى بود كه افطار مى‏كرد بر آن، و شربتى بود براى سحرش و بسا بود كه براى افطار و سحر آن حضرت يك شربت بيش نبود، و بسا بود آن شربت شيرى بود و بسا بود كه شربت آن حضرت نانى بود كه در آب آميخته شده بود، پس شبى شربت آن جناب را مهيّا كردم، آن بزرگوار دير كرد گمان كردم كه بعضى از صحابه آن حضرت را دعوت كرده، پس من شربت آن حضرت را خوردم، پس يك ساعت بعد از عشا آن حضرت تشريف آورد، از بعض همراهان آن جناب پرسيدم كه آيا پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در جايى افطار كرده يا كسى آن جناب را دعوت كرده؟ گفت: نه پس آن شب را به روز آوردم از كثرت غم به مرتبه‏اى كه غير از خدا نداند از جهت آن كه آن حضرت آن شربت را طلب كند و نيابد و گرسنه به روز آورد و همان طور شد. آن جناب داخل صبح شد در حالتى كه روزه گرفته بود و تا به حال از من از امر آن شربت سؤال نكرد و يادى از آن ننمود. «2»
مطرزى در مغرب گفته كه: انس بن مالك را برادرى بود از مادر كه او را ابو عمير مى‏گفتند، روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم او را مشاهده كرد به حالت حزن و غم، پرسيد او را چه شده كه محزون است؟ گفتند: مات نغيره. جوجه گنجشكى داشته است كه مرده! حضرت به عنوان مزاح به او فرمود: يا ابا عمير! ما فعل النّغير؟ «3» و روايت شده كه آن بزرگوار در سفرى بود امر فرمود براى طعام، گوسفندى ذبح‏
______________________________
(1) مكارم الاخلاق، ج 1، ص 15؛ الشمائل النبوية، ص 420؛ بحار الأنوار، ج 16، ص 230.
(2) بحار الأنوار، ج 6، ص 247.
(3) نك: المناقب، ج 1، ص 147.
نمايند، شخصى عرض كرد كه: ذبح آن به عهده من، و ديگرى گفت كه پوست كندن آن با من، و شخص ديگر گفت كه: پختن آن با من، آن حضرت فرمود كه:
جمع كردن هيزمش با من باشد.
گفتند: يا رسول اللّه! ما هستيم و هيزم جمع مى‏كنيم محتاج به زحمت شما نيست.
فرمود: اين را مى‏دانم ليكن خوش ندارم كه خود را بر شما امتيازى دهم پس بدرستى كه حق تعالى كراهت دارد از بنده‏اش كه ببيند او را از رفقايش خود را امتياز داده. «1»
و روايت شده كه خدمتكاران مدينه بعد از نماز صبح مى‏آوردند ظرفهاى آب خود را خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه آن حضرت دست مبارك خود را در آن داخل كند تا تبرّك شود و بسا بود كه صبحهاى سرد بود و حضرت دست در آن‏ها داخل مى‏فرمود و كراهتى اظهار نمى‏فرمود.
و نيز مى‏آوردند خدمت آن جناب كودك صغير را تا دعا كند از براى او به بركت، يا نام گذارد او را، پس آن جناب كودك را در دامن مى‏گرفت به جهت دلخوشى اهل او و بسا بود كه آن كودك بول مى‏كرد بر جامه آن حضرت، پس بعضى كسانى كه حاضر بودند صيحه مى‏زدند بر طفل! حضرت مى‏فرمود: قطع مكنيد بول او را، پس مى‏گذاشت او را تا بول كند پس حضرت فارغ مى‏شد از دعاى او يا نام گذاشتن او، پس اهل طفل مسرور مى‏شدند و چنان مى‏فهميدند كه آن حضرت متأذّى نشده است، پس چون مى‏رفتند حضرت جامه خود را مى‏شست. «2»
و در خبر است كه وقتى امير المؤمنين عليه السّلام با يكى از اهل ذمّه هم سفر شد، آن مرد ذمّى پرسيد از آن حضرت كه اراده كجا دارى اى بنده خدا؟
فرمود: اراده كوفه دارم، پس چون راه ذمّى از راه كوفه جدا شد، حضرت‏
______________________________
(1) بحار الأنوار، ج 76، ص 273؛ مكارم الاخلاق، ج 1، ص 536.
(2) مكارم الاخلاق، ج 1، ص 65.
امير المؤمنين راه كوفه را گذاشت و در جادّه او پا گذاشت، آن مرد ذمّى عرض كرد:
آيا نگفتى كه من قصد كوفه دارم؟
فرمود: چرا، عرض كرد: پس اين راه كوفه نيست كه با من مى‏آيى راه كوفه همان است كه آن را واگذاشتى، فرمود: دانستم آن را، گفت: پس چرا با من آمدى و حال آن كه دانستى اين راه تو نيست؟ حضرت فرمود: اين به جهت آن است كه از تمامى خوش‏رفتارى با رفيق آن است كه او را مقدارى مشايعت كنند در وقت جدا شدن از او، هم چنين امر فرموده ما را پيغمبر ما.
آن مرد ذمّى گفت: پيغمبر شما به اين امر كرده شما را؟
فرمود: بلى، آن مرد ذمّى گفت: پس به جهت اين افعال كريمه و خصال حميده است كه متابعت كرده او را هر كه متابعت كرده و من تو را شاهد مى‏گيرم بر دين تو، پس بر گشت آن شخص ذمّى با امير المؤمنين عليه السّلام، پس چون شناخت آن حضرت را اسلام آورد. «1»
و لنعم ما قال البوصيرى: «2»
محمّد سيّد الكونين و الثّقلين‏        و الفريقين من عرب و من عجم‏
فاق النّبيّين فى خلق و فى خلق‏        و لم تدانوه فى علم و لا كرم‏
و كلّهم من رسول اللّه ملتمس‏        غرفا من البحر او رشفا من الدّيم‏
فهو الّذى تمّ معناه و صورته‏        ثمّ اصطفاه حبيبا بارى النّسم‏
فمبلغ العلم فيه انّه بشر        و انّه خير خلق اللّه كلّهم‏ «3»
______________________________
(1) الكافى، ج 2، ص 491.
(2) وى شرف الدين ابو عبد اللّه محمّد بن سعيد دلامى (م: 694) است كه قصيده او الكواكب الدرية فى مدح خير البرية نام دارد.
(3) حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم پيشواى دو جهان و سرور جن و انس و تمامى اقوام عرب و عجم است، وى از لحاظ صورت و نيز سيرت، بر تمام پيامبران فائق آمده است و آنان در علم و بزرگوارى به قله شامخ او نزديك نشده‏اند.
و تمام پيامبران به رسول خدا دست نياز برند تا از درياى [كرامت‏] و يا جرعه‏اى از باران [رحمت‏] پيوسته ريزان او را برگيرند.
و او [محمّد] كسى است كه صفات درونى و بيرونى‏اش به كمال رسيده و آنگاه بود كه آفريننده ارواح او را به دوستى برگزيد.
بالاترين پايه دانش [ناقص‏ها] آن است كه او انسان است و نيز آن كه او بهترين آفريده‏هاى پروردگار است.
از انس منقول است كه گفت: من نه سال‏ «1» خدمت آن حضرت كردم يك بار به من نگفت كه: چرا چنين كردى، و هرگز كارى را بر من عيب نكرد، و هرگز بوى خوشى خوش‏تر از بوى آن حضرت نشنيدم، و با كسى كه مى‏نشست زانويش بر زانوى او پيشى نمى‏گرفت.
روزى اعرابى آمد و رداى مباركش را به عنف كشيد به حدّى كه در گردن مباركش جاى كنار ردا ماند، پس گفت: از مال خدا به من بده، پس آن حضرت از روى لطف به سوى او التفات فرمود و خنديد و فرمود كه: به او عطايى دادند، «2» پس حقّ تعالى فرستاد كه: «إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ». «3»
و از ابن عباس منقول است كه: حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود كه: من تأديب كرده خدايم و على تأديب كرده من است، حقّ تعالى مرا امر فرمود به سخاوت و نيكى و نهى كرد مرا از بخل و جفا و هيچ صفت نزد حقّ تعالى بدتر از بخل و بدى خلق نيست. «4»
و شجاعت آن حضرت به مرتبه‏اى بود كه حضرت اسد اللّه الغالب عليه السّلام مى‏گفت:
كه هرگاه جنگ گرم مى‏شد ما پناه به آن حضرت مى‏برديم و هيچ كس به دشمن نزديك‏تر از آن حضرت نبود. «5»
و ابن عبّاس نقل كرده چون سؤالى از آن حضرت مى‏كردند، مكرّر مى‏فرمود تا بر
______________________________
(1) در بعضى منابع: عشر سنين (10 سال).
(2) بحار الأنوار، ج 16، ص 230.
(3) سوره قلم، آيه 4.
(4) بحار الأنوار، ج 16، ص 231.
(5) نهج البلاغه، ترجمه فقيهى، ص 711، ك 269.
سائل مشتبه نشود. «1»
و روايت شده كه آن حضرت سير و پياز و تره و بقل بد بو تناول نمى‏نمود، و هرگز طعامى را مذمّت نمى‏فرمود، و اگر خوشش مى‏آمد مى‏خورد و الّا ترك مى‏كرد. و در مجلس از همه مردمان پيشتر دست به طعام مى‏برد و از همه كس ديرتر دست مى‏كشيد، و از جلو خود تناول مى‏فرمود مگر خرما كه دست به تمامت آن مى‏گردانيد و كاسه را مى‏ليسيد و انگشتان خود را يك يك مى‏ليسيد و بعد از طعام دست مى‏شست و دست بر رو مى‏كشيد و تا ممكن بود تنها چيزى نمى‏خورد. «2»
و در آب آشاميدن اوّل بسم اللّه مى‏گفت، و اندكى مى‏آشاميد، و از لب بر مى‏داشت و الحمد للّه مى‏گفت تا سه مرتبه، و گاهى به يك نفس مى‏آشاميد، و گاهى در ظرف چوب، و گاه در ظرف پوست، و گاه در خزف تناول مى‏نمود، و چون اين‏ها نبود دستها را پر از آب مى‏كرد و مى‏آشاميد، و گاه از دهان مشگ مى‏آشاميد.
و سر و ريش خود را به سدر مى‏شست، و روغن ماليدن را دوست مى‏داشت و ژوليده مو بودن را كراهت مى‏داشت و چون به خانه داخل مى‏شد سه نوبت رخصت مى‏طلبيد. و نمى‏گذاشت كس در برابر او بايستد، و هرگز با دو انگشت طعام نمى‏خورد، «3» و بلكه با سه انگشت و بالاتر ميل مى‏فرمود و هيچ عطرى با عرق آن حضرت برابر نبود، و هرگز بوى بد بر مشام آن حضرت نمى‏رسيد، و آب دهان مبارك به هر چه مى‏افكند بركت مى‏يافت، و به هر مريضى مى‏ماليد شفا مى‏يافت، و به هر لغت سخن مى‏گفت، و قادر بر نوشتن و خواندن بود با اين كه هرگز ننوشت. و هر دابّه كه آن حضرت سوار مى‏شد پير نمى‏گشت. و بر هر سنگ و
______________________________
(1) بحار الأنوار، ج 16، ص 234.
(2) نك: بحار الأنوار، ج 16، ص 241- 246.
(3) مكارم الاخلاق، ج 1، ص 77؛ الانوار فى شمائل النبى المختار، ج 2، ص 630؛ صحيح مسلم، كتاب الاطعمة و الاشربة، 2028؛ صحيح سنن ترمذى، باب ما جاء فى التنفس، 1886؛ طب النبى، 23.
درخت كه مى‏گذشت او را سلام مى‏داد و مگس و پشّه و امثال آن بر آن حضرت نمى‏نشست و مرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمى‏كرد و هنگام عبور جاى قدم مباركش بر زمين نرم رسم نمى‏شد و گاه بر سنگ سخت مى‏رفت و نشان پايش رسم مى‏گشت و با آن همه تواضع، مهابتى از آن حضرت در دلها بود كه بر روى مباركش نظر نمى‏توانستند كرد. «1»
و مى‏فرمود چند صفت را فرو نگذارم: نشستن بر خاك، و با غلامان طعام خوردن، و سوار بر درازگوش، و دوشيدن بز به دست خود، و پوشيدن پشم، و سلام كردن بر اطفال. «2»
[مزاح آن حضرت:]و وارد شده كه آن حضرت مزاح مى‏كرد امّا حرف باطل نمى‏گفت. و نقل كرده‏اند كه: روزى آن حضرت دست كسى را گرفت و فرمود: كه مى‏خرد اين بنده را؟! يعنى بنده خدا را.
و روزى زنى احوال شوهر خود را نقل مى‏كرد، حضرت فرمود كه: آن است كه در چشمش سفيدى هست؟ آن زن گفت: نه، چون به شوهرش نقل كرد گفت:
حضرت مزاح كرده و راست فرموده، سفيدى چشم همه كس بيش از سياهى است.
و پيره‏زالى از انصار به آن حضرت عرض كرد كه: استدعا كن براى من از خدا بهشت را. فرمود كه: زنان پير داخل بهشت نمى‏شوند، پس آن زن گريست، حضرت خنديد و فرمود كه: جوان و باكره مى‏شوند و داخل بهشت مى‏شوند.
و حكايت مزاح آن حضرت با پيره‏زنى ديگر و بلال و عبّاس و ديگران معروف است.
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه: زنى به خدمت آن حضرت آمد و از
______________________________
(1) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 124 و 126.
(2) بحار الأنوار، ج 16، ص 215.
مردى شكايت كرد كه مرا بوسيده. آن حضرت او را طلبيد و فرمود: چرا چنين كرده‏اى؟ گفت: اگر بد كرده‏ام او هم از من قصاص نمايد يعنى تلافى اين بد را نسبت به من بكند، آن جناب تبسّم نمود و فرمود: ديگر چنين كارى مكن. گفت:
نخواهم كرد. «1»
مؤلّف گويد: هر عاقلى كه به نظر انصاف تدبّر و تأمّل كند در آنچه ذكر كرديم از اخلاق حسنه و اطوار حميده آن حضرت، به علم اليقين خواهد دانست حقّيت و پيغمبرى آن حضرت را، و آن كه اين اخلاق شريفه نيست جز به امر اعجاز، زيرا كه آن حضرت در ميان گروهى نشو و نما كرد كه از جميع اخلاق حسنه عرى و برى بودند و مدار ايشان بر عصبيّت و عناد و نزاع و تغاير و تحاسد و فساد بود و در حجّ مانند حيوانات عريان مى‏شدند و بر دور كعبه دست بر هم مى‏زدند و صفير مى‏كشيدند و بر مى‏جستند چنان كه حقّ تعالى حكايت كرده حال آن‏ها را فرموده:
وَ ما كانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكاءً وَ تَصْدِيَةً. «2»
و كسانى كه عبادت ايشان چنين بوده از آن معلوم مى‏شود كه ساير اطوار ايشان چه خواهد بود، و الحال كه زياده از هزار و سيصد سال است كه از بعثت آن حضرت گذشته و شريعت مقدّسه ايشان را طوعا و كرها «3» به اصلاح آورده است، كسى كه در صحراى مكّه ايشان را مشاهده كند مى‏داند كه در چه مرتبه از انسانيّت و در چه مرحله از آدميّت مى‏باشند و آن حضرت در ميان چنين گروهى از اعراب به هم رسيد با جميع آداب حسنه و اخلاق مستحسنه و اطوار حميده از علم و حلم و كرم و سخاوت و عفّت و شجاعت و مروّت و ساير صفات كماليّه كه علماى فريقين در اين باب كتابها نوشته‏اند و عشرى از اعشار آن را احصا نكرده و به عجز اعتراف نموده‏اند. و اللّه العالم.
______________________________
(1) مناقب، ج 1، ص 149.
(2) انفال، آيه 35.
(3) به ميل يا بى‏ميل.
فصل پنجم: در ذكر مختصرى از معجزات حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم‏
بدان كه از براى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم معجزاتى بوده كه از براى غير آن حضرت از پيغمبران ديگر نبوده، و نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است. «1» و ابن شهر آشوب نقل كرده كه چهار هزار و چهار صد و چهل بوده معجزات آن حضرت، كه سه هزار از آن‏ها ذكر شده است. «2»
فقير گويد: كه جميع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود، خصوص اخبار آن حضرت به غائبات، چنان كه مى‏آيد آن شاء اللّه تعالى اشاره به آن، به علاوه آن معجزاتى كه قبل از ولادت آن حضرت و در حين ولادت شريفش ظاهر شده چنانچه بر اهل اطّلاع ظاهر و هويدا است.
و اقوى و ابقى از همه معجزات آن حضرت، قرآن مجيد است كه از اتيان به مثل آن تمامى فصحاء و بلغاء عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند، و هر كس در مقابل قرآن كلمه چند به هم پيوست مفتضح و رسوا گشت مانند: مسيلمه كذّاب، و اسود عنسى و غيره.
______________________________
(1) و نيز نك: ناسخ التواريخ، (تاريخ خلفا)، ج 1، ص 247- 246؛ اثبات الهداة، ج 1، ص 208- 432؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 421 و ج 18، ص 147، متجاوز از سيصد روايت نقل فرموده، كه غالب روايات آن مشتمل بر معجزات متعدد مى‏باشد.
(2) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 144.
از كلمات مسيلمه است كه در برابر سوره و الذّاريات گفته: «1» «و الزّارعات زرعا، فالحاصدات حصدا، فالطّاحنات طحنا، فلخابزات خبزا، فلاكلات اكلا.»
و در برابر سوره كوثر گفته:
«انّا اعطيناك الجاهر، فصلّ لربّك و هاجر، انّ شانئك هو الكافر».
و از كلمات اسود است كه مقابل سوره بروج آورده:
«و السّماء ذاب البروج، و الأرض ذات المروج، و النّساء ذات الفروج، و الخيل ذات السّروج و نحن عليها نموج بين النّوى و الفلّوج».
و اين كلمات نيز از اوست:
«يا ضفدع بنت ضفدعين، نقّى كما تنقّين، لا الشّارب تمنعين، و لا الماء تكدرين، اعلاك فى الماء، و اسفلك فى الطّين.» «2»
اين معجزه قرآن مجيد است كه اين كلمات ناهموار را مسيلمه و اسود به هم ببندند و آن را وحى منزل گويند و در مقابل جماعت كثير قرائت كنند زيرا كه مسيلمه و اسود عرب بودند و هيچ عرب چنين كلام ناستوده نمى‏گويد و اگر گويد قبح آن را بداند و بر كس نخواند.
و كسى كه خواهد بر مختصرى از اعجاز قرآن مطّلع شود رجوع كند به باب چهار دهم جلد دوّم حياة القلوب علامه مجلسى- رضوان اللّه تعالى عليه- «3» زيرا كه اين كتاب گنجايش ذكر آن ندارد.
و بالجمله، ما در اين كتاب مبارك اشاره مى‏كنيم به چند نوع از معجزات آن حضرت.
______________________________
(1) نك: زهر الربيع، ص 77؛ كشكول بهائى، ج 3، ص 24.
(2) نك: حياة القلوب، ج 3، باب پانزدهم، ص 431 به بعد؛ تفسير امام حسن عسكرى عليه السّلام، 373- 379 و 410- 423 و 429- 441؛ قصص الانبياء راوندى، 309 و 310.
(3) حياة القلوب، چاپ انتشارات سرور، ج 3، باب چهاردهم، از صفحه 409 تا 429.
نوع اوّل: معجزاتى است كه متعلّق است به اجرام سماويّه‏
مانند شقّ قمر، و ردّ شمس، و تظليل غمام، و نزول باران، و نازل شدن مائده و طعام‏ها و ميوه‏ها برى آن حضرت از آسمان و غير ذلك. و ما در اينجا به ذكر چهار امر از آن‏ها اكتفا مى‏كنيم.
اوّل: در شقّ قمر:
قال اللّه تعالى: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ، وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ. «1»
يعنى: نزديك شد قيامت و به دونيم شد ماه و اگر ببينند آيتى و معجزه رو مى‏گردانند و مى‏گويند سحرى است پيوسته.
اكثر مفسران خاصّه و عامّه‏ «2» روايت كرده‏اند كه: اين آيات وقتى نازل شد كه قريش در مكّه از آن حضرت معجزه طلب كردند، حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت حقّ تعالى به دونيم شد. و در بعضى روايات است كه آن شب چهاردهم ذى حجّه بود.
دوّم: [ردّ شمس:]علماء خاصّه و عامه به سندهاى بسيار از اسماء بنت عميس و غير از روايت كرده‏اند كه روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم، حضرت امير المؤمنين را پى كارى فرستاد و
______________________________
(1) قمر، آيه 1 و 2.
(2) مانند طبرسى در مجمع البيان، فخر رازى در مفاتيح الغيب، زمخشرى در الكشّاف، ابن مسعود در تفسير خود و نيز نك: دلائل النبوة بيهقى، ج 2، ص 266؛ الدلائل النبوة اصفهانى، ج 1، ص 370؛ صفة الصفوة، ج 1، ص 91؛ الوفاء باحوال المصطفى، ج 1، ص 273؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 357؛ الارشاد مفيد، ج 1، ص 84؛ تفسير القمى، ج 2، ص 340؛ تفسير طبرى، ج 11، ص 544؛ تفسير بغوى، ج 4، ص 258.
چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امير عليه السّلام آمد و نماز عصر نكرده بود، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم سر مبارك خود را در دامن آن حضرت گذارد و خوابيد و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه پيچيده و مشغول شنيدن وحى گرديد تا نزديك شد كه آفتاب فرو رود و چون وحى منقطع شد.
حضرت فرمود: يا على! نماز كرده‏اى؟
گفت: نه يا رسول اللّه، نتوانستم سر مبارك تو را از دامن خود دور كنم، پس حضرت فرمود كه: خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس آفتاب را براى او برگردان.
اسماء گفت: و اللّه ديدم كه آفتاب برگشت و بلند شد و به جايى رسيد كه بر زمينها تابيد و وقت فضيلت عصر برگشت و حضرت نماز كرد و باز آفتاب فرو رفت. «1»
سيّم: [نزول باران:]ايضا خاصّه و عامّه روايت كرده‏اند كه چون قبايل عرب با يكديگر اتّفاق كردند در اذيّت آن حضرت، حضرت فرمود كه: خداوندا! عذاب خود را سخت كن بر قبايل مضر و بر ايشان قحطى بفرست مانند قحطى زمان يوسف عليه السّلام.
پس باران هفت سال بر ايشان نباريد و در مدينه نيز قحطى به هم رسيد، اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از جانب عرب استغاثه كرد كه: درختان ما خشكيد، و گياههاى ما منقطع گرديد، و شير در پستان حيوانات و زنان ما نمانده، و چهار پايان ما هلاك شدند.
پس حضرت بر منبر آمد و حمد و ثناى حقّ تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند
______________________________
(1) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 52- 53؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 359، و ج 41، ص 179- 159؛ الخصائص الكبرى، ج 2، ص 324؛ مشكل الآثار، ج 2، ص 8 و ج 4، ص 388؛ احقاق الحق، ج 5 ص 521.
درباره حديث ردّ شمس و اسناد آن نك: ايضا الغدير، ج 3، ص 126- 140؛ احقاق الحق، ج 5، ص 522؛ شرح الشفا، ج 1، ص 589 و 590؛ كفاية الطالب، 384؛ البداية و النهاية، ج 6، ص 80.
و در اثناى دعاى آن حضرت باران جارى شد و يك هفته باريد و چندان باران آمد كه اهل مدينه به شكايت آمدند و گفتند: يا رسول اللّه! مى‏ترسيم غرق شويم و خانه‏هاى ما منهدم شود، پس حضرت اشاره فرمود به سوى آسمان و گفت:
اللّهم حوالينا و لا علينا. خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران.
و به هر طرف كه اشاره مى‏فرمود ابر گشوده مى‏شد، پس ابر از مدينه بر طرف شد و بر دور مدينه مانند اكليل‏ «1» حلقه شد و بر اطراف مانند سيلاب مى‏باريد و بر مدينه يك قطره نمى‏باريد و يك ماه سيلاب در رودخانه‏ها جارى بود، پس حضرت فرمود: و اللّه اگر ابو طالب زنده مى‏بود ديده‏اش روشن مى‏شد. «2»
بعضى از اصحاب عرض كردند: مگر اين شعر را از او به خاطر آورديد:؟
و ابيض يستسقى الغمام بوجهه‏        ثمال اليتامى عصمة للأرامل‏ آن حضرت فرمود: چنين باشد.
چهارم: [تسبيح انگور:]به سند معتبر از امّ سلمه منقول است كه روزى فاطمه عليها السّلام آمد به نزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم، و امام حسن و امام حسين عليهما السّلام را برداشته بود و حريره ساخته بود و با خود آورده بود، چون داخل شد، حضرت فرمود كه: پسر عمّت را براى من بطلب.
چون امير المؤمنين عليه السّلام حاضر شد امام حسن عليه السّلام را در دامن راست و امام حسين عليه السّلام را در دامن چپ و على عليه السّلام و فاطمه عليها السّلام را در پيش رو و پس سر خود نشانيد و عباى خيبرى بر ايشان پوشانيد و سه مرتبه گفت: خداوندا! اين‏ها
______________________________
(1) تاج.
(2) الخرائج، ج 1، ص 58- 59؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 14؛ صحيح بخارى، ج 2، ص 35- 37؛ صحيح مسلم ج 2، ص 612- 614؛ سنن نسائى، ج 3، ص 160؛ سنن الكبرى، ج 3، ص 353- 356؛ دلائل النبوة، ج 6، ص 139- 140 و ج 2، ص 326؛ الخصائص الكبرى، ج 1، ص 369 طبق نقل الخرائج (پاورقى).
اهل بيت منند پس از ايشان دور گردان شكّ و گناه را و پاك گردان ايشان را پاك‏كردنى.
و من در ميان عتبه در ايستاده بودم، گفتم: يا رسول اللّه! من از ايشانم؟
فرمود: كه بازگشت تو به خير است امّا از ايشان نيستى.
پس جبرئيل آمد و طبقى از انار و انگور را در دست گرفت، هر دو تسبيح خدا گفتند، و آن حضرت تناول نمود. پس شخصى از صحابه داخل شد و خواست كه از انار و انگور بخورد. جبرئيل گفت: نمى‏خورد از اين ميوه‏ها مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر يا فرزند پيغمبر. «1»
نوع دوم: معجزاتى است كه از آن حضرت در جمادات و نباتات‏
ظاهر شده، مانند: سلام كردن سنگ و درخت بر آن حضرت، «2» و حركت كردن درخت به امر آن حضرت، «3» و تسبيح سنگريزه در دست آن حضرت، «4» و حنين جذع، و شمشير شدن چون براى عكاشه در بدر «5» و براى عبد اللّه بن جحش در احد «6» و شمشير شدن برگ نخل براى ابو دجانه‏ «7» به معجزه آن حضرت، و فرو رفتن دستهاى اسب سراقه بر زمين در وقتى كه به دنبال آن حضرت رفت‏ «8» در اول هجرت و غير ذلك.
______________________________
(1) الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 48؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 359، ح 15 و ج 37، ص 100، ح 3 به نقل از الخرائج.
(2) نك: حياة القلوب، ج 3، ص 480؛ الخرائج، ج 1، ص 46؛ دلائل النبوة، ج 2، ص 146؛ سيره ابن اسحاق، ص 120.
(3) نك: الخرائج، ج 1، ص 155؛ البداية و النهاية، ج 6، ص 98 و 128.
(4) نك: مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 126؛ البداية و النهاية، ج 6، ص 138.
(5) نك: سيره ابن هشام، ج 2، ص 637؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 160؛ المغازى، ج 1، ص 93.
(6) مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 161؛ دلائل النبوة، ج 3، ص 250.
(7) دلائل النبوة، ج 3، ص 250.
(8) نك: دلائل النبوة، ج 2، ص 484؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 1055؛ الخرائج، ج 1، ص 23.
منبع :منتهى الآمال، شيخ عباس قمى

هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام، بلامانع می باشد